-Persian Translation-
-زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
وقتی منظورش رو متوجه شدم داغ شدن گوش هام رو احساس کردم. کاملا هواپیمای شخصیش رو فراموش کرده بودم.
زمانی که دستم رو گرفت و داخل هواپیمای گفته شده هدایتم کرد آرامش بیشتری رو درون خودم احساس کردم. نشستم و نهایت تلاشم رو برای نگران نبودن درباره ی جیمین به کار گرفتم.
بهترین راه برای توضیح دادن رابطمون به اون چیه؟ زیاد دربارش فکر کردم. میدونم که در نظر اون دلیل ازدواج ما به یک 'عشق پاک و خالص' ختم میشه.
میخوام که اون حقیقت رو بدونه چون اگه خودم جای اون بودم، دوست داشتم حقیقت رو بفهمم. باید هر چه سریع تر انجامش بدم چون میدونم که دیگه نمیتونم جونی رو برای مدت طولانی تری از خودم فاصله بدم.
جوری بهم نگاه میکنه که انگار میخواد قورتم بده...و منم میخوام که این اجازه رو بهش بدم.
"میخوام یکم استراحت کنم."
به آرومی زمزمه کردم و خیلی راحت سرم رو به سینه ی جونی تکیه دادم. همونطور که مشغول کار کردن با گوشیش بود دست هاش رو دورم پیچید.
....
"سوکجین، رسیدیم."
با زمزمه ی جونی نزدیک به گوشم، خمیازه ای کشیدم. نشستم و از پنجره بیرون رو تماشا کردم.
همیشه دلم میخواست به روم سفر کنم. دستم رو به دست جونی دادم و سوار ماشینی شدیم که مارو به سمت هتلی که جشن در اونجا برگزار میشد برد.
از ماشین بیرون اومدیم و بعد از گرفتن کلید اتاقمون جونی من رو مثل مردی که در حال انجام ماموریته به داخل اسانسور راهنمایی کرد.
نمیدونم به چه دلیل عصبی و ناآرومه تا وقتی که در اتاق رو باز کرد و محکم من رو به دیوار کوبوند. بعد از اون لب هاش روی لب هام قرار گرفت و بدون توجه به ناله ی دردناکم زبونش رو داخل دهنم فرو برد.
دست هاش از بالا تا پایینِ بدنم رو لمس کرد و پوست حساسم زیر دست های بزرگ جونی مور مور شد...بعد از اون پیراهنم رو از تنم بیرون کشید.
خب...کاری ازم برنمیاد. پس سرم رو به سمت عقب بردم و به راحتی ناله ی بلندم رو بهش نشون داد-
صدای تقه ای که به در خورد باعث عصبانیتش شد. خودش رو عقب کشید و پیراهنم رو به سمتم پرت کرد.
سریع اون رو پوشیدم همونطور که جونی به سمت در می رفت. با شنیدن صدای نفس عمیقش، سرم رو بالا اوردم و زن زیبایی رو دیدم در حالیکه پیراهن بنفشی به تن داشت.
Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.
بعد از اینکه لبخند زیباش رو تحویل جونی داد، نگاه تحقیزامیزش رو به من انداخت.
"چه چیز فاکی ای میخوای ته یون؟ بهت گفته بودم تنهام بزاری."
فقط خندید.
"پس تو میتونی جدی باشی نامجونا! این خوبه که دوست های قدیمیت رو ملاقات کنی...و همینطور دوست جدیدت رو."
و دوباره نگاه خیرش روی من برگشت.
"این همون جفت کوچولوی توعه؟"
خودش رو داخل اتاق دعوت کرد. نگاهش به من جوری بود که انگار قصد کشتنم رو داشت.
"قبل از اینکه نگهبان رو خبر کنم برو بیرون."
"ازم میخوای مثل قبل برگردم پیشت؟"
"حرفمو دوباره تکرار نمیکنم، برو بیرون."
جونی با سرش به در اشاره کرد و اون دختر به ارومی قدم هاش رو به سمت در برداشت.
"تو جشن میبینمت نامجونا."
بدون توجه به من چشمکی به جونی زد و مارو تنها گذاشت. خیسی قطره های اشک رو روی گونه هام احساس کردم...
"برای اون...متاسفم."
جونی به طرفم اومد، دست هام رو گرفت و روی انگشت هام رو بوسید. وقتی متوجه ی اشک هام شد با بوسه هاش اون هارو از روی صورتم کنار زد.
"خوشگل بود...چرا باهاش ازدواج نکردی؟"
با کنجکاوی پرسیدم. واضح بود که اون زن جونی رو میخواد.
"بهش اهمیت نده. تو همسر منی، باشه؟ هیچ علاقه ای بهش ندارم. درسته که خیلی وقت پیش نامزد بودیم. اما همه چیز خیلی بد تموم شد و دیگه قرار نیست اشتباهم رو تکرار کنم."
اون ها نامزد بودن؟
"چ-چه اتفاقی افتاد؟"
انگار بین افکارش گم شد.
"اون فقط من رو برای پول میخواست...سعی کرد با یونگی بهم خیانت کنه."
شوکه شدم. یونگی؟
"متاسفم."
"نباش. خوشحالم که این اتفاق افتاد. چون الان تو رو دارم. و همینطور جیمین رو. من واقعا اون بچه رو دوست دارم. میدونی؟"
لبخند زد. فکر به اینکه اون تا چه حد با جیمین به خوبی رفتار میکنه باعث میشه احساس غرور کنم.
خوشحالم که جونی حضانت جیمین رو به عهده گرفت و همینطور از مامان ممنونم که مجبورم کرد به دام این مرد بیوفتم.
گاهی به این فکر میکنم که اگه جیسو با جونی میموند، الان من و جیمین تو چه شرایطی بودیم؟
اون با جونی ازدواج میکرد، براش بچه میاورد و پول هاش رو خرج میکرد هم زمان که مامان و بابا با پول هاشون فرار میکردن و ما باید تنهایی از زندگیمون محافظت میکردیم.
قطعا که زیاد زنده نمیموندیم. این رو میدونم.
ولی ما الان یک محافظ قدرتمند داریم که هیچ اسیبی بهمون نمیرسونه و هر چیزی که نیاز باشه رو برامون فراهم میکنه.
در واقع...هر وقت که کنارشم، قلبم به حدی تند میزنه که هر لحظه ترس این رو دارم که از حرکت بایسته...فکر میکنم دوسش دارم...مطمئن نیستم. اما میدونم که احساسم نسبت به اون رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.