"نمیتونم برای نشون دادن این امارت بهت صبر کنم، جیمین. پس لطفا زود خوب شو تا اینجارو باهم بگردیم!"
دست کوچولوی جیمین رو بین دست هام گرفتم و به خودم لبخند زدم. بعد از اتفاقی که دیشب افتاد سعی کردم خودم رو تا حد امکان از جونی دور نگه دارم و داخل اتاق جیمین پنهان شدم.
بهرحال نمیدونم تا کجا میتونم به پنهان شدنم ادامه بدم. چون صدای شکمم در اومده. واقعا گرسنمه اما بخاطر استرسی که برای دیدنِ جونی دارم صبحانه رو از دست دادم.
یعنی...اون من رو دید. من رو در حالیکه کاملا لخت بودم دید!
خب، درسته که پیراهنم هنوز تنم بود ولی اون خصوصی ترین جای بدنم رو لمس کرد.
بعد از اون نميتونم بهش نگاه کنم. خجالت اوره!
اون حتما از اینکه مجبور شد من رو از روی ترحم لمس کنه متنفره.
و همینطور هرکاری انجام دادم تا خوابی که دیدم رو فراموش کنم. هیچ ایده ای ندارم که اون کوفتی دقیقا چی بود. ولی...کنجکاوم دلیل دیدن چنین رویایی رو بدونم.
قبلا بوسه های مامان و بابا رو دیده بودم اما اینکه منم چنین چیزی بخوام اشتباهه. مخصوصا با جفتم. اون مثل پدر جدیدمه! این افکار خیلی اشتباهه!
به محض اینکه در باز شد افکارم رو کنار زدم و مردی که کل روز در تلاش بودم خودم رو ازش مخفی کنم وارد اتاق شد.
"سوکجین. بیا پایین."
بعد از گفتنش اتاق رو ترک کرد. اون میخواد منو بی-بیرون کنه؟ از اتفاقی که دیشب افتاد ناراحته؟
زمانی که به پایین رسیدم کاملا وحشت زده بودم. نامجون روی کاناپه نشسته بود، قدرتمند و سلطه گر بنظر میرسه.
مردد کنارش نشستم و به زانوهام خیره شدم، احساس میکنم خیلی کوچیک و آسیب پذیرم.
"میخوام ایندت در اینجا و چیزی که در انتظار تو و برادرت هست رو برات توضیح بدم."
با شنیدن اسم برادرم نگاهم رو بالا اوردم. سرم رو تکون دادم و منتظر شدم ادامه بده.
کیفی که دستش بود رو روی میز گذاشت.
"دلیل اومدنت به اینجارو میدونی، درسته؟"
آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
"برای اینکه ج-جفت تو باشم."
سرش رو تکون داد.
"میدونی این برات چه معنی ای میده؟ یک جفت چه وظایفی داره؟"
لبم رو گاز گرفتم. آه کشید و دوباره سرش رو تکون داد.
"باشه. میدونم هنوز برای انجام وظایفت آماده نیستی. از من انتظار میره که تا حداکثر سه روز دیگه مراسم ازدواجمو برگزار کنم. بهرحال این چیزیه که تو باید انجامش بدی."
لحظه ای مکث کرد تا واکنشم رو ببینه.
"ما سه روز دیگه باهم ازدواج میکنیم و تو رسما همسر من میشی. این اتفاق متفاوته. تو هیچ ایده ای از اینکه باید چیکار کنی نداری و من نمیخوام باعث شه بترسی."
YOU ARE READING
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)