8.Park Seokjin

5K 884 79
                                        


اون مرد، تعدادی لباس به دستم داد و تنهام گذاشت.
اینکه بدنم رو دیده درست نیست.
ترحم برانگیز بنظر میام.

دکمه های پیراهنی که بهم داده بود رو باز کردم و اون رو دور شونه هام انداختم.
به حدی برام بزرگه که انگار منو قورت داده و داخلش گم شدم!

ایستادم، اجازه دادم پیراهن خاکستری رنگ روی رون هام رو بپوشونه.

دلم میخواد این اطراف رو بررسی کنم ولی اگه گم شم اون رو عصبانی میکنم.

منظور اون از اینکه اوپا صداش کنم چی بود؟
اما خودم پدر دارم...کاملا سردرگم شدم.

افکارم رو رها کردم وقتی که صدای قدم های جون خبر از برگشتنش میداد.
روی تخت نشستم و حولش رو خیلی مرتب براش تا زدم.

"بیا. باید گرسنه باشی."

گفت و منتظرم ایستاد تا دنبالش برم.
از راه پله ی اصلی پایین رفتیم و بعد از وارد شدن به سالن سمت راست به اتاق ناهار خوریِ بزرگی رسیدیم و اون صندلی رو برام عقب کشید.

نشستم و مضطرب دست هام رو روی زانوهام فشار دادم.

بعد از اینکه کنارم نشست تعدادی از خدمتکاران مشغول چیدن ظروف فلزیِ غذا روی میز شدن.
چشم هام با دیدن غذا و مخلفات زیادی که مقدار کمی از اون ها هم میتونست کل خانوادم رو برای یک هفته سیر کنه گرد شد.

سرش رو برای خانم زیبایی که لباس سفید مشکی به تن داشت تکون داد و اون ظرفی رو جلوی من گذاشت.

واقعا که یک غذای ساده بود.
برنج، مرغ، مقداری سبزیجات و یه سیب که کنار ظرف بود. ظرف دوم هم کیک شکلاتی.
و همینطور یه لیوان آب و ابمیوه هم کنار بشقابم قرار داشت.

با تعجب بهش خیره شدم و اون سرش رو تکون داد. با تردید چنگالم رو برداشتم و با گازهای کوچیک غذا خوردنم رو شروع کردم.

تنها بعد از چند تا گاز، احساس سیر بودن کردم و چنگالم رو سرجاش برگردوندم.

"بیشتر بخور."

"نمیتونم."

خجالت زده زمزمه کردم. اون این‌ همه غذا برام اماده کرده بود و من حتی نتونستم نصفش رو بخورم.

اون هم متقابلا چنگالش رو انداخت و بهم خیره شد.

"اگه نمیتونی غذات رو تموم کنی، مجبورم با سرم ویتامین های مورد نیازت رو به بدنت برسونم. تو به تغذیه خوب نیاز داری، کوچولو."

وقتی جوابش رو ندادم اه کشید.

"ماریا، لطفا وسایل مورد نیاز رو ببر به اتاقم و خودت بیا بیرون."

به یکی از خدمتکارهاش گفت و اون با ترک کردن سالن از دیدم محو شد.

"کدوم وسایل؟"

> MINE🌙[Completed]Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora