9.Kim Namjoon

4.8K 822 116
                                        


مشغول تماشا کردنِ جفتم که به خواب رفته بود شدم...در اخر مجبور شدم سرمش رو جدا کنم تا اگه چرخید و یا تکون خورد بهش اسیبی نرسونه. چهره‌ی قشنگش رنگ پریده بنظر میرسه و رد اشک هاش روی صورتش مونده.

خانواده ی اون چطور تونستن نسبت به اون بی رحم باشن؟ نسبت به پسر شیرین و بی گناهشون...
اگه اون ها فرزند امگاشون رو نمیخواستن میتونستن اون رو به خانواده ای بسپارن که توان مراقبت ازش رو دارن.
اون الان از نظر روحی اسیب زیادی دیده و تقریبا از همه چیز وحشت داره.

اگه اون به دست من نمیوفتاد، وقتی که نیازهاش شروع میشد قرار بود باهاش چیکار کنن؟ اون رو تنها جایی رها میکردن و اصلا براشون مهم نبود که میمیره؟ یا کسی اون رو پیدا میکنه و بهش اسیب میزنه؟
با این فکر، خشم وجودم رو پر کرد.

هر چقد هم که بی عاطفه باشم پدر و مادرش واقعا نفرت انگیزن! و من متعجبم که چطور از برادر سوکجین 'محافظت' میکنن.
نمی‌تونم راجع بهش بی تفاوت باشم مخصوصا وقتی که جفتم زیاد نگران برادرشه و حتی تو خواب هم برای اون اشک میریزه!

بعد از اینکه مطمئن شدم راحت و با ارامش خوابیده، تنهاش گذاشتم تا استراحت کنه.
باید یک تماس کوتاه هم بگیرم.
اگه اون پارکِ هرزه فکر میکنه که من نمیتونم پیداش کنم سخت در اشتباهه.

"سلام؟"

صدای بی حوصله و تندش از اون طرف خط به گوش رسید.

"یونگی! می‌خوام چند نفر رو برام پیدا کنی. خیلی مهم و ضروریه که اون هارو اخر همین امروز پیدا کنم."

"اخطار کوتاهت رو دوست داشتم، رعیس."

"البته فکر نمی‌کردم با استعدادی که داری بهش نیاز داشته باشی. اشتباه میکردم؟"

یونگی بهترین دوست من از زمان بچگی تا الانه.
اون هم یک الفاست.
وقتی که من اداره‌ی شرکت پدر مولتی میلیونرم رو به عهده گرفتم خانواده‌ی یونگی هم شرکت خودشون رو تو زمینه‌ی دیگه ای تاسیس کردن.
و حالا که یونگی مثل من به سن قابل توجهش رسیده، اداره‌ی اون شرکت رو به دست گرفته.
با استعداد و تواناییِ بالایی که داره متعجبم که چرا هنوز جفتی برای خودش در نظر نگرفته...

"اوه استعداد من نمی‌تونه کمکی بهت کنه. خواب بودم! چند بار باید بهت بگم قبل از ظهر منو بیدار نکن؟"

چشم هام رو چرخوندم.
"بهت گفتم مهمه. تو این مورد اهمیت خوابت مطرح نیست."

"منم اگه جای تو بودم نیمه شب بیدار می‌شدم."

"ساعت هشته!"

"درسته ولی من کل شب رو کار می‌کنم! این ساعت استراحتمه! بهرحال-کیو باید پیدا کنم؟"

"پارک"

"اوم...تو منو بیدار کردی که برم دنبال زمین بازی؟ واقعا چه مرگته، نامجون!"

اه از نهادم بلند شد.
"نه، احمق. منظورم اعضای خانواده‌ی پارکه. ساندرا پارک. اسم همسرش رو نمی‌دونم ولی می‌دونم که سه تا فرزند داره. سوکجین، جیسو و جیمین.
می‌خوام اون هارو برام بیاری."

"چی باعث شده ازش عصبانی باشی؟"

"نزدیک یک میلیون دلار بهش دادم."

همونطور که حدس می‌زدم با صدای بلند خندید.

"هی اون زن پیر تو رو فریب داده؟ باید برای جاشووا تعریف کنم! اون حتما میمیره!"

میتونم اشک هایی که در اثر خنده‌ی زیاد از چشم هاش پایین میومد رو از پشت گوشی هم ببینم.

"خفه شو! بهرحال، فقط اون هارو پیدا کن و بیارشون اینجا."

بعد از اون قطع کردم، میدونم کارش رو به بهترین نحو انجام میده. باید قبل از اینکه اون ها به اینجا بیان خریدمون رو تموم کنیم.
ميخوام اون ها این رو بدونن که امگای کوچولوشون تا چه حد خوب بنظر میرسه. و به زودی از اون ها هم بهتر خواهد بود.

سریع لباس هام رو با شلوار و پیراهن مشکی و همینطور ژاکتی مشکی رنگ عوض کردم. بعد از اون وسایل جفتم رو بیرون آوردم تا براش لباس مناسبی پیدا کنم.

متاسفانه همه‌ی لباس هاش دخترونست. انگار چاره ای نیست.
ژاکت خاکستری و دامن سفید رنگی بیرون آوردم.
و همینطور یک پنتی صورتی رنگ...

حواسم بود که اون رو نترسونم، شونش رو تکون دادم و بیدارش کردم.
چشم هاش رو باز کرد، بنظر میرسه که برای چند لحظه ذهنش نتونست اطرافش رو تحلیل کنه. کم کم که به خودش اومد نفس عمیقی کشید و آروم نیم خیز شد.

"اینارو بپوش. تا بریم خرید."

گفتم و لباس هارو به دستش دادم.

"اونجا یک عالمه ادم هست؟"

"درسته. من مراقبتم عزیزم. پس لباساتو بپوش...کمک میخوای؟"

وقتی هیچ حرکتی ازش ندیدم پرسیدم.
اروم سرش رو تکون داد.
کیوت.

"ن-نه ممنونم."

تنهاش گذاشتم و از پله ها پایین رفتم تا منتظرش بمونم.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now