Part 32

142 28 13
                                        

رویایی محال در سر میپروراندم ..
رویایی برای آزادی .
بی خبر از آنکه خودم قصاب آزادی بودم.

 
**********
 

{دو روز بعد}

سر و صدای بدی محیط خونه رو گرفته بود، صدای داد و دعوای بلندی که باعث شد جونگ کوک سرش رو توی بالشت ابریشمی و سیاهش فرو کنه و ناله ای از کلافگی بکشه اما باز هم کمکی به بهتر شدن وضعیت نکرد.

با کلافگی و خوابی که حالا پریده بود سرش رو توی بالشت کوبید و نالید : تهیونگ ؟"

پسر بزرگ تر که توی اتاق لباس ها در حال پوشیدن تیشرت پسته ای رنگش بود با شنیدن صدای ضعیفش لبخندی زد و در کسری از ثانیه خودش رو به اون رسوند.

یک پاش رو روی تخت گذاشت و با خیمه زدن روی تن جونگ کوک بوسه ارومی روی گوش پسر گذاشت : چی شده انقدر بدعنقی؟"

جونگ کوک ناله دیگه ای کرد و بلاخره سرش رو از توی بالشت بیرون اورد اما همچنان چشمهاش رو بسته نگه داشت تا شاید بتونه به ادامه خوابش برسه : چرا انقدر سروصداست ؟ میخوام بخوابم "

صدای گرفته و صورت پف کرده پسر لبخند پهنی روی صورت تهیونگ اورد که باعث شد سرش رو خم کنه و بی هوا بوسه محکمی از لبهای پف کرده اش بگیره : کاری از من ساخته نیست پس بهتره بیشتر خودتو اذیت نکنی و بیدار شی "

با این حرف پسر کوجیک تر به ارومی جشمهاش رو باز کرد که با دیدن تهیونگ توی اون فاصله نزدیک ، ناخداگاه نفسی عمیق کشید و عطر مرد رو وارد ریه اش کرد.

تهیونگ خنده ارومی کرد و دستش رو به موهای پریشونش رسوند   اونها رو از روی صورتش کنار زد : صبح بخیر اخمالوی من "

جونگ کوک ناخداگاه اخمی کرد و با لحنی کیوت غر زد : اذیتم نکن .. سر درد گرفتم به خاطر این همه سروصدا ! "

نگاهی به دور و برشون کرد و بی اهمیت به حالت قبلش گفت : راستی اصلا چرا انقدر سروصداست امروز ؟ اتفاقی افتاده ؟"

تهیونگ تکیه اش رو از دستش گرفت و با بلند شدن از روی جونگ کوک اجازه داد اون هم از جاش بلند بشه و در همون حال گفت : لویاتان ها اومدن و باور کن ساکت کردن اونها کار هیچ کس نیست .. حتی منم نمیتونم اونا رو ساکت کنم !"

جونگ کوک دستی روی صورت ورم کرده اش کشید و همزمان که کش و قوسی به بدنش میداد گفت : تا دیروز که خیلی اروم به نظر میومدن !"

تهیونگ سمت اتاق لباس ها حرکت کرد : این تا قبل از اینه که یخشون اب بشه .. حالا که دوباره باهم متحد شدیم دلیلی برای معذب بودن ندارن "

جونگ کوک بی حواس هومی کشید و بلاخره از روی تخت بلند شد.

لباس خواب چهارخونه و پنبه ایش توی تنش پیچ خورده بود و موهاش بهم ریخته و در هم گره خورده بود که مثلما ترکیبش با اون صورت پف کرده کیوت ترین صحنه دنیا رو میساخت.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant