زمانی که چشم هام رو باز کردم با سردرگمی اطرافم رو از نظر گذروندم.
کجا هستم؟
اوه درسته...ماه عسل!
روی تختی خوابیده بودم که نسبت به تختی که داخل خونه بود راحت تره. همونطور که سعی در متوقف کردنِ لرزشِ بدنم داشتم زانوهام رو توی بغلم کشیدم.
انگار تب دارم، بدنم هم زمان هم داغ و هم سرده. قطره های سردِ عرق از روی کمرم به پایین سُر میخورد و حسِ بیماری رو تقویت میکرد.
و همینطور درد و سوزشِ شکمم آزاردهندست. ضربان قلبم بالاست و با...باسنم حالتِ عجیبی داره.
جونی کجاست؟
با توجه به صدای آب، حدس میزنم که اون به انجام دادنِ کاری مشغوله.
اون حرارت هر لحظه بیشتر بدنم رو درگیر میکنه. روی شکمم خوابیدم و در حالیکه نفس نفس میزدم به دنبال پیدا کردنِ راه حل شدم. سرم رو به قسمتِ سردِ بالش فشار دادم و تمومِ تلاشم رو برای آروم کردنِ بدنم به کار گرفتم.
تا وقتی که جونی شونم رو لمس نکرد متوجه ی حضورش نشدم و با لمس شدنم توسطِ اون، از جا پریدم. دردی که دلیلش مشخص نبود پایین تنم رو میسوزوند و هر لحظه بیشتر بهم صدمه میزد.
جونی انگشت هاش رو بین موهام فرو برد و سعی کرد با نوازش کردنم، آرامش رو بهم برگردونه. بنظر میرسه که نزدیک شدنِ اون همه چیز رو بدتر کرده. اشک هام رو با پشت دست هام کنار زدم و بعد از اینکه جونی رو به عقب هل دادم به سمتِ دستشویی دویدم.
بعد از قفل کردنِ در، پاهای لرزونم رو به طرف سینک کشیدم و با تکیه دادن به اونجا، خودم رو نگه داشتم.
این زیادی دردناکه...بدون اهمیت دادن به لباس هام زیرِ دوش ایستادم و اجازه دادم آب با سرعت به بدنِ داغم برخورد کنه.
جونی به مدتِ 10 دقیقه پشتِ در صدام کرد و وقتی که اهمیتی ندادم دست برداشت.
با فهمیدنِ اینکه اون مشکل دوباره برگشته بود نالیدم.
چه اتفاقی برام افتاده؟
نیاز دارم چشم هام رو ببندم و اجازه بدم که همه ی این ها از بین بره. نمیخوام جونی من رو تو این وضعیت ببینه...
"کیم سوکجین، همین حالا این در رو باز کن!"
با صدایِ جونی، مور مور شدنِ پوستم رو احساس کردم.
من حتما میمیرم.
کنارِ دیوار سُر خوردم و بازوهام رو دورِ خودم پیچیدم. از درون در حالِ سوختنم در حالیکه از بیرون کاملا سردم.
دقیقا نمیشه توصیفش کرد.
با شنیدنِ ضربه ی بعدی توجهم رو به جونی دادم، کاملا فراموشش کرده بودم.
"همین الان این درِ کوفتیو باز کن! چه مشکلی داری! عطرت رو احساس میکنم..."
جوری که دستگیره توسط جونی محکم بالا و پایین میشد من رو میترسوند.
"اگه این درِ فاکی تا چند لحظه ی دیگه باز نشه میشکنمش!"
ESTÁS LEYENDO
> MINE🌙[Completed]
Hombres Lobo-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)