اینکه وقتی بیدار شدم تنها بودم متعجبم نکرد، وقتی متعجب شدم که خودم رو داخل اون لباس شبِ ابریشمی دیدم.
اما به یاد میارم که داخل وان خوابم برد...یعنی اون من رو در حالیکه لخت بودم به اینجا اورده بود و لباس تنم کرده بود؟!
ا-اگه بهم نگاه کرده باشه چی؟!
نیم خیز شدم و دنبال نشونه ای از لمس هاش روی بدنم گشتم...وقتی چیزی ندیدم با آسودگی نفسم رو بیرون دادم.
از اونجایی که گرسنگی بهم فشار اورده بلند شدم تا به اشپرخونه برم و برای درست کردنِ صبحانه تمرین کنم. لباس هام رو با یک شورت ورزشی و تیشرت سفید رنگ عوض کردم و در اتاق خواب رو باز کردم-
"اوپا! آ-آره..."
با شنیدن ناله های یک دختر، چشم هام گرد شد و همونجا ایستادم.
کسی آسیب دیده؟ به نظر میاد درد داره؟ حقیقتا نمیدونم باید چیکار کنم همونطور که داخل راهرو ایستاده بودم و لب هام رو گاز میگرفتم. من که پزشک نیستم.
احساسِ گناه میکنم، چه طور میتونم اون رو بدون اینکه وضعیتش رو چک کنم تنها بزارم؟ اگه این اتفاق برای من میوفتاد بقیه برای کمک بهم پیداشون میشد...
افکارم رو نادیده گرفتم و به آرومی به سمت اتاقی که آخر راهرو بود رفتم. تصمیم گرفتم درِ نیمه باز رو تا آخر باز کنم ولی شنیدنِ کلماتِ بعدی باعث شد مکث کنم.
"آه...نامجون اوپا...من رو بگیر..."
اون صدایِ دخترونه تقریبا با فریاد به گوشم رسید. جونی اونجاست؟ شاید اون دختر ازش میخواد که اون رو پیش یک دکتر ببره؟ منم میتونم کمک کنم!
سرم رو داخل اتاق بردم و به محض اینکه دهنم رو برای حرف زدن باز کردم-
با دیدنِ صحنه ای که مقابل دیدم قرار گرفت شوکه شدم. اون دختر، کسی که به عنوانِ بهترین خدمتکار میشناسمش و آموزش های اشپزی رو در اختیارم قرار داده روی میز خم شده بود. از اونجایی که جونی پشتش قرار گرفته و تند تند بدنش رو حرکت میده نمیتونم کامل ببینمش.
این وضعیت من رو یاد کتابی که خوندم انداخت و با تصورش بدنم لرزید.
شلوارِ جونی تا زانوهاش پایین بود، این من رو خجالت زده کرد و نگاهم رو دزدیدم. به آرومی در رو بستم و کف دستم رو روی قلبم فشار دادم.
چرا احساس میکنم قلبم اسیب دیده؟ اون مرد متعلق به من نیست. دلم نمیخواد لمسم کنه...پس چرا با دیدنِ اینکه شخص دیگه ای رو لمس میکنه احساسِ ناراحتی میکنم؟ اینکه اون شخص همون زن فوق العاده ایه که بهم اموزش میده بیشتر اذیتم میکنه...
من فقط گیج شدم. توپ گرد مانندی که توی گلوم گیر کرده بود و باعث میشد احساس خفگی کنم رو به زحمت پایین دادم و تصمیم گرفتم به وظیفه ی روزانم رسیدگی کنم. درست کردنِ صبحانه.
ESTÁS LEYENDO
> MINE🌙[Completed]
Hombres Lobo-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)