5.Kim Namjoon

4.9K 884 137
                                        


تموم وجودم از خشم پر شده بود همونطور که 'تازه عروسِ وحشت زده ام' رو نگاه میکردم.
باورم نمیشه که تا الان متوجهش نشدم یا بوی عطر متفاوتش رو احساس نکردم.

از زیباییِ این دختر-یعنی این پسر-شگفت زده شدم.
به عنوان یک مرد، از تموم زن هایی که تا الان دیدم زیباتره. اما مهم نیست.

اون زن فکر کرده که توانایی گول زدن من رو داره؟ کیم رو؟
قطعا وقتی که پیداش کنم از دندون هام برای تیکه تیکه کردنش استفاده میکنم.
هیچکس نمی‌تونه من رو فریب بده.

تعجب می‌کنم پسری که وحشت زده اون گوشه ایستاده، تا چه حد داخل اون لباس خوب بنظر میرسه.

معلومه که اون جیسو نیست.‌‌..فقط میتونه سوکجین یا جیمین باشه.
سخته بخوام این رو بگم که اون خیلی بی‌گناه بنظر میرسه.
به یاد میارم اون زن گفته بود که هردوی اون ها امگا هستن...

نگاه جدیم رو به سمت اون پسر برگردوندم.

"پاشو."

با لحنی محکم این رو ازش خواستم‌. دستش رو به دیوار تکیه داد و کاری که گفتم رو انجام داد، صورت خوشگلش با اشک هاش خیس شده بود.
چیزی که من رو بیشتر از قبل عصبانی کرد.
بازوش رو چنگ زدم و به سمت اتاق خواب کشیدمش، روی تخت پرتش کردم و نگاهم رو بهش دوختم.

"اونا کجان؟ فرار کردن آره؟"

قبل از اینکه سرش رو تکون بده چندبار سکسکه کرد. مادرفاکر...

"پیداشون میکنم و همشون رو میکشم."

روی زانوهاش بلند شد و دستم رو چنگ زد.

"لطفا! اینکارو نکن! منو بکش! به خانوادم آسیب نزن! اونا گناهی نکردن!"

پوزخند زدم.

"گناهی نکردن؟ اون ها با خوشحالی تو رو به کام مرگ فرستادن و تو فکر میکنی که لیاقت بخشش رو دارن؟"

"ج-جیسو فرار کرد. اون قضیه رو فهمید و ترجیح داد که مارو ترک کنه! خانوادم چاره ای نداشتن! نمیتونستم اجازه بدم برادر کوچولوم بخاطر گرسنگی از بین بره! لطفا دست از سرشون بردار!"

پس این سوکجینه.
انگشتم رو زیر چونه‌ی لرزونش قرار دادم و سرش رو بالا اوردم.

"باید باهات چیکار کنم، هوم؟ من به جفتی نیاز دارم که فرزندمو حمل کنه. به تازه عروسی نیاز دارم که این هفته باهاش ازدواج کنم. چیکار میتونم بکنم؟"

به نگاه ترسیده و عجیبش خندیدم.
به پشت هلش دادم و خودم رو روی بدن لرزونش بالا کشیدم.

با گرفتن کمرش بدنش رو پایین کشیدم، سرم رو بین فضای گردنش فرو بردم و عطر دوست داشتنیش رو بو کشیدم.

"چه فایده ای برام داری؟ میخوام بدونم؟ دلیلی بهم بده که نکشمت و بعد از کشتن تو سراغ خانوادت نرم."

داخل گوشش زمزمه کردم، لرزش بدنش زیر بدنم رو دوست دارم.

"هرکار بخوای میکنم! لطفا! می‌تونم اشپزی کنم یا تمیزکاری!"

"برای کارهای خونه خدمتکار دارم پسر. می‌خوام بدونم در عوضش چه چیزی بهم میدی؟"

با تکرار حرفم، چشم های بی‌گناهش با سردرگمی بهم خیره شد.

"نمی-نمیدونم..."

تمایلم هر لحظه برای اینکه لب هاش رو ببوسم و اشک هاش رو با زبونم کنار بزنم بیشتر می‌شه.
درسته که هیچوقت رابطه با یک مرد رو تجربه نکردم-اما این پسر...علاوه بر اینکه شیرینه، احساس کنجکاویم رو هم تحریک می‌کنه.

توسط حرکت دستم روی گردنش، تونستم سرعت نبضی که به دلیل ترس بالا رفته بود رو احساس کنم.

"تو...هر کاری که بخوام انجام میدی، هاه؟"

سریع سرش رو تکون داد.

"اگه اینطوره پس...بهم بوس بده."

زیر نگاه تند و تیزم، رنگ چهرش تغییر کرد.

"چ-چطوری؟"

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now