-Persian Translation-
-زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
یک ماه. یک ماه کامل سوکجین من رو از خودش منع کرد. میدونم که اون هم منو میخواد و همینطور اون میدونه که من میخوامش.
ولی نه. هر دفعه که مچمو زمانی که یک مدت طولانی اون رو دید میزدم می گرفت به سمت اتاق جیمین فرار می کرد. اون حتی دیگه شب ها کنار من نمیخوابه!
چه فکری درباره ی من میکنه؟ اینکه یک راهبه و یا فرشته هستم؟ معلومه که نه.
کاملا واضحه که کیم سوکجین فعلا قصد نرم شدن نداره.
خوشبختانه، سوکجینِ کله شق بالاخره ثبت نام جیمین رو برای مدرسه ی خصوصی انجام داد و این یعنی اون از این به بعد زمان زیادی رو تنهاست.
برای امشب هردوی ما به مقصد کشوری که در اونجا جشن نیکوکاری برگزار میشه پرواز داریم. میدونم که سوکجین ترجیح میده کنار جیمین بمونه ولی از یونگی خواهش کردم این وظیفه رو به عهده بگیره.
من واقعا جیمین رو دوست دارم. اون بامزه و آرومه. با اینکه فقط 15 سالشه از درک بالایی برخورداره. و همینطور میدونم که یونگی باهاش به نرمی رفتار میکنه. هرچند که خودش هیچوقت بهش اعتراف نکرده.
واقعا که. نمیتونم برای روزی که مین یونگی درگیر عشق یک نفر میشه صبر کنم. مطمئنم که یک روز اتفاق میوفته و من اونجا هستم تا مثل خودش بهش بخندم.
اگه بخوام صادق باشم، نمیدونم که میشه اسم احساسم نسبت به سوکجین رو عشق گذاشت یا نه. اون احساس خیلی عمیقه و مشخصه که من رو به سمت سوکجین جذب میکنه.
اون خیلی بامزه و سرسخته. دست پخت فوق العاده ای داره و ترجیح میده به جای خدمتکارها، خودش غذامون رو درست کنه. و همینطور شدیدا نسبت به برادرش مسئوله که این مورد تا حدودی من رو آزار میده. ولی در کل، بودن در کنار سوکجین من رو خوشحال میکنه.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
صدای زنگ گوشیم افکارم رو بهم زد.
"نامجونا! زمان زیادی گذشته! شنیدم ازدواج کردی و من دعوت نشدم! حتی یونگی رو هم دعوت کردی ولی منو نه؟ ای بابا...ناراحتم کردی."
اون صدای بلند...حد عصبانیتم رو بیشتر کرد.
"مثل اینکه اگه دعوتت میکردم به مراسم میومدی، ته یون."