Part 46

100 21 12
                                        

جنگ به پایان رسید اما ..
تنها بازمنده آن ، کالبدی بود که روح خود را میان اوار فراموش کرده بود.

 **********
 

هیچ چیز نمیتونست بدتر از این باشه ، هیچ چیز .. نمیتونست به این شکل افتضاح پیش بره ..

چرا زندگی داشت باهاش این کار رو میکرد ؟ اصلا نمیفهمید !

موهای دردالودش رو از اون چنگ های بی رحمانه ول کرد و دستی که تا لحظاتی پیش بین موهاش بود رو روی صورتش کشید .

هیچ نمیفهمید چه اتفاقی افتاده و چرا هیچ چیز تغییر نکرده بود..

اون مطمئن بود به خوبی مامانش رو قانع کرده تا اون رو به بیرون از بوسان ببره و جای امنی رهاش کنه اما حالا که به زمان حال برگشته بود هیچ چیز تغییر نکرده بود !

گذشته هنوزم به همون شکل سابق بود و اون با حالی اشفته وسط اتاق ایستاده بود .

یعنی .. بعد از رفتنش اتفاقی افتاده بوده که باعث شده مادرش تصمیم دیگه ای بگیره ؟

باید سر در میاورد.

مامانش اون سال چهره جونگ کوک رو دیده بود و غیر ممکنه که فراموشش کرده باشه پس باید دلیل سکوتش رو میفهمید..

به سرعت و بدون اینکه حتی بتونه لباسش رو عوض کنه از اتاق بیرون زد و به سرعت سمت طبقه پایین پا تند کرد.

با رسیدن به قسمت اصلی خونه با دیدن جین تقریبا سمتش پرید و گفت : جینااا .."

جین شوکه از یهویی ظاهر شدن جونگ کوک با چشمهای درشت شده نالید : چه مرگته بچهه "

با رسیدن به جین به سرعت مچ دستش رو گرفت و گفت : بیا بریم مامانم رو بیاریم "

جین ابرویی بالا انداخت و حق به جانب گفت : فلیکیس گفت فردا شب که برای جلسه میخوان بیان اینجا اون رو هم میارن .. "

جونگ کوک سری به چپ و راست تکون داد : نهه .. همین الان بریم بیاریمش "

مچ جین رو کشید که پسر بزرگ تر غر زد : خب این چه کاریههه .. بیخیال جونگ کوک یهویی چه اصراری داری ؟"

جونگ کوک بی اهمیت مچ جین رو به سمت خودش کشید و جواب داد : یاا من بیست سال از مامانم دور بودم خب حق بده دلم براش تنگ شده باشه "

جین چشمی چرخوند : خب خودت گورتو گم کن برو پیش مامانت "

جونگ کوک دست از کشیدن جین برداشت و با درشت کردن چشمهاش سعی کرد خودش رو مظلوم جلوه بده که البته موفق هم بود : نباید با دونسنگ عزیرت انقدر بی رحم باشیی سوکجین شی‌.‌‌.

اخه من که پایگاه اونا رو بلد نیستم ، باهام بیا هومم ؟؟ تهیونگ الان نیستنش وگرنه با اون میرفتم "

جین اهی کشید و با زاری نگاهش رو به پسر مقابلش که با اون چشم های گرد خودش رو شبیه بچه های چهار پنج ساله کرده بود داد : خیله خب .. ولی همین یباره ! و بعدا باید برام جبران کنی "

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant