Part 40

53 13 0
                                        

فصل ها میگذشت و زندگان میمردند..
روز ها سپری میشد و لبخند ها گریه میکردند.
گذر زمان .. گاهی تند و گاهی به اهستگی حلزون نیمه جانی بود که خارج از بُعد روز ها و ساعت ها حرکت میکرد.
همه در جعبه ای قانون گذاری شده زندگی میکردند اما چه میشد اگر سالها قبل آن جعبه محدودید شکسته بود؟
یا حتی از ابتدا هیچ جعبه ای وجود نداشت و توهم آن ها را در بر گرفته بود ؟
هیچ نمیتوان دانست ..
از چیزی که آن را زمان میخوانند !

 
**********
 

شوک برانگیز بود ..

تهیونگ نمیتونست باور کنه زنی که نوزده سال پیش دیده و به خاطر حس ارامشی که از فرزند یک ساله اش احساس میکرده بهش کمک کرده بود ، همون مامان کوک بوده باشه !

و از قضا اون بچه ارامش بخش هم جونگ کوکی بود که کل زندگیش شده بود.

بازی سرنوشت انگار مدت ها قبل اغاز شده بود و حالا توی این وضعیت نمیدونست باید میخندید یا گریه میکرد.

حتی تعریف کردن موقعیت پیش اومده برای جونگ کوک هم نه تنها باری از دوشش برنداشته بود بلکه پسر کوچک تر رو هم به شوکی مشابه خودش فرو برد.[1]

جونگ کوک چنگی به موهاش زد و در حالی که هنوز مشت لرزونش رو از اون ابریشم های در حال له شدن در نیاورده بود ؛ چشمهای درشتش رو به تهیونگی که تکیه داده به میز مقابلش به سر میبرد داد و نالید : یعنی .. اون مردی که ما رو نجات داد تو بودی؟"

تهیونگ سری به نشونه تایید تکون داد : درسته .. و دقیقا بعد از همون ملاقات بود که نشان پشت کمرم ظاهر شد ! یعنی از همون زمان پیوند ما شکل گرفته .."

اهی کشید و با دست کشیدن روی صورتش ، سعی کرد افکارش رو مرتب کنه : چطور قبل تر متوجهش نشده بودم !

لعنت .. اگر فقط  یکم زودتر عکس مامانت رو دیده بودم همه چیز میتونست متفاوت پیش بره "

جونگ کوک با اخم و سری کج شده از گیجی بلاخره دل از فشردن موهاش کند و پرسید : خب با این اوصاف چطور میخوای مامانم رو پیدا کنی ؟ تو حدود بیست سال قبل دیدیش اما این چه ربطی به الان داره ؟!"

واقعا براش سوال بود که چرا تهیونگ صرفاً به خاطر یه ملاقات کوتاه که سالها قبل داشته به این اطمینان از پیدا کردن مامانش رسیده ؟

سوال های زیادی توی سرش جولان میداد ..

سردرد به طرز فجیهی راهش رو به سرش باز کرده بود و حتی چشمهاش هم به درد اومده بود.

البته که قبل از به زبون اوردن سیل سوالاتی که در حال نابود کردنش بود تهیونگ بلاخره سکوتش رو شکست و با سیگاری که حالا بین لبهاش جا خشک کرده بود گفت : اون زمان من یه دستگاه کوچیک به مامانت دادم .

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant