34.Kim Seokjin

3.6K 644 72
                                        


"سوکجین."

جونی به سمتم اومد در حالیکه گوشی به دستش بود. با حالت سردرگمی که بعد از یک چرت کوتاه بهم دست داده بود خمیازه کشیدم.

"برادرت به هوش اومده."

بعد از زمزمه ی ارومش، نگاهم به سمت گوشی رفت.
جیمینی...
اون رو گرفتم و قبل از صحبت کردن مکث کردم.

"جیمین؟"

"هیونگ! چه اتفاقی افتاده؟ کجایی؟"

میتونم صدای اشک هاش رو از لحن نرمش متوجه شم.

"متاسفم، جیمینی! تا فردا برمیگردم پیشت و اون موقع میتونیم دربارش باهم صحبت کنیم. دوست دارم."

نا امیدانه ناله ای از گلوم خارج شد و شکستن قلبم رو به دلیل اینکه در حال حاضر کنارش نیستم تا بغلش کنم، احساس کردم.

"منم د-دوست دارم."

"خیلی زود برمیگردم. کلی دلم برات تنگ شده."

حلقه شدن بازوهای جونی رو دور خودم احساس کردم.

برادرم به من احتیاج داره و هرچند که در حال حاضر از اینجا لذت میبرم، ولی گریه های آروم جیمین احساس بدی رو بهم منتقل میکنه.

"لطفا گریه نکن جیمین. همه چیز درست میشه."

"ولی تو برای من خودت رو فروختی! این چجوری درست میشه؟"

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم.
فراموش کردنِ دلیلی که به خاطرش اینجا هستم آسون نیست.

"وقتی برگردم دربارش صحبت میکنیم، باشه؟ لطفا آروم باش و به حرف های اقای مین گوش کن. خب؟ عاشقتم."

تماس رو قطع کردم. با قلب دردناکم، از بالای شونم جفتم رو نگاه کردم.

"میخوام برگردم."

موهام رو به نرمی نوازش کرد.

"برمیگردیم. طبق برنامه هواپیما فردا صبح به اینجا میرسه. نمیتونیم بهتر از این انجامش بدیم. یونگی به خوبی از اون مراقبت میکنه، باشه؟ پس لطفا آروم باش و از این مسافرت لذت ببر. فکر میکردم بعد از یک استراحت کوتاه دلت بخواد یکم شنا کنی؟"

در حالیکه برای برداشتن اسنک به آشپزخونه رفتم بهش لبخند زدم.

"اول میخوام یه چیزی بخورم."

همونطور که با دقت نگاهم میکرد، اسنک شکلاتیم رو با یک لیوان شیر برداشتم و رو به روی جونی پشت میز نشستم. سرم رو بالا اوردم و نگاه مشتاقش رو ملاقات کردم.

"سوالی داری کوچولو؟"

بعد از اینکه مردد آه کشیدم، سرم رو تکون دادم.

"درباره ی ازدواجمون..."

متوقف شدم و سعی کردم کلمات درست رو برای گفتن چیزی که میخوام پیدا کنم.

> MINE🌙[Completed]Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora