1.Kim Namjoon

7.8K 1K 68
                                        


"آقا، به مدت ده دقیقه با ساندرا پارک وقت ملاقات دارید."

نگاهم رو به منشیم انداختم و سرم رو تکون دادم. در حالیکه اتاق رو ترک می‌کرد مشغول تموم کردن کارهام شدم.

واقعا خسته کنندست.
من نباید اینجا باشم اما به این دلیل که پدرم بیماره، کل مسئولیت های خاندان کیم به عهده‌ی منه.

اینکه مجبور شدم خیلی زود کارهای شرکت رو به عهده بگیرم به اندازه‌ی کافی بد بود و حالا پدرم میخواد من رو به ازدواج کردن و آوردن یک وارث راضی کنه.

فعلا تونستم ازش فرار کنم، اما می‌دونم که بالاخره باید انجامش بدم.
با عصبانیت آه عمیقم رو بیرون دادم، به سمت در رفتم و نگاهی به اتاق انتظار انداختم.

زنِ سن بالایی که بهش میخورد تقریبا پنجاه سال داشته باشه تنها نشسته بود و متوجه‌ی این شدم که اون زن، همون ساندرا پارک بود که منتظرش بودم.

"خانم پارک؟ بیاید داخل."

گفتم و در رو برای ورودش هل دادم. شاید ترسناک به نظر برسم اما هنوز هم برای افراد بزرگتر از خودم احترام قائلم.
این زن هیچ خطری برای من نداره.

"ممنونم. شما خیلی مهربونید، آقای کیم."

وقتی که لبخند زد تونستم از چین و چروک های صورتش متوجه شم که زمان جوونیش تا چه حد زیبا بوده. خیلی زیبا.

"چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟"

"من...خب، من و همسرم به کمک شما نیاز داریم. میدونید...ما داریم خونه و تموم دارایی هامون رو از دست میدیم..."

تا حدودی کنجکاو شدم.

"و چی شد که فکر کردید من میتونم مشکلتون رو حل کنم؟"

یک پارک...می‌تونه برای من سودمند باشه‌‌.

"شما دنبال جفت هستید، درسته؟ من دخترِ خیلی زیبایی دارم! اون در واقع یک بتاست و اسمش جیسوعه."

با افتخار لبخند زد. به پیشنهادش فکر کردم. این باعث میشه که پدرم دست از سرم برداره و همینطور بتاء مونث خیلی کمیاب و نادره. بتاها بیشتر مواقع مرد و امگاها زن متولد میشدن...
شاید بهتره که این جفتِ بدردبخور رو قبول کنم و بعد از اینکه تموم اموال بهم رسید رهاش کنم.

"اون چند سالشه؟"

احمق نیستم که وارث بیارم یا چنین چیزی.
این پیشنهاد برای رسیدن به یک سری از اهداف مالی عالیه. بتاهای زن قابل احترام و مورد حمایتن، مخصوصا اگه از خانواده‌ی پارک باشن‌.

"اون فقط 16 سالشه، آقا. اون تو جهان ما گزینه ای عالی برای انتخاب جفت محسوب میشه، می‌تونه همسر و مادر خوبی باشه."

سرش رو با خوشحالی تکون داد و من رو وادار کرد که پیشنهادش رو بپذیرم.

"بسیارخب، از من چی میخوای؟"

نفس عمیقش رو بیرون داد و کمی مکث کرد.

"میخوام به اندازه ای بهمون پول بدید که بتونیم بدهی هامون رو برگردونیم و آینده‌ی فرزند هامون رو تأمین کنیم."

بنظر میرسه که اون از اعتماد به نفس بالایی برخورداره، اما میتونم ترسش رو احساس کنم.

"چند تا فرزند داری، خانم پارک؟"

خیلی ناگهانی بحث رو عوض کردم.
برای لحظه ای اخم کرد.

"سه تا، آقای کیم. بزرگترینشون پسرم سوکجینه، اون یک امگاست و 17 سالشه. جیسویِ عزیزم که یک بتاء 16 سالست و پسر کوچیکم جیمین، اون هم امگاعه و 15 سالشه."

میتونم بگم که اون واقعا عاشق بچه هاشه و این از چشم هاش پیداست.

"بسیارخب، به چه قدر پول نیاز داری؟ عددش رو بگو خانم پارک."

کم کم دارم از این ملاقات خسته میشم و میخوام اصل مطلب رو بدونم.

"یک میلیون دلار."

با شجاعت گفت. در سکوت بهش خیره شدم و باعث شدم که خجالت بکشه‌.
در مقایسه با اینکه من یک مولتی میلیونرم و به جفت لایقی نیاز دارم که فرزندم رو حمل کنه این اصلا مبلغ زیادی نیست.

"باور دارم که داریم معامله میکنیم، خانم پارک‌. پس فردا رانندمو میفرستم دنبالش تا اون رو بیاره و تا اون موقع فرصت داره خودش رو آماده کنه."

ایستاد و همونطور که به سمت در میرفت گفت.

"خیلی ممنونم آقا! اون حتما آماده میشه."

بعد از اینکه اتاق رو ترک کرد به پشت میز برگشتم و نشستم.
باید با پدرم تماس بگیرم و این خبر خوشحال کننده رو بهش بدم. شاید بعد از این بتونم تا حدودی آرامش داشته باشم.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now