53.Park Jimin

2.8K 593 197
                                        


وارد آشپزخونه شدم و جین هیونگ رو دیدم در حالیکه مشغول درست کردن اسپاگتی بود.

نشستم و مدتی با تعجب اون رو تماشا کردم‌. برآمدگیِ شکمش از روی لباس هم مشخصه.

"مدرسه چطور بود؟"

با لبخند بزرگش ازم پرسید و به حالت بامزه ای دستش رو روی شکمش حرکت داد.

"در حال دوتا دوست پیدا کردم. تهیونگ و سانا."

"واقعا؟ این عالیه! گرسنه ای؟ به حدی درست کردم که میتونیم یک ارتش رو غذا بدیم!"

خندید.

"آم...حقیقتا نه."

لبخندش تا حدودی محو شد.

"جیمین...لطفا بیشتر غذا بخور. من نگرانتم. فردا پزشک وضعیتت رو چک میکنه و اگه به حد کافی به وزنت اضافه نشده باشه بیشتر بهت سخت میگیره‌‌."

"میدونم‌. فقط گرسنه نیستم."

به محض اینکه تصمیم گرفت غر زدن هاش رو شروع کنه همسرش از راه رسید، هیونگ رو تو بغلش کشید و من رو نجات داد.

بهم چشمک زد و من متقابلا بهش لبخند زدم.
به اتاقم رفتم تا تکالیفم رو انجام بدم. تقریبا به آخرش رسیده بودم که تهیونگ باهام تماس گرفت.

"هی جیمین...یا امروز رو با من بیا بیرون و یا من خراب شم خونه ی شما. حوصلم سر رفته..‌."

خندیدم.

"پس برای شام بیا اینجا. هیونگ یه عالمه غذا درست کرده و متاسفانه روی دستمون مونده!"

"واقعا؟ خیلی هم عالیه! میتونم الان بیام؟"

"صبر کن از هیونگ بپرسم."

به طرف آشپزخونه دویدم و جین هیونگ رو بغل کردم.

"هیونگ...دوستم میتونه برای شام بیاد اینجا؟"

مظلوم ترین حالت نگاهم رو بهش تحویل دادم. پوزخند زد.

"فکر میکنم بتونه بیاد‌."

"هورا!"

به اتاقم برگشتم و گوشیم رو برداشتم.

"اون قبول کرد!"

"پس تا 10 دقیقه ی دیگه اونجام."

گوشی رو قطع کرد. با خوشحالی آه کشیدم‌.

15 دقیقه ی بعد تهیونگ اینجا بود.

"جیمینی!"

بغلم کرد. در رو پشت سرش بست و اون رو به سمت آشپزخونه راهنمایی کردم تا به هیونگ معرفیش کنم.

"جین هیونگ‌. این دوستمه، کیم تهیونگ."

"سلام! سوکجین هستم. جیمین درباره ی تو زیاد صحبت میکنه."

"واقعا؟ خوشحالم که میبینمتون."

همون موقع نامجون هیونگ وارد آشپزخونه شد و تهیونگ به محض دیدنش چشم هاش رو گرد کرد.

"اوه. آقای کیم. سلام. کیم تهیونگ هستم."

نامجون هیونگ در مقابلش لبخند زد و دستش رو جلو آورد.

"به خونه ی من خوش اومدی. خوشحالم که با جیمینِ ما دوست شدی."

اون با خوشحالی گفت و بعد از اون برای خوردن غذا دور میز نشستیم.

....

"خانواده ی باحالی داری."

تهیونگ خودش رو روی تختم رها کرد. کنارش نشستم و لبخند زدم.

"درسته."

"راستی...برادرت بارداره؟"

"فکر میکنم چند وقت پیش متوجهش شدن‌."

"واقعا؟ اوه. بهرحال اون خیلی جذابه. شما باید ژن خوبی داشته باشین."

"فکر کنم..."

"هی. میتونم امشب رو اینجا بمونم؟"

"چرا که نه‌‌. اون ها از تو خوششون اومده پس مشکلی نیست."

کنار تهیونگ دراز کشیدم.

"سانا چطوره..."

به پهلو خوابید.

"خوبه. دوسش داری؟ اون تو رو دوست داره."

"اون واقعا عالیه و صحبت باهاش سرگرم کنندست."

"اون میخواد وقتی که به اولین دوره ی هیتش رسید باهم ازدواج کنیم."

متعجب چشم هام رو گرد کردم. این مسئله خیلی خصوصی و حساسه! فکر نمی‌کنم سانا خوشش بیاد که من دربارش بدونم...

"واقعا؟"

"هوم. نمیدونم که منم این رو میخوام یا نه. مدت زیادیه که ما باهمیم...حقیقتا این رو در خودم نمیبینم که بتونم تا ابد کنارش بمونم‌‌‌. نظر تو چیه؟ تو میتونی برای همیشه با یک نفر بمونی؟"

به جین هیونگ و نامجون هیونگ فکر کردم. به اینکه اون ها تا چه حد به وضوح برای همدیگه با معنی ان...بعد از اون به خودم فکر کردم. این هیچوقت برای من اتفاق نمیوفته.

"نه. نمیتونم خودم رو در کنار کسی ببینم."

"ولی برای کسی مثل تو نداشتن جفت باید سخت باشه."

شونه هام رو بالا انداختم.

"صرفا بخاطر نیازی که دارم خودم رو بین بازوهای کسی رها نمیکنم‌. بیخیال! خسته ام. دیگه بخوابیم."

تهیونگ من رو به سمت خودش کشید.

"ببخشید ولی من بدون بغل کردنِ بالشم خوابم نمی‌بره پس باید نقش بالشم رو بازی کنی."

واقعا باید اینطور بخوابیم؟!
چشم هام رو بستم و سعی کردم با این تصور که جین هیونگ من رو بغل کرده به خواب برم.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now