37.Park Jimin

3.2K 619 90
                                        


یک ماه از وقتی که به هوش اومدم میگذره و باید اعتراف کنم که..‌.هیونگِ جدیدم جای خودش رو تو دلم باز کرده.

اون خیلی عالیه. همیشه از اینکه به اندازه ی کافی غذا خورده باشم مطمئن میشه و من رو برای خرید بیرون میبره تا هرچیزی که بخوام رو برام فراهم کنه.

علاوه بر این ها، متوجه ی نگاه های عجیبی که جین هیونگ در طول روز بهش میندازه هم شدم. هنوز به درستی رابطه ی بینشون رو درک نمیکنم. این رو میدونم که نامجون هیونگ جیسو رو خرید و با اینکه جین هیونگ رو به جای جیسو تحویل گرفت ولی باز هم باهاش ازدواج کرد.

بهرحال دلیل کارش رو نمیدونم.

دوشنبه و جمعه ی هر هفته جلسات فیزیوتراپی رو میگذرونم و همینطور از نظر روانی هم تحت درمان قرار گرفتم‌. ظاهرا دچار کم اشتهاییِ عصبی شدم و مجبورم که با خوردن غذا به اجبار، بدنم رو به حالت نرمال برگردونم.

غذا رو دوست دارم ولی از اینکه به اجبار مجبور به خوردنش باشم متنفرم.

بهرحال اون داروها بهم کمک میکنه که کمتر به افکار منفی بپردازم.

این روزها تنها چیزی که من رو تحت تاثیر قرار میده زمانیه که یونگی هیونگ بهم سر میزنه. بعد از زمانی که ازم مراقبت میکرد، حالا هفته ای دو بار به اینجا میاد. ظاهرا اون یک کاراگاهه، شخص مهمی محسوب میشه و این خیلی باحاله!

اون حتی یک بار من رو برای خرید برد. هیچوقت بیش از حد صحبت نمیکنه.

چشم هاش سرد و سخته و متعجبم که چطور میتونه دوست دختر داشته باشه.

وقتی یونگی دختر زیبایی رو به این اطراف اورده بود جین هیونگ بهم گفت و وقتی نامجون هیونگ بهش خندید یونگی به معنای واقعی عصبانی شد و خیلی زود اینجارو ترک کرد.

اون هیونگ خوبیه ولی احساس میکنم که رفتار گرمش با من ترکیبی از ترحم و دلسوزیه‌.
فقط یونگی نه...
همشون...
من فقط یک سایه ام که سر راه خوشحالیِ بقیه قرار میگیرم.

کاش انقدر بزرگ بودم که برای خودم زندگی کنم. هرچند که هیونگ این اجازه رو بهم نمیداد. از اینکه قراره فردا به مدرسه برم خوشحالم!
جین هیونگ تا زمان اتمام درمانم صبر کرد و بعد از اون پیگیر ثبت نامم برای مدرسه شد.

واقعا نمیدونم چه احساسی به جز هیجان داشته باشم. میدونم که اونجا با انسان های زیادی برخورد میکنم و امیدوارم که بخاطر کوچولو بودنم مورد تمسخر قرار نگیرم‌...

"جیمین."

نگاهم رو از روی ای پد جدیدم به سمت یونگی هیونگ که وارد اتاقم میشد بردم. هم زمان که اطراف اتاقم رو از نظر میگذروند‌ لبخند زدم و بازی کردن رو کنار گذاشتم.

از اینکه قراره چه صحبتی رو شروع کنه متعجبم. معمولا اون کسی نبود که صحبت رو شروع میکرد و بیشتر دوست داشت کسی باشه که صحبت رو به پایان میرسونه.

"نامجون بهم گفت از فردا باید بری مدرسه..."

هیجان زده سرم رو تکون دادم.

"درسته! جین هیونگ گفته بود به محض اینکه مراحل درمانم به پایان برسه میتونم برم‌. الان وقتش رسیده! امیدوارم بتونم دوست پیدا کنم..."

با لبخندی کمرنگ، سرش رو تکون داد.

"اون چیزی درباره ی مدرسه بهت گفته؟"

"نه."

"نامجون ازم خواست مدرسه ی ویژه ای برات پیدا کنم که تا حد امکان راحت باشی. منم یه مدرسه ی خصوصی پیدا کردم که 85 درصد از دانش اموزهاش از جنس ما و بیشتر اون ها امگا هستن."

"واقعا؟ امگاهای مرد؟"

"مطمئن نیستم...باید این رو بدونی که تو و جین خیلی کمیابین. امگای مرد از بین 500 تا خانواده فقط داخل یکی از اون ها متولد میشه. خانواده ی شما صاحب دوتا امگای مرد بود و این استثناست.
بیشتر دانش اموزهای مدرسه رو بتاها، امگاهای زن، یک تعداد کم از الفاها و تعدادی از انسان ها تشکیل میدن. فکر میکنم اونجارو دوست داشته باشی."

بهم لبخند زد‌. سعی کردم متقابلا انجامش بدم.

احساس شخصی غیرعادی رو دارم.
از وجود خودم خجالت میکشم.
چرا باید اینجوری به دنیا میومدم؟
چرا من و جین هیونگ اشتباهیم؟

"غمت نباشه. فکر میکردم بابتش خوشحالی."

"هستم‌. فقط داشتم به موقعیتم فکر میکردم."

به اجبار لبخند زدم.

"جین هیونگ درباره ی دوست دخترت بهم گفته بود!"

ابروش رو بالا انداخت.

"دوست دختر؟ تو میتونی اینجوری صداش کنی. ولی اون بیشتر شبیه یک...دوست خوبه."

"خوشحالم که یک نفر رو داری، هیونگ! بنظر میرسید تنها باشی."

پوزخند زدم‌. چشم هاش رو چرخوند.

"باید برم. فردا من میبرمت. چون جین و نامجون یک سفر کاری در پیش دارن و نمیشه کنسلش کرد."

ایستاد و من هم دنبالش کردم‌.

"وقتی من از مدرسه برگشتم اونا هم برمیگردن؟"

"اگه نیومدن، اگه بخوای من میتونم کنارت بمونم."

با لبخند سرم رو تکون دادم.

"از اینکه همیشه مزاحمت میشم متاسفم‌."

حجوم احساسات مختلف رو درونم احساس میکنم. از این ویژگیِ خودم متنفرم. ذهنم برای لحظه ای خوشحاله و لحظه ی بعد...افسردگی و نفرته که من رو درگیر خودش میکنه.

مکث کرد. قبل از اینکه شونم رو لمس کنه، نگاهش رو روی صورتم چرخوند.

"تو مزاحمم نیستی جیمین. اگه نمیخواستم بهت کمک کنم مطمئن باش نمیکردم."

قبل از اینکه ترکم کنه اعتراف کرد. از اینکه یونگی رو دارم تا مواقعی که جین هیونگ مشغوله باهاش صحبت کنم خوشحالم.

وقتی که بین طوفان زندگی در حال غرق شدنم، اون دائما برای من مثل یک سنگه(پشتیبانه).

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now