part 12

313 61 18
                                        

تکه های پازل همیشه رو به روی چشم ماست ..
با نشانه هایی مشخص که ما را برای کامل کردن آن پازل چند تکه راهنمایی میکند ..
اما ، چرا همیشه کامل کردن پازل سخت بود ؟
شاید چون .. نشانه هایی بود که در جایی که باید به زبان اورده نشده بود .
معما هایی بود که بدون حل شدن در گذشته دفن شده بود و با برگشت به آنها هم .. دیگر راهی برای حل شدنشان باقی نمانده بود.
از ابتدا .. این اشتباه ما بود !
گذشته را پنهان کردیم و حرفها را در گلو خفه .
واقعا .. راهی که پیش گرفته بودیم راه درستی بود ؟
مشخصا نه ! وگرنه چرا تباهی دورمان را فرا گرفته بود ؟

**********

همیشه فکر میکرد خوابیدن توی خیابون یکی از سخت ترین کارهاست اما همه اینها سختی خودش رو از دست داد وقتی اون پسر عجیب و عوضی مجبورش کرد بیست دقیقه بدون ایستادن بدوه.
با پشت دست عرقی که از پیشونیش پایین سر میخورد رو پاک کرد و دمبل های جلوی پاش رو برداشت.
نمیدونست باید خوشحال میبود یا ناراحت چراکه بعد از ارزیابیش تهیونگ معتقد بود که وضعیت بدنیش انقدری خوب هست که تمرینای سنگینش رو از همین امروز و بدون معطلی شروع کنه هرچند که .. خودش چنین اعتقادی نداشت.
جونگ کوک نفس حبس شده توی سینش رو بیرون داد و با نادیده گرفتن لرزش دستهاش حرکتش رو تموم کرد و دمبل ها رو زمین انداخت.
کمر خمش رو صاف و نفسی اسوده کشید ، بلاخره تمومش کرده بود ! البته برای فعلا.
با خستگی و در حینی که صورت خیس از عرقش رو با حوله کوچیک کنارش خشک میکرد نگاهش رو به پسر گوشه سالن داد که نیم ساعتی بود در کنار نیم نگاه هایی که به جونگ کوک مینداخت لپتاپی رو جلوش گذاشته و به شدت درگیر بود.
با کنجکاوی بیشتر شده اش .. قدم های ارومش رو سمت پسر بزرگ تر برداشت و وقتی بهش رسید زمزمه کرد: چیکار میکنی؟"
تهیونگ .. بدون نگاه کردن به جونگ کوک جواب داد : کار "
و با همون دقت و ابروهای توی هم گره خوردش شروع به تایپ چیزی کرد.
لبهای پسر کوچیک تر از بی توجهی تهیونگ جمع شد و با بیشتر نزدیک کردن خودش از پشت پسر ، سعی کرد توی صفحه لپتاپ سرک بکشه : اخه این چه کاریه که همتونو انقدر درگیر میکنه ؟"
تهیونگ بلاخره خیمه اش رو از روی صفحه برداشت و با تکیه دادن به پشتی صندلی صفحه لپتاپ نمایان شد.
جونگ کوک نگاهش رو به سرعت به صفحه داد اما متن و سیستمی که میدید ناآشنا بود و هیچ چیز ازش سر در نمیاورد پس با ناله ای از ناامیدی سرش رو به سمت چپ برگردوند تا تهیونگ رو ببینه که با برخورد نگاهشون ..
در همون حالت خشک شد.
تهیونگ .. در حالی که به راحتی به پشتی صندلیش تکیه زده بود سرش رو سمت جونگ کوک که از پشت سمتش خم شده بود چرخونده و با برگشتن سر پسر سمت اون ، فقط چند سانتی متر بینشون فاصله بود.
تهیونگ با صدایی اروم و واضحاً خسته گفت : نمیخوای به تمرینت برسی ؟"
جونگ کوک با شنیدن لحن پسر بزرگ تر اب دهنش رو پر سروصدا قورت داد و صدای شکسته اش رو به گوش پسر رسوند:وقت استراحتمه !"
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و از همون فاصله نزدیک گفت : و این دلیلیه که داری توی کارم سرک میکشی ؟"
جونگ کوک با شنیدن حرف پسر لبهاش رو جمع کرد و با بدعنقی زمزمه کرد : من فقط کنجکاوم "
با وجود اینکه انتظار ادامه اون بحث رو داشت اما تهیونگ با گرفتن رشته نگاهش از پسر دوباره سمت لپتاپ چرخید و همزمان که شروع به کار میکرد گفت : این سیستم جدیدیه که قصد دارم روی پایگاه نصب کنم ! با توجه به شرایط پیش رو بهتره امنیت پایگاه رو بیشتر کنیم "
با شنیدن حرفهای جدی پسر .. جونگ کوک هم نگاهش رو به صفحه عجیب روی لپتاپ داد و هومی کشید .
اون .. به سرعت مشغول کار شده بود و انقدری  مسلط به نظر میرسید که انگار فقط داشت یه بازی رو نصب میکرد.
جونگ کوک با حیرت از مهارت پسر بی اختیار زمزمه کرد : واو .. برام سواله چطور میتونی این همه تجهیزاتی بسازی که هیچ کس حتی به فکرش هم نمیرسه "
تهیونگ خنده تو گلویی کرد و گفت : برات جالبه ؟"
جونگ کوک با هیجان از پشت پسر به سمت راستش رفت و با کشیدن یه صندلی نزدیک خودش .. در نزدیکی تهیونگ نشست:معلومه که جالبه !
من حتی فکر نمیکردم ممکن باشه یه سیستم محافظ مثل چیزی که داریم اصلا عملی بشه چه برسه به اینکه تو اجراش هم میکنی .. واقعا چطور از پسش بر میای هوم ؟ مغز برتری چیزی داری ؟"
تهیونگ با شنیدن لحن هیجان زده پسر کوچیک تر خنده ای کرد و حین اضافه کردن چیزی به تنظیمات کارش گفت : معلومه که نه .. منم یه زمان یه آدم معمولی بودم ..
مغز برتر یا همچین چیزی نیستم که !"
جونگ کوک به سرعت پرسید : خب پس چطور الان انجامش میدی؟"
پسر شونه ای بالا انداخت و بعد از زدن اخرین دکمه بلاخره سمت جونگ کوک برگشت : خب معلومه .. این مربوط به قدرتیه که بعد از تبدیل بدست اوردم ."
قدرت ؟ مگه .. ممکن بود چنین قدرتی هم باشه ؟
تهیونگ که انگار فکرش رو خونده باشه به ارومی توضیح داد : چیز انچنان خاصی نیست .. من فقط بعد از تبدیلم این قدرت رو بدست اوردم تا مطالب رو زودتر یاد بگیرم و پردازش کنم و در نتیجه چیزایی رو بسازم که ممکنه هنوز توی دنیای عادی نباشن ، همین "
جونگ کوک خنده مصنوعی کرد و سعی کرد دهن بازمونده اش رو طبیعی جلوه بده : همین ؟ اونقدرا هم چیز کمی نیستا !"
تهیونگ دستش رو به ارومی سمت پسر دراز کرد و با نوازش شونه اش گفت : زیاد راجبش فکر نکن .. در هرصورت عجیب تر از خوندن ذهن بقیه که نیست "
اوه .. توی این مورد موافق بود.
حقیقتا حتی بودن کنار کسی که میتونه به افکارت نفوذ کنه هم ترسناک به نظر میرسید ، یه جور نابغه بودن خیلی طبیعی تر و قابل درک تر بود !
با حس ادامه دار شدن نوازش تهیونگ رو دستش .. دمی عمیق گرفت و بی اختیار ماهیچه هاش رو منقبض کرد هرچند حتی این هم اون پسر مرموز رو متوقف نکرد.
لعنت بهش .. چرا خودش رو عقب نمیکشید یا فقط بی اهمیت رفتار نمیکرد ؟
زیر لمس دستهای بزرگ و سرد اون مرد که طول بازوش رو با مسیری رفت و برگشتی طی میکرد در حال آب شدن بود اما باز هم مسخ شده فقط به اون نگاه میکرد .
جونگ کوک لعنتی .. هیچ کنترلی در برابر کارهای مرد نداشت و این اون رو به شک مینداخت که نکنه اون میتونست ذهن رو کنترل کنه ؟
گونه هاش  به ارومی در حال سرخ شدن بود و انقباض ماهیچه هاش داشت اروم میگرفت که تهیونگ ناگهانی دستش رو عقب کشید و با استفاده از سرعت خوناشامیش دیگه پیشش نبود.
جونگ کوک گیج شده نگاهش رو دور سالن چرخوند و با دیدن تهیونگ نزدیک به یخچال گوشه سالن خواست حرفی بزنه اما بلند شدن صدای رمز در خبر از حضور افرادی دیگه میداد.
پسر با حیرت سمت در برگشت .. تهیونگ متوجه اومدن اونا شده بود ؟ یعنی این هم بخشی از تواناییاشونه ؟ خدایا این .. این خیلی خفن و در عین حال دیوونه کننده است .
بعد از صدایی که به معنای تایید هویت بود ، لایه محافظ در برداشته شد و هوسوک و به دنبالش یوجین وارد سالن تمرین شدن.
هوسوک با دیدن اونها گفت : تمرین چطور پیش میره ؟"
قبل از اینکه جونگ کوک فرصت کنه حرفی بزنه تهیونگ پیش قدم شد و همزمان با پر کردن لیوان آبی گفت : بدک نیست .. شرایط بدنیش بهتر از چیزیه که فکر میکردم پس مشکل خاصی بابت آمادگی جسمانیش وجود نداره "
جونگ کوک با حس افتخاری که از حرف پسر به وجودش تزریق شد لبخند پهنی زد و سمت اون دو برگشت اما چهره هوسوک و یوجین جدی تر از چیزی بود که تصور میکرد.
تهیونگ هم که انگار تنش بینشون رو احساس کرده بود سمت جونگ کوک اومد و با دادن لیوان آب دستش رو به اونا کرد و گفت : چی شده که اینجا اومدید ؟"
یوجین که تا الان ساکت ایستاده بود گفت : قراره روی یه سری چیزا کار کنیم و فکر کردم شاید خوب باشه تعدادمون بیشتر باشه !"
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت : باهم کار میکنید ؟"
پسر نیم نگاهی گیج به تهیونگ انداخت .. مگه چی عیبی داشت باهم کار کنن ؟
هوسوک شونه ای بالا انداخت و گفت : مسئله مهمیه ! فعلا بقیه درگیرن پس نتونستم هنوز باهاشون در میون بزارم اما راجب اتفاقای دیروزه !"
اخمی غلیظ بین ابروهای تهیونگ نشست .. که باعث شد جونگ کوک هم به تبعیت از اون سه بایسته و کنارشون قرار بگیره.
هر چند چیز زیادی نمیدونست و کار خاصی ازش بر نمیومد اما باز هم حس مسئولیت عجیبی روی شونه هاش احساس میکرد که اون رو وادار میکرد به اهمیت دادن و حتی نگران بودن !
حالا هرچهار نفرشون رو به روی هم ایستاده بودن و سکوت سنگینی بینشون بود.
با صدای نفس عمیق هوسوک .. اون بلاخره بعد از مدتی نسبتا طولانی شروع به حرف زدن کرد : اتفاقایی که داره میوفته اونقدری عجیب هستن که بخوایم نگران باشیم .. و برای اینکه بتونیم از این گمراهی که توش گیر کردیم در بیایم باید یه سری چیزا مشخص بشه "
تهیونگ سری به معنای فهمیدن تکون داد که جونگ کوک هم کنجکاو و گیج شده نگاه خیرش رو به هوسوک داد ..
پسر دستی توی موهاش کشید و گفت : داستانش طولانیه اما قبل از تبدیلم .. یه چند سالی پیش یه پیرزن زندگی میکردم و اون بویی که دیروز هم متوجهش شدم از اونجا میاد .. "
جونگ کوک با سکوت هوسوک بی اختیار گفت : و ؟"
اینبار یوجین به جای هوسوک جواب داد و گفت : اون .. توی این سالها دورادور نسل خانواده اون زن رو زیر نظر داشته پس .. کسی که از خون اون هست رو میشناسیم و شاید بشه از طریق اون یه چیزایی بفهمیم "
تهیونگ دستی روی صورتش کشید و با چهره ای که معلوم بود توی فکر رفته گفت : اما چند صد سال گذشته و اون ادم حتی شاید ندونه که اون پیرزن کیه !!"
هوسوک به سرعت جواب داد : اره اما .. یه چیزایی راجب اینکه اون کار نسل به نسل بینشون منتقل میشه شنیده بودم پس شاید یه امیدی باشه .."
یوجین هم اضافه کرد : ارزش امتحان کردن رو داره "
بعد از اون برای مدتی کسی حرف نزد .. تهیونگ توی فکر فرو رفته بود و جونگ کوک هم گیج تر از این بود که بخواد حرفی بزنه.
اون چیزی از زندگی هوسوک نمیدونست و طبق گفته هاش انگار حتی تهیونگ هم چیز زیادی نمیدونست.
هرچند احتمالا بعد داستان روشن میشد اما چیزی که فعلا مشخص بود این بود که یه شانس برای سر در اوردن از انفاقایی که داشت میوفتاد داشتن..
و خب همین ، به اندازه کافی خوب به نظر نمیرسید ؟
تهیونگ ‌.. بلاخره سکوت سنگین بینشون رو شکست و با عقب زدن موهاش رو به یوجین گفت : خب .. قراره تو انجامش بدی؟"
یوجین سری به نشونه تایید تکون داد و گفت : هرچند فکر کردم شاید بد نباشه جونگ کوک هم باهام بیاد "
سر پایین افتاده پسر با شنیدن اسمش از زبون اون دختر بالا پرید و با چشمهای درشت شده پرسید : من ؟"
اون که چیزی بلد نبود .. اصلا .. حتی نمیدونست باید چیکار کنه !
جونگ کوک به وضوح توی هم رفتن چهره تهیونگ رو دید و این باعث تعجبش شد چراکه اون جلوی بقیه کاملا نسبت به خنثی و بی اهمیت رفتار میکرد.
تهیونگ با اخمی غلیط که بین ابروهاش نشسته بود گفت : نه ! اون هیچ چیز نمیدونه "
یوجین به سرعت گفت : بلاخره که باید یاد بگیره"
صدای تهیونگ اینبار خشک تر و عصبی تر به گوش رسید : ولی نه توی این شرایط !"
هوسوک با لحنی اروم که سعی در قانع کردن تهیونگ داشت گفت : شاید بعد از این هم دیر بشه ! در هر صورت این فکر بدی نیست .. حتی قرار گرفتن توی چنین شرایطی ممکنه کمکش کنه زودتر قدرتش رو بدست بیاره "
موضوع سر جونگ کوک بود اما بین این بحث اون حتی نمیتونست حرفی بزنه !
به طرز عجیبی هم خنده اش گرفته بود هم عصبی شده بود اما .. با وجود ترسی که به جونش افتاده بود شنیدن حرف هوسوک برق خوشحالی رو توی چشمهاش انداخت.
شاید باعث میشد زودتر قدرتش رو بدست بیاره..
این حرف .. همه چیزی بود که میخواست بشونه !
بنابراین بی اهمیت به تنشی که تهیونگ ایجاد کرده بود گفت : دقیق نمیدونم قراره چیکار کنم اما میخوام انجامش بدم "
تهیونگ .. سمت جونگ کوک برگشت و با لحنی خشن گفت : نمیشه ‌.. خودت که میگی ، تو هیچی نمیدونی !"
با شنیدن لحن عصبانی پسر بزرگ تر ناخداگاه اخمی کرد: ولی میخوام انجامش بدم .. اگر ممکنه کمک کننده باشم پس میخوام انجامش بدم "
درسته که اون جفتش بود .. درسته که اسیب رسیدن بهش اسیب به تهیونگ هم حساب میشد اما بازم اون حقی نداشت که اینطور راجبش تصمیم بگیره !
تهیونگ خواست حرفی بزنه اما با خشمی که نسبت بهش گرفته بود نگاهش رو از پسر گرفت و رو به هوسوک و یوجین گفت : انجامش میدم !"
لبهای تهیونگ با عصبانیت روی هم قفل شد و لرزش دست مشت شده اش از چشم جونگ کوک دور نموند  اما .. سعی کرد اهمیتی نده .
اون صاحب اختیارش نبود.
شاید بهتر از جونگ کوک راجب این جریانات خبر داشت اما وقتی بقیه اونها فکر میکردن مشکلی نیست پس تهیونگ نمیتونست به تنهایی راجبش تصمیم بگیره.
یوجین ‌لبخندی زد و گفت : خوبه پس ‌‌.. تمرینت رو تموم کن ، شب بعد از تایم شام بهت توضیح میدم که قراره چیکار کنیم "
پسر سری به نشونه تایید تکون داد و همچنان ، نگاهش رو از پسر عصبانی کنارش دور نگه داشت‌.
بلاخره یه راه برای بیدار شدن قدرتش پیدا کرده بود، هرچند نه قطعی اما امیدی بود ! اینطور .. همه چیز بهتر پیش میرفت پس نیازی به مخالفت نبود ؛ غیر از اینه ؟

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang