40.Park Jimin

3K 539 46
                                        


از پنجره رفتن هیونگ هام رو تماشا کردم. نسبت به تنها بودن نفرت دارم و اون طور که پزشک گفته، این نفرت هیچوقت از بین نمیره. ترس از ترک شدن و تنها موندن همیشه با من میمونه.

ولی میدونم که جین هیونگ اجازه ی چنین اتفاقی رو نمیده...

حداقل خدمتکارها هنوز اینجا هستن و حدس میزنم تا وقتی که زمان رفتنشون برسه یونگی هیونگ میاد.

از اینکه اون مثل یک بچه ازم مراقبت کنه متنفرم. من بچه نیستم و نزدیک به 16 سالمه!

درسته. باید در چنین سنی از تنهایی لذت میبردم.

اینجا یک مکان عالی برای تفریح و سروصدا کردنه‌، ولی چه بد که هیچوقت نمیتونم انجامش بدم.

هیچ شانسی برای رویاپردازیِ یک زندگی خوب وجود نداره.

"آقای پارک؟ ناهارتون آمادست."

به طرف خدمتکار موردعلاقم چرخیدم. با سینی بزرگی که داخلش ساندویچ، پنیر، میوه، شکلات، کیک و یک لیوان شیر و آب قرار داشت وارد اتاقم شد.

در حالیکه دلم میخواد همه ی اون خوشمزه هارو با خیال راحت قورت بدم...میدونم که بعد از یک گاز کوچولو، این دل درده که به سراغم میاد. به اجبار لبخند زدم.

"ممنونم، نونا."

بعد از تعظیم کوتاهی، از اتاقم خارج شد.‌

یکم آب خوردم و بعد از اون مشغول بازی با آی پدی که نامجون هیونگ بهم داده بود شدم. زمان از کنترلم خارج شد و وقتی که به خودم اومدم هوا تاریک شده بود و یونگی هیونگ قدم هاش رو به سمتم برمی داشت.

نگاه ناامیدش به غذاهای دست نخورده افتاد و من با دونستن اینکه قراره چه چیزی رو بشنوم مضطرب لبم رو گاز گرفتم.

"خدمتکار چند ساعت پیش این هارو آورده. چرا هنوز چیزی نخوردی، جیمین؟"

با لحنی که مثل همیشه سرد بود ازم پرسید.

"گرسنه نبودم."

زمزمه ای از بین دندون هام خارج شد. آه سنگینش رو بیرون داد، سینی رو برداشت و اون رو روی تختم قرار داد.

بعد از اینکه نزدیک بهم نشست ساندویچ رو برداشت و منتظر شد تا گازش بزنم. اون میخواد بهم غذا بده؟

"بخور. همین الان. و هیچ اعتراضی نداریم."

ساندویچ رو به لب هام فشار داد‌. به اجبار گاز کوچیکی بهش زدم.

"میدونی که دکتر ازت خواسته بود تا حداقل دو هفته ی اینده خوب غذا بخوری. بخاطر همین خدمتکارها غذای زیادی رو برات فراهم کردن. چون اون ها میدونن که تو هیچی نمیخوری. زود باش بخور."

نون نرم رو از دستش گرفتم و کم کم تمومش کردم. یونگی هیونگ میتونه ترسناک باشه.

بعد از تموم کردن ساندویچ، یکم میوه به طرفم گرفت.
ولی من دیگه نمیتونم.
همین الان هم به اندازه ی کافی درد شکمم رو احساس میکنم.

"نمیتونم، دلم درد میکنه‌."

با چشم هام ازش خواهش کردم. سرش رو تکون داد و بعد از برداشتن سینی از اتاقم خارج شد. بعد از چند دقیقه برگشت.

"جیمین، اگه قراره به این روند ادامه بدی پس باید از دکتر بخوایم بهت سرم وصل کنه. حداقل از اون طریق ویتامین های لازم رو به دست میاری بدون اینکه مریض بشی."

"نمیخوام. قول میدم بیشتر غذا بخورم. ولی الان نه. لطفا‌."

"بسیارخب. الان رو نادیده میگیریم ولی تو باید از بدنت مراقبت کنی. مدرسه ات از فردا شروع میشه و هر روز باید با بقیه ی بچه ها ناهار بخوری."

"این کار رو میکنم. ممنونم، هیونگ."

ساعتش رو چک کرد.

"باید به مدت نیم ساعت برم جایی. برمیگردم، مشکلی نداری؟"

سرم رو تکون دادم. نمیخوام فکر کنه که بچه ام. میتونم 20 دقیقه تنها بمونم!

"پس فعلا. زود برمیگردم."

به سمت در چرخید و من رو تنها گذاشت. اون رو تا زمانی که سوار ماشینش شد و خونه رو ترک کرد از پنجره دنبال کردم.

زانوهام رو به آغوش کشیدم و تموم تلاشم رو برای اینکه وحشت نکنم به کار گرفتم.

میتونم انجامش بدم...میتونم تنها بمونم...چیزی نیست که...اتفاقی نمیوفته...زود برمیگرده...

سعی کردم خودم رو با اینکه یونگی هیونگ هیچوقت بهم دروغ نمیگه و زود میاد قانع و آروم کنم.
از پسش برمیام...

نفس عمیقم رو بیرون دادم، چشم هام رو بستم و با میل شدیدم برای زنگ زدن به جین هیونگ مبارزه کردم.

نمیخوام اون رو نگران کنم.
همه چیز خوبه جیمین...تو انجامش میدی...

تو انجامش میدی

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
> MINE🌙[Completed]Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora