"یک مورد دیگه پیش اومده، رئیس."
با عصبانیت تلفن رو قطع کردم. به محض اینکه نامجون اینجا رو ترک کرد یک تماس دریافت کردم و متوجه شدم که دختری کم سن و سال دقیقا نزدیک به مدرسه ی جیمین دزدیده شده.
طبق اطلاعاتی که درباره ی مشخصات اون ها بهم داده شده، دو آلفای مرد که هر دوی اون ها قد بلند و جوان بودن. یکی از اون ها با موهای بلوند و اون یکی با موهای مشکی رنگ...
جیمین تو ذهنم پررنگ شد. گوشیم رو برداشتم تا با نامجون تماس بگیرم.
"بله؟"
بنظر میاد که اون خیلی خوشحاله و از اینکه باید گند بزنم به حالش متنفرم.
"اتفاق افتاد. میدونی جیمین الان کجاست؟"
با احتیاط پرسیدم.
"مدرسه. اون هنوز یه کلاس دیگه داره."
اون بهم یاد آوری کرد. آه کشیدم. کاملا فراموش کرده بودم.
"باشه. من میرم دنبالش اگه تو نگران همسرت هستی."
"ممنونم یونگی. دلم نمیخواد اون هیچ استرسی رو تحمل کنه."
"متوجه ام. وقتی جیمین رو سوار کردم بهت خبر میدم."
قطع کردم و برای رفتن آماده شدم. تا رسیدن به اونجا 30 دقیقه طول میکشه. نمیخوام اون بیرون از مدرسه منتظر بایسته.
در طول مسیر تمام احساسات منفی ذهنم رو درگیر کرد. مطمئنا اون ها قصد ندارن به این زودی دوباره انجامش بدن؟ معمولا برای دزدیدن نفر بعدی چند روز صبر میکنن...
10 دقیقه بعد از اینکه زنگ آخر زده شده بود به مدرسه رسیدم. واقعا امیدوارم که جیمین داخل مدرسه باشه و نه بیرون. بیشتر دانش آموزها رفته بودن و فقط تعداد کمی از بتاها و انسان ها اون اطراف دیده میشدن.
اطراف رو برای پیدا کردن جیمین بررسی کردم اما ندیدمش. حتی باهاش تماس گرفتم اما جواب نداد.
لعنت بهش.
جیمین! جواب منو بده.
مکث کردم وقتی که کسی شبیه به اون رو کنار ساختمان وسط و همراه دو نفر دیدم.
تقریبا داشتم پس میوفتادم!
وقتی که متوجه ی من شد چشم هاش رو گرد کرد و به طرف ماشین دوید.
"هی، یونگی هیونگ!"
بهش اخم کردم.
"چرا اون گوشیِ کوفتیتو جواب نمیدی؟"
اون هم متقابلا اخم کرد و گوشیش رو بیرون آورد.
"اوه، روی حالت بیصدا بود. معذرت میخوام."
آه کشیدم.
"سعی کن یادت نره که ما باید بهت زنگ بزنیم، جیمین. اون پسره که باهاش حرف میزدی همون کیم تهیونگ بود؟"
"بله. و دوست دخترش، سانا. من واقعا دوسشون دارم."
شونه هاش رو بالا انداخت. به سمت خونه ی نامجون روندم.
"جیمین؟"
"بله؟"
"تو باید برای مدتی به خونه ی من بیای. برای امنیت خودت."
"منظورت چیه؟ من کنار هیونگ و نامجون هیونگ امنیت ندارم؟"
"منظورم این نیست. ولی...تو میدونی که من یک کاراگاهم، درسته؟"
سرش رو تکون داد.
"خب، تو این مدت تعدادی از امگاها توسط افرادی دزدیده شدن و ما نگران زمانی هستیم که تو تنهایی. این شرایط برای تو و سوکجین خطرناکه...خونه ی من نسبتا ناشناخته تره و برای محافظت از تو امنیت بیشتری داره."
"هیونگ هم این رو میخواد؟"
"نه. در واقع ما هنوز در این باره چیزی بهش نگفتیم. فقط یک مدت کوتاه تا وقتی که من افراد رو پیدا کنم، جیمین. اون ها دوست ندارن که تو ترکشون کنی ولی این تنها راهیه که میشه ازت محافظت کرد."
تاکید کردم. سرش رو تکون داد.
"هنوز هم میتونم برم مدرسه؟"
"میتونی. فقط مطمئن شو که بیرون از مدرسه هیچوقت تنها نباشی. تا وقتی که نامجون و یا من نیومدیم، داخل مدرسه بمون."
"باشه. فقط اینکه...همین الان میریم خونه ی تو یا..."
"هنوز نه. ولی احتمالا به زودی باید انجامش بدیم. بستگی داره که تحقیقاتم چطور پیش بره."
"باشه."
از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه دستش رو برام تکون داد به سمت داخل خونه دوید.
خوشبختانه، تونستم این یک مورد رو هم رو به راه کنم.
YOU ARE READING
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)