این پارت خشونتِ زیادی داره. اگه روحیه ی حساسی دارید پیشنهاد میکنم که از خوندنش صرف نظر کنید.
وارد انبار شدم. نگاهم به مشتریِ سردرگمم افتاد و وقتی دیدم که افرادم از قبل جشن رو شروع کردن شرورانه لبخند زدم. با یک نگاه اون ها رو متوقف کردم و همه ی اون ها در مقابلم خم شدن همونطور که از سر راهم کنار میرفتن.
لی ته مین توسط دست هایی که بسته شده بود گیر افتاده بود و پارچه ای چشم هاش رو میپوشوند. در اثر کتک هایی که خورده بود خون زیادی رو از دست داده بود و سعی میکرد ناله های در اثر دردش رو خفه کنه. روی زانوهام نشستم تا مقابل چشم هاش قرار بگیرم.
"نوچ نوچ. خیلی وقته که دنبالت میگردم. خوشم نمیاد زیاد منتظر بمونم."
آه کشیدم قبل از اینکه محکم به شکمش بکوبم. ناله ای کرد و روی شکمش خم شد.
درسته. به یاد میارم که همین دیروز به عنوان یه عوضیِ حرومزاده به دنیا اومدم.
سرش رو به طناب دار که به سقف چسبیده بود آویزون کردم و پاهاش رو بالا بردم. کمبود اکسیژن باعث شد برای رها شدن دست و پا بزنه همونطور که فریاد میکشید.
افرادم رو مرخص کردم و اون ها خیلی زود من رو با شکارم تنها گذاشتن...
همونطور که تلاش هاش برای نجات رو نادیده گرفته بودم اسباب بازی هام رو بیرون آوردم و از بین اون ها مورد علاقه ترینم رو انتخاب کردم.
کاردِ برقیِ مخصوص برای بریدنِ گوشت.
"هوممم."
به سمتش رفتم و پارچه رو از روی چشم هاش پایین کشیدم. چشم هاش رو با دیدنِ محیطی که داخلش قرار داشت و موقعیت خطرناکی که انتظارش رو میکشید گرد کرد.
بدون هدر دادنِ وقت، کارد برقی رو داخل رونش فرو کردم و اون با درد فریاد کشید. وقت ارزشمندم رو هدر دادم و با حوصله تیکه ای بزرگ از گوشت بدنش رو جدا کردم.
"امگای اشتباهی رو انتخاب کردی لی. اون و فرزندش متعلق به دوست صمیمیِ منه."
این رو گفتم قبل از اینکه کارد رو از رونش بیرون بکشم و دوباره اون رو داخل شکمش فرو کنم. فریادهاش گوش هام رو آزار میداد اما متوقف نشدم همونطور که کاردِ برقی کارش رو انجام میداد و آروم آروم دل و رودشو پاره میکرد.
کارد رو از بین اعضای داخلی بدنش بیرون کشیدم و پشت سرش قرار گرفتم. حالا بدون هیچ حرفی من رو تماشا میکرد.
کارد رو به طرفی پرت کردم. به سمت اسباب بازی های بعدی رفتم و دیلدوی بزرگی رو انتخاب کردم. تیغِ ظریفی به نوک دیلدو وصل کردم.
به طرز عجیبی لبخند زدم، دوباره مقابلش قرار گرفتم و اسباب بازیِ جدیدم رو بهش نشون دادم. چشم هاش رو گرد کرد و تا وقتی که صداش از کار افتاد فریاد زد.
ESTÁS LEYENDO
> MINE🌙[Completed]
Hombres Lobo-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)