رویایی محال در سر میپروراندم ..
رویایی برای آزادی .
بی خبر از آنکه خودم قصاب آزادی بودم.
**********
{دو روز بعد}
سر و صدای بدی محیط خونه رو گرفته بود، صدای داد و دعوای بلندی که باعث شد جونگ کوک سرش رو توی بالشت ابریشمی و سیاهش فرو کنه و ناله ای از کلافگی بکشه اما باز هم کمکی به بهتر شدن وضعیت نکرد.
با کلافگی و خوابی که حالا پریده بود سرش رو توی بالشت کوبید و نالید : تهیونگ ؟"
پسر بزرگ تر که توی اتاق لباس ها در حال پوشیدن تیشرت پسته ای رنگش بود با شنیدن صدای ضعیفش لبخندی زد و در کسری از ثانیه خودش رو به اون رسوند.
یک پاش رو روی تخت گذاشت و با خیمه زدن روی تن جونگ کوک بوسه ارومی روی گوش پسر گذاشت : چی شده انقدر بدعنقی؟"
جونگ کوک ناله دیگه ای کرد و بلاخره سرش رو از توی بالشت بیرون اورد اما همچنان چشمهاش رو بسته نگه داشت تا شاید بتونه به ادامه خوابش برسه : چرا انقدر سروصداست ؟ میخوام بخوابم "
صدای گرفته و صورت پف کرده پسر لبخند پهنی روی صورت تهیونگ اورد که باعث شد سرش رو خم کنه و بی هوا بوسه محکمی از لبهای پف کرده اش بگیره : کاری از من ساخته نیست پس بهتره بیشتر خودتو اذیت نکنی و بیدار شی "
با این حرف پسر کوجیک تر به ارومی جشمهاش رو باز کرد که با دیدن تهیونگ توی اون فاصله نزدیک ، ناخداگاه نفسی عمیق کشید و عطر مرد رو وارد ریه اش کرد.
تهیونگ خنده ارومی کرد و دستش رو به موهای پریشونش رسوند اونها رو از روی صورتش کنار زد : صبح بخیر اخمالوی من "
جونگ کوک ناخداگاه اخمی کرد و با لحنی کیوت غر زد : اذیتم نکن .. سر درد گرفتم به خاطر این همه سروصدا ! "
نگاهی به دور و برشون کرد و بی اهمیت به حالت قبلش گفت : راستی اصلا چرا انقدر سروصداست امروز ؟ اتفاقی افتاده ؟"
تهیونگ تکیه اش رو از دستش گرفت و با بلند شدن از روی جونگ کوک اجازه داد اون هم از جاش بلند بشه و در همون حال گفت : لویاتان ها اومدن و باور کن ساکت کردن اونها کار هیچ کس نیست .. حتی منم نمیتونم اونا رو ساکت کنم !"
جونگ کوک دستی روی صورت ورم کرده اش کشید و همزمان که کش و قوسی به بدنش میداد گفت : تا دیروز که خیلی اروم به نظر میومدن !"
تهیونگ سمت اتاق لباس ها حرکت کرد : این تا قبل از اینه که یخشون اب بشه .. حالا که دوباره باهم متحد شدیم دلیلی برای معذب بودن ندارن "
جونگ کوک بی حواس هومی کشید و بلاخره از روی تخت بلند شد.
لباس خواب چهارخونه و پنبه ایش توی تنش پیچ خورده بود و موهاش بهم ریخته و در هم گره خورده بود که مثلما ترکیبش با اون صورت پف کرده کیوت ترین صحنه دنیا رو میساخت.
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
