من صحرایی بودم بی حس زندگی و تو معنای واقعی زندگی بودی.
من درختی بودم خشک شده در انتظار مرگ و تو تک گل شکوفه زده وجودم بودی.
من تباهی بودم و تو زندگی..
من سایه بودم و تو روشنایی.
و شاید همین تفاوت ها بود که بازی زندگی را به این صحنه کنونی رساند.
جایی که تو بی هوا لبخند میزنی و من خاطرات فراموش شده را گریه میکردم.
سوختن در آتش عشق فراموش شده تو ..
تنها امید تن مرده ام بود !
**********
مدتی از گفت و گوی جدی اعضای خونه گذشته بود و حالا همه خسته از تقلا و روز طولانی که پشت سر گذاشته بودن گوشه ای از خونه پناه گرفته بود.
یوجین هنوز برنگشته بود و غیبت طولانی مدتش جونگ کوک رو نگران میکرد اما عادی بودن بقیه نشون از طبیعی بودن این اتفاق میداد پس اون هم ترجیح داده بود با نفس های عمیقش نگرانی رو از سرش بیرون کنه و کمی استراحت کنه.
هرچند که چرت کوتاهش کمی حالش رو بهتر کرده بود اما مردن و زنده شدن در یک روز چیزی نبود که به راحتی بتونه تحملش کنه.
بدن درد عجیبی داشت ..
انگار که چیزی به استخون های بدنش فشار میاورد و طاقتش رو میبرید اما توی این حالت دمغ بقیه نمیخواست نگرانی اونها رو برانگیخته کنه پس فقط سکوت کرده و بین ملافه های سیاه رنگ تخت بزرگ و جدیدش فرو رفته بود.
تهیونگ بعد ازمدتی که صرف صحبت کوتاهی با نامجون کرده بود بلاخره وارد اتاق شد و با حس عطر تن جونگ کوک که کل فضای اتاق رو پر کرده بود لبخند ریزی زد.
در کسری از ثانیه خودش رو به تخت رسوند و به ارومی زیر پتو فرو رفته و تن کوچیک جونگ کوک رو توی اغوشش گرفت.
هرچند که پسر سرتقش در همین مدت کوتاه تمریناتش بدنی عضلانی تر از قبل ساخته بود اما همچنان وقتی بین اغوش اون فرو میرفت کوچیک و نحیف به نظر میرسید.
جونگ کوک با حس تن تهیونگ که اون رو بغل کرده بود کمی تکون خورد و سمت اون برگشت.
تهیونگ لبخندی به چهره خسته جونگ کوک زد و در حالی که با فشار دستش روی کمر جونگ کوک اون رو کاملا به خودش میچسبوند لب زد : چرا بیشتر نمیخوابی ؟ تو انرژی خیلی زیادی مصرف کردی و اگر سخت بگیری بدنت نمیتونه تحمل کنه ، میدونی که ؟"
جونگ کوک بی حرف سری به نشونه فهمیدن تکون داد که با حس نوازش اروم تهیونگ در طول کمرش سد سکوت رو شکست و با فرو کردن سرش توی گردن خوش بوی خوناشام رو به روش زمزمه کرد : همین که اغوشت رو حس کنم کافیه تا خستگیم رفع شه "
تهیونگ خنده تو گلویی کرد و با رسوندن یک دستش به سر جونگ کوک اون رو توی جنگل اشفته موهاش فرو کرد و با بهم ریخته تر کردنش گفت : تو این حرفا رو از کجا یاد میگیری بچه ؟"
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
