3.Kim Namjoon

5.1K 908 194
                                        


سریعا کارهام رو به پایان رسوندم، قصد داشتم به جای اینکه رانندم رو دنبال اون دختر بفرستم خودم شخصا به دنبالش برم.

طوری که مادرش ویژگی های اون رو تحسین کرد من رو راجع بهش کنجکاو می‌کرد.
داخل ماشینم نشستم و به سمت خونشون راه افتادم. اینکه تو پایین ترین نقطه‌ی شهر زندگی میکردن غافلگیرم نکرد.

به محض اینکه پیاده شدم درهای ماشین رو قفل کردم و بعد از پیدا کردن آپارتمان موردنظر در زدم.
قبل از باز شدنِ در، صدای هیس مانندی به گوشم رسید و بعد از اون زن آشنایی که باهاش صحبت کرده بودم بهم لبخند زد.

"اقای کیم! فکر می‌کردم رانندتون رو بفرستید؟ بابت اینکه منتظر موندید عذر می‌خوام، لطفا بیاید داخل."

دنبالش به داخل رفتم، محیط خونه تا حدودی از یک اتاقکِ معمولی بزرگتر بود.

"چیزی می‌خورید براتون بیارم آقا؟"

چشم هام بی هدف اطراف رو از نظر میگذروند تا روی فردی که هیجان زده داخل دستشویی ایستاده بود متوقف شد. در حالیکه لب هام رو لیسیدم نگاهم رو مصمم روی اون دختر چرخوندم‌.

اون خوشگله، انکارش نمیکنم. انگار صورت رنگ پریده و لب های درشت و نرمش فقط برای این ساخته شده که توسط من لمس شه.
پیراهن سفید رنگش تا روی زانوهاش اومده و جوراب های صورتی رنگش پاهاش رو پوشونده بود.
وقتی متوجه ی من شد تونستم اضطرابش رو احساس کنم.
کیوت.

دسته چکم رو بیرون اوردم و چک رو به دست خانم پارک دادم. چک رو گرفت و تعظیم کوتاهی کرد‌.

"اون برای رفتن آمادست؟"

به هیچ وجه حاضر نیستم نگاهم رو از روی فرشته ای که چند قدم اون طرف تر از من ایستاده بردارم.

"اوه، بله! جی-جیسو...برو و وسایلت رو بیار عزیزم."

و اون خوشگلِ دوست داشتنی در حالیکه از مقابل نگاهم محو می‌شد رفت تا چمدونش رو برداره. زمانی که برگشت متوجه‌ی چشم های خیس و قرمزش شدم.
ترسیدی کوچولو؟

پوزخندی گوشه‌ی لبم ظاهر شد.
تصور وقتی که دارم پوست نرمش رو مارک میکنم...
نشونِ تعلق به من رو روی بدنش هک میکنم و اون قراره فرزندم رو حمل کنه...
باید قبل از اینکه صبرم به پایان برسه و همینجا کارم رو شروع کنم اون رو از اینجا ببرم.

"بریم."

با لحن تندی زیرلب زمزمه کردم و اون به آرومی تعظیم کرد، چمدونش رو برداشت و به دنبالم اومد. اگه اون باهام راه بیاد هر چیزی رو براش فراهم میکنم.

دستم رو دورش انداختم و عمیق نفس کشیدم، ولی به جز بوی آشغال چیز دیگه ای به مشامم نرسید.
محکم تر بغلش کردم و چمدونش رو از دستش بیرون کشیدم تا تندتر راه بیاد.
دختر زیبایی مثل اون شایسته‌ی زندگی تو چنین جایی نیست.

با دیدن ماشینم همونجا ایستاد و در حالیکه نفس نفس میزد چشم هاش رو گرد کرد.
لبخند زدم، پشت سرش ایستادم و عطرش رو بو کشیدم. بوی شکر و توت فرنگی.
خوشمزه به نظر میاد‌.
این مجبورم می‌کنه که عجله کنم و اون رو زودتر سوار ماشینم کنم.

صدای ضربان قلبش رو می‌شنوم و می‌تونم ترسش رو احساس کنم. پس عقب کشیدم و در رو براش باز کردم.

وقتی که راه افتادیم، مدتی در سکوت گذشت.

"ازم نترس. تا وقتی که منو راضی نگه داری برات تموم چیزهایی که همیشه می‌خواستی رو فراهم می‌کنم."

سعی کردم بهش اطمینان بدم، اون برای بتا بودن خیلی شکننده و ضعیف بنظر میاد. بیشتر شبیه به امگاهاست!
همونطور که سکوتِ بینمون ادامه داشت دربارش فکر کردم.
یعنی نمی‌تونه صحبت کنه؟ ناشنواست؟ بخاطر همین مادرش اون رو دور انداخت؟
بهرحال اون هنوز هم میتونه یک جفت دوست داشتنی برای من محسوب شه.
یک مادر خوب برای بچه هامون باشه و وقتی که من کار می‌کنم از اون ها محافظت کنه...عالیه.

وقتی که به خونه رسیدیم ماشین رو پارک کردم. بنظر می‌رسید که نمی‌خواد دستم رو بگیره ولی بالاخره مجبور شد انجامش بده.
اون باید به لمس کردنِ من و برای من بودن عادت کنه.

چمدونش رو گرفتم و باهم به سمت پله ها رفتیم‌.

"بیا تا اتاقت رو بهت نشون بدم."

نمی‌تونم برای لمس کردنش صبر کنم.
سکوت و اطاعتش از من این رو نشون میده که به طور غریزی تحت تاثیر آلفای درونم قرار گرفته.
دلم میخواد با بوسه هام اشک هاش رو کنار بزنم و لب های گیلاس مانندش رو مزه مزه کنم.

زمانی که به اتاق خواب من رسیدیم چشم هاش رو گرد کرد.

"تو اینجا و کنار من میخوابی. آخر این هفته یک جشن می‌گیریم و من مطمئنم که کم کم از اینجا خوشت میاد، کوچولو."

کنار گوشش زمزمه کردم، موهاش رو کنار زدم و بوسه‌ی نرمم روی پوستش قرار گرفت.
وقتی از جاش پرید و ازم فاصله گرفت با چشم های به خون نشسته نگاهش کردم.
چیزی به جز اینکه روی تختم پرتش کنم و اون رو به جایی برسونم که برای مارک شدن توسط من التماس کنه نمی‌خوام.

با فاصله از من ایستاد و دست هاش رو دور خودش حلقه کرد.
"میشه مدتی تنها باشم، لطفا؟"

صدای لطیفش برای گوش هام نقشِ موسیقی رو داره. بهش لبخند زدم و سرم رو تکون دادم.

"حتما لیدیِ من. من داخل اتاق کارم هستم، اگه بهم نیاز داشتی."

بعد از اون تنهاش گذاشتم، این رو میدونم که تا اون رو برای خودم نداشته باشم آروم و قرار ندارم!

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now