56.Kim Seokjin

2.7K 473 152
                                        


این پارت ممکنه برای بعضی از افراد قابل تحمل نباشه پس من شروع و پایانِ اون قسمتِ حساس رو با ***براتون علامت زدم که اگه براتون سخته نخونید.

یک ماه دیگه هم گذشت. احساس میکنم تپل تر شدم. حالا دیگه رفتن به خونه ی یونگی و ملاقات با برادرم خیلی برام سخته، به همین دلیل امروز جونی به تنهایی و بدون من برای چک کردن جیمین رفت. از این وضعیت متنفرم.

مجبورم که همیشه روی تخت استراحت کنم و جونی اجازه ی انجام هیچ کاری رو بهم نمیده. هم زمان هم ناراحت و هیجان زده ام...به زودی میتونم جونگکوکیِ کوچولوم رو ببینم و هم زمان از دوران بارداری متنفرم.

وقتی که تقریبا صدای شکمم در اومده بود جفتم رو فرستادم تا برام اسنک بخره. خدمتکارها همین چند دقیقه ی پیش اینجا رو ترک کردن و جونی هنوز تا چند ساعت آینده از خونه ی یونگی برنمیگرده.

از تخت پایین اومدم، شکمم رو ماساژ دادم و مقابل آیینه اون رو چک کردم. دقیقا مثل این میمونه که من یک توپ بسکتبال رو زیر پیراهنم-یا پیراهن جونی پنهان کرده باشم.

صورتم رو داخل دستشویی شستم قبل از اینکه ردای بلندی رو روی پیراهن مشکیم به همراه پنتیِ صورتیم بپوشم. بعد از اون از پله ها پایین رفتم تا یکم غذا و یا خوراکی بردارم.

بستنی ای که جونی ازم پنهانش کرده بود رو بیرون آوردم و بعد از اینکه ظرف بزرگم رو از بستنی پر کردم مقابل تلویزیون نشستم.

به محض نشستنم، صدای بسته شدنِ در از بیرون شنیده شد. اخم کردم، ظرفم رو کنار گذاشتم و از پنجره بیرون رو چک کردم.

با دیدن همکار جونی، کسی که قصد داشت بهم آسیب بزنه وحشت کردم.
ته مین.

پرده رو کشیدم و به دنبال گوشیم اطراف رو گشتم. ته مین قصد رفتن نداشت همونطور که محکم به در می‌کوبید.

"امگای کوچولو؟ میدونم که اینجایی و تنهایی. اجازه بده بیام داخل."

وحشتم بیشتر شد. دستم رو دور شکمم قرار دادم و سعی کردم با سرعت زیادی از پله ها بالا برم. به یاد آوردم که گوشیم رو بالا جا گذاشتم. ناگهان در با صدای بلندی باز شد و من با ترس فریاد زدم همونطور که اون به دنبالم میدوید.

***
بالاخره من رو گیر انداخت، بدنم رو به طرف خودش چرخوند و بوسه ی نفرت انگیزی رو شروع کرد. به صورتش سیلی زدم و سعی کردم خودم رو نجات بدم اما این فقط اون رو عصبانی تر کرد.

بلندم کرد و من رو روی تخت انداخت. وقتی که ردای بلند از روی بدنم کنار رفت و شکم بزرگم مشخص شد چشم هاش رو گرد کرد و بی حرکت ایستاد.

"تو بارداری!"

خندید.

"نامجون هیچوقت توی محل کار این رو نگفته بود."

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now