Part 25

152 29 12
                                        

و درمیان تاریکی نبودنت ..

عطر خاطرات را نفس کشیدم.
در سردی تنهایی بی پایانم ..
گرمای باقی مانده تنت رو یاداوری کردم.
در زمان هماغوشی با گریه هایم ..
لبخندت را آینه وجودم کردم.
من ..
پرستیدنت را یاد گرفتم در زمانی که..
حتی نامم را هم به یاد نمیاوردی.!
و در میان این عشق فراموش شده من گناهکاری بودم که با کوله باری از امید های ناامید شده باقی مانده بود.
گناهکاری که محکوم بود به تنفس عشقی که جز خاطرات کهنه چیزی از آن باقی نمانده بود.

 
**********
 

{ زمان حال }

با گذشت مدتی حالاخونه ساکت تر ازهمیشه به نظر میومد .

همه خسته و کم توان بودن پس سکوت و استراحت رو به حرفهای بیهوده ترجیح داده بودن‌.

با ورود یونگی به اَشپزخونه ، جیمین که در حال اماده کردن چندین اسنک برای خودش بود نگاهش رو به پسر بزرگ تر داد هرچند رد نگاهش به سرعت شکسته شد و با تلخی به ادامه کارش پرداخت.

یونگی با دیدن واکنش جیمین تلخندی به روی لبهاش اومد و با کج کردن راهش به سمت یخچال سیاه رنگشون بطری خونی بیرون کشید و پرسید : یوجین هنوز برنگشته ؟"

جیمین بی اهمیت به قلب فشرده شده اش با لحنی سرد زمزمه کرد: نه اما هوسوک رفت دنبالش .. بیرون موندن طولانی مدت اون هم توی این شرایط اصلا امن نیست "

یونگی هومی در جواب جیمین کشید و با باز کردن بطری جرئه بزرگی ازش رو خورد .

در همون حین به سنگ کابینت تکیه داد و با ریز بینی به حرکات جیمین که با دقت مشغول ترکیب توت فرنگی و موز های خورد شده بود نگاه کرد.

هرچند در حالت عادی نباید به این کششی که باعث نگاه موشکافانه اش شده بود اجازه پیش روی میداد اما اون روز سختی رو از پیش گذرونده بود.

سری به مرگ زده و بعد ازدست دادن کل دارایی هاشون حالا اینجا بودن پس تقلا برای نادیده گرفت تمایلات درونیش و حفظ اون پوسته خشک کمی سخت به نظر میرسید هرچند برای جیمین اینطور نبود.

یا در اون لحظه .. یونگی اینطور فکر میکرد که نفرت جیمین عین واقعیته نه تظاهری از روی اجبار که  سالهاست بین اونها جا گرفته.

جیمین که از نگاه خیره پسر بزرگ تر کلافه شده بود با عدم تمرکزی که نصیبش شده بود دستهاش رو روی سنگ کابینت گذاشت و بعد از نفسی عمیق نگاه خمارش رو به یونگی داد و گفت: تا کی میخوای خیره نگاه کردنم رو ادامه بدی ؟"

یونگی ابرویی بالا انداخت و با تخسی جواب داد : من برای کارهام به اجازه تو نیاز دارم ؟"

جیمین تکخندی از حرص زد و با کامل برگشتن به سمت پسر همزمان که دست به سینه می ایستاد گفت : اگر اون موضوع مربوط به قورت دادن من با چشمهات باشه اره !

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant