13.Kim Namjoon

4.3K 758 50
                                        


تصمیم گرفتم مدتی امگای کوچولوم رو تنها بزارم و زمان کافی رو در اختیارش قرار بدم. لباس هاش رو داخل کمد قرار دادم.

لباس های قدیمیش که مطمئن بودم متعلق به خواهرش هستن رو بیرون اوردم و لباس های جدیدش رو جایگزین کردم.

موقع خرید یکم دیوونگی به خرج دادم و یک‌ سری لباس خریدم که...فکر کنم اون هیچوقت دلش نخواد اون هارو بپوشه. ولی اینطور نیست که من پولی برای هدر دادن نداشته باشم.

مخصوصا از وقتی که یونگی پول هام رو پس گرفته. اینطور نیست که براش نگران باشم یا همچین چیزی. چون اون یک میلیون دلار من انقدر هم با اهمیت نبود. در حال حاضر من پولم رو پس گرفتم و حتما تا الان من پولم رو پس گرفتم و اون هرزه ها هم مردن...

پس فکر میکنم از نظر فنی شایسته این نیستم که سوکجین رو به عنوان جفتم داشته باشم.

بخشی از وجودم از من میخواد یک خونه‌ی جدا برای سوکجین بگیرم و اون رو از خودم دور نگه دارم...من می‌تونم مکان مستقلی برای خودش و برادرش فراهم کنم و اون هیچوقت نیاز نداره تا کار کنه و نگران چیزهایی مثل غذا، لباس و...باشه ولی...بخش عمیق تر وجودم شیفته‌ی اون شده و ازم میخواد خودخواهانه کنار خودم نگهش دارم.

حتی اگه به وسيله‌ی ازدواج.
اون هنوز بی تجربست. به جفتی نیاز داره تا ازش مراقبت کنه و تو برطرف کردن نیاز هاش بهش کمک کنه.
من کسی هستم که باید این هارو براش توضیح بدم. هرچند که دلم نمی‌خواد انجامش بدم. اون در جهان ما با این شرایط دووم نمیاره.

وقتی که مرتب کردن لباس هارو تموم کردم تصمیم گرفتم دوش بگیرم. انگار امروز افراد زیادی روی اعصابم پیاده روی کردن، شایدم دویدن!
وقتی داخل حموم شدم سوکجین رو در حالیکه چشم هاش رو بسته و داخل وان دراز کشیده بود دیدم.

به حالت کیوتش لبخند زدم و بعد از اینکه لباس هام رو در اوردم شیر آب رو باز کردم. ایستادم و اجازه دادم حرکت آب روی بدنم، ذهنم رو آروم کنه.

زمان زیادی رو همونجوری گذروندم و وقتی که بیرون اومدم امگای کوچولوم بیدار شده بود و سعی میکرد ارتباط چشمیش با من رو قطع کنه.

حوله رو دور باسنم پیچیدم، با اخم به صورت سرخش نگاه کردم. اون مریض شده؟

"حالت خوبه کوچولو؟"

تند تند سرش رو تکون داد.

"من. ام. خوبم"

"میرم بخوابم. به کمک نیاز داشتی خبرم کن، باشه؟"

"باشه."

صداش به اندازه‌ی همیشه آروم بود.
از تخت بالا رفتم تا بعد از یک روز طولانی و خسته کننده یک خواب واقعی رو تجربه کنم!

فردا باید سوکجین رو در جریان اینکه همه چیز از این به بعد قراره چطور پیش بره قرار بدم.
امیدوارم زیاد اون رو نترسونم.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now