-Persian Translation-
-زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
با فریاد، کام داغم رو عمیقا داخلش رها کردم و بدنم روی بدن لرزونش فرود اومد. اشک هاش رو کنار زدم و صورتش رو نوازش کردم.
قصد نداشتم خشن برخورد کنم، اما همه چیز درباره ی اون باعث میشه بخوام انقدر ببوسمش و بخورمش تا در اخر یه بیبی کوچولویِ لرزون که احتیاج به بغلِ من داره ازش باقی بمونه.
حقیقتا باورم نمیشه که اون از من خواست تا دوباره انجامش بدیم. بالاخره باهام نرم شده و من رو به عنوان جفتش پذیرفته. این عالیه.
به محض اینکه خودم رو از بدنِ کوچولوش بیرون کشیدم، بدن هامون رو چرخوندم که سوکجین روی من قرار گرفت. کامم از بدنش روی پوستم میریخت و من...این رو دوست دارم.
موهاش رو پشت گوشش فرستادم و نوک بینیش رو بوسیدم.
"حالت خوبه؟"
کمرش رو ماساژ دادم تا دردی که بهش داده بودم رو آروم کنم. بدونِ هیچ حرفی، سرش رو بیشتر توی سینم پنهان کرد.
"باعث میشد احساس امنیت کنم و بیشتر بخوام. متاسفم."
همونطور که اون رو بین بازوهام نگه داشته بودم ایستادم. هیچ اهمیتی به اینکه هر دوی ما لختیم نمیدم هم زمان که اون رو به سمت ویلا بردم.
هیچکس اینجا نیست. پس نیاز نیست نگرانِ دیده شدنِ بدنِ دوست داشتنیش توسط بقیه باشم.
"جونی!"
چشم هاش رو گرد کرد و نگاهش رو به اطراف چرخوند.
"ل-لباس هام! فراموششون کردیم!"
به نظر میرسه که تازه متوجهش شده. خندیدم.
"وقتی برگردیم ویلا یک دست لباسِ تمیز بهت میدم."
از اینکه تو بغل من بود هیچ شکایتی نکرد و بابتش ازش ممنونم. اون احساسِ فوق العاده ای رو بهم منتقل میکنه.
....
حدود یک ساعت طول کشید تا به ویلا برگشتیم و بعد از اون هردوی ما گرسنه بودیم. وقتی سوکجین رو پایین آوردم برای آوردنِ لباس هامون به طرف اتاق خواب دوید.
لباس هایی که به دستم داده بود رو پوشیدم و در حالیکه بین پوشیدنِ پیراهنِ زردِ خوشگلش و یا مایوی شنا مردد بود به طرفش رفتم و بازوهام رو از پشت دور کمرش پیچیدم. وقتی سرم رو داخل گردنش فرو بردم لرزش بدنش رو احساس کردم. به این دلیل که ازم فاصله نگرفت لبخند زدم.
"مشکلی هست؟"
"نمیدونم چی بپوشم! میخوام یکم شنا کنم ولی واقعا این پیراهنو دوست دارم."
بین بازوهام به طرفم چرخید.
"چطوره که این پیراهنِ خوشگل رو برای من بپوشی و زمانی که میخوای شنا کنی از تنت درش بیارم...منظورم اینه که...هرچی که باشه این ماه عسلمونه. باید ازش لذت ببریم، درسته؟"
خندید.
خنده های خوشحالش برای من مثل موزیک ملایمی بنظر میرسه که قابل ستایشه. اون همیشه باید کنار من با خوشحالی لبخند بزنه.
من رو برای پوشیدنِ پیراهنش به عقب هل داد. بهش کمک کردم تا بدنِ محشرش داخل اون لباس قرار بگیره. بعد از اون همونطور که اخم کرده بود سعی کرد خودش رو از بین بازوهام بیرون بکشه، اما بهش اجازه ندادم.
"گرسنمه! میرم برای خودمون یکم غذا درست کنم."
با چهره ی خوشگل و خندونش ازم فاصله گرفت و به طرف اشپزخونه دوید.
سرم رو تکون دادم و دنبالش دویدم. قطعا که این ازدواج، قراره طبق موردعلاقه های ما پیش بره.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.