در انتهای روز دیگر لبخندی نبود ، پیوندی نبود و حتی عشقی هم باقی نمانده بود..
در انتهای روز ..
تنها او بود و جسمی که تمنای خوابی بدون بیداری میکرد !
**********
"غروب آفتاب نسیم خنکی رو به بدن های خسته از بازی اون دو پسر منتقل میکرد..
نسیمی که بین موهای کوتاهشون پیچ و تاب میخورد و لبخند زیبایی روی لب های اون دو پسر بچه میاورد.
جونگ کوک با دراز کشیدن روی چمن های سبز نگاهش رو به سوهیونی که همچنان نشسته بود داد و با کشیدن گوشه لباسش ، اون رو مجبور به خوابیدن کرد.
سوهیون هم خنده ریزی کرد و کنار پسر بچه خوابید و لب زد : هوای خیلی خوبیه نه ؟"
جونگ کوکِ هفت ساله هومی کشید و گفت : دلم بستنی کشید "
سوهیون با خنده سمت جونگ کوک برگشت و غر زد : خدایا توهم همش دنبال غذایی "
جونگ کوک شونه ای بالا انداخت: خوشمزه است اخهه"
سوهیون اینبار با صدای بلند تری خندید و بعد بدون گرفتن نگاهش از اسمونی که نازنجی زیبایی گرفته بود گفت : مخصوصا اگر شکلاتی باشه "
جونگ کوک سریع جواب داد : موافقم !"
جونگ کوک سرش رو به شونه سوهیون تکیه داد و بعد از لحظاتی که در سکوت و ارامش خستگی اون دو بچه کم سن و سال میگذشت لب زد : چقدر خوبه که کنار همیم .. نمیدونم اگر تو نبودی چجور میتونستم زندگی دور از مامان رو تحمل کنم "
سوهیون نگاهش رو به پسر کوچیک تر که چشمهاش از خستگی اون روز خمار شده بود داد و با گرفتن دستهای کوچیک و سفید پسر کوچیک تر با اطمینان لب زد : همیشه کنارت میمونم باشه ؟ مهم نیست چه اتفاقی بیوفته یا در اینده مجبور شیم با چه چیزهایی مواجه بشیم ..
مطمئن باش من همیشه کنارت خواهم بود !"
جونگ کوک که حالا نیمه خواب شده بود بی حواس هومی کشید و این خواهر لیزا بود که از فاصله نچندان دوری با لبخند به اون دو بچه نگاه میکرد.
روزهایی خوش .. با قول هایی زیبا !
**********
جونگ کوک به پسر مقابلش نگاه کرد ..
در حالی که رژه رفتن خاطرات رو توی ذهنش حس میکرد.
خاطرات روزهایی که توی اونها ، اون پسر مثل برادر بزرگ تر مراقبش بود و قول مراقبت ازش رو میداد.
خاطراتی که گذر زمان ردشون رو کمرنگ نه ، اما صحتشون رو رد کرده بود.
جونگ کوک میخواست از پسر مقابلش بپرسه ..
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
