مراسم شروع شده بود و تنها چیزی که به طورِ مبهم یادم میاد گفتنِ 'قبول میکنم' بود.
در برابرِ تمومِ نگاه هایی که رویِ من فرود میاد احساسِ خوبی ندارم. فکر میکردم قراره فقط یک جشنِ کوچولو داشته باشیم؟!
خوشبختانه، بنظر میرسید احساسِ جونی هم نسبت به اون نگاه ها بهتر از من نیست، هم زمان که به طرفم خم شد و به نرمی لب هام رو بوسید. میتونتم بالا رفتنِ حرارت و سرخ شدنِ پوستم رو احساس کنم. علارغمِ میلِ عجیبی که به لمس کردنِ لب هام داشتم، اینکارو نکردم. در حال حاضر اونقدری خجالت زده ام که حتی نمیتونم حرکت کنم.
بعد از اینکه به طور رسمی جفت و یا همسرِ همدیگه نامیده شدیم. جونی دستم رو گرفت و از بینِ جمعیتی که بین راه بهمون تبریک گفتن رد شدیم.
"تموم شد؟"
جونی من رو داخلِ اتاق کارش هل داد و در رو پشت سرمون بست. به در تکیه داد و نفسِ عمیقش رو رها کرد.
انگار...خسته بنظر میرسید.
"تقریبا. فقط به یکم استراحت نیاز داشتم و احساس کردم که توهم بهش نیاز داری."
آه کشید و به طرف صندلیِ بزرگِ اتاق کارش رفت. اون نسبت به حالت عادیش خیلی متفاوت بنظر میرسه و این نگرانم میکنه.
"باید مهمون هارو تا زمانِ شام همراهی کنیم. بعدش میتونیم بریم."
مکث کرد. بنظر میرسه که تمایلی به ادامه دادن نداره.
"من متاسفم. اما ما مجبوریم جیمین رو برای چند روز تنها بزاریم."
"چرا؟"
آه کشید.
"پدرم برای ماه عسلمون برنامه ریزی کرده و من نمیتونم جلوشو بگیرم. فقط یک مسافرتِ کوتاهه، قول میدم. خیلی زود برمیگردیم و تو میتونی به مراقبت کردن از برادرت ادامه بدی. احتمالا تا وقتی که برگردیم اون به هوش میاد."
اشک چشم هام رو پر کرد.
"من نمیتونم تنهاش بزارم! اون بهم نیاز داره!"
"مشکلی نیست. ما یونگی رو داریم. اون میاد و ازش مراقبت میکنه. قول میدم که خوب از پسش برمیاد. نگران نباش. فقط آروم باش و اجازه بده که من همه چیز رو کنترل کنم."
با وجودِ این حرف ها، باز هم نمیتونم. نمیخوام اینجا رو ترک کنم، یعنی میخوام ولی نه با اون. دلم میخواد جیمین رو بردارم و باهم از اینجا فرار کنیم.
اما ما باهم ازدواج کردیم!
من هیچوقت نمیتونم ترکش کنم. اون الان به طور رسمی ج-جفت منه و اگه بخوام فرار کنم خیلی راحت پیدام میکنه.
"ماه عسل یعنی چی؟"
با تعجب بهم نگاه کرد.
"ماه عسل یک مسافرتِ کوتاه برایِ کساییه که تازه ازدواج کردن. معمولا برای وقتیه که اون ها میخوان اولین روابط جنسیشون رو باهم شروع کنن."
DU LIEST GERADE
> MINE🌙[Completed]
Werwolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)