هم زمان که برای کنترل نفس هام تلاش می کردم، گوشیم زنگ خورد.
اون زن گوشی رو برداشت و با دیدن عکس جیمین روی صفحه لبخند زد.
"اوه، چه بامزست! شبیه به منه."
این مقایسه باعث شد نفسم برای لحظه ای بند بیاد. مضخرفه. چرا باید به سراغ کسی بیام که به اون بچه شباهت داره؟
امکان نداره.
چه رخداد تصادفی و عجیبی.
به گوشیم چنگ زدم.
"جیمین؟ حالت خوبه؟"
چرخیدم و برای مرتب کردن لباس هام ازش فاصله گرفتم. صدای گریه های آرومش از اون طرف خط به گوش میرسید و باعث میشد دردی رو تو قفسه ی سینم احساس کنم.
"ه-هیونگ...من م-میترسم...ب-برق قطع شده و همه جا تاریکه!"
سریع کلیدهام رو برداشتم و به سمت در دویدم. قبل از خارج شدن صدای خداحافظی زن رو شنیدم.
به سمت ماشینم دویدم و راهم رو به سمت عمارت پیش گرفتم.
"آروم باش. من تو راهم. تا پنج دقیقه ی دیگه میرسم."
میتونم بدن لرزونش رو در حالیکه گذشته رو به یادش میاره تصور کنم. پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم تا زمانی که به مقصد رسیدم. تماس رو قطع کردم و وارد خونه ی تاریک شدم.
اخم کردم، چرا برق قطع شده؟
با استفاده از نور گوشیم راه رو پیدا کردم و مستقیما به سمت اتاق جیمین رفتم.
گونه هاش خیس بود و بدنش در حالیکه پتو رو دور خودش پیچیده بود میلرزید. اون بچه رو توی بغلم کشیدم.
پوستش داغه و همینطور بوی خیلی خوبی میده. بوی عطرش رو وقتی فهمیدم که برای بار اول دیدمش.
مثل قهوه ی وانیل شیرین و تلخه. و همینطور به طرز عجیبی برگ های پاییزی رو به یادم میاره. فصل موردعلاقه ی من.
خودم رو عقب کشیدم و تلاشم رو برای آروم کردنش به کار گرفتم. قلب کوچولوش از حالت کنترل خارج شده بود.
"چیزی نیست. من اینجام. متاسفم. اجازه بده برم منبع برق رو چک کنم."
به محض اینکه ایستادم محکم دستم رو گرفت و به سینش چسبوند.
"لطفا تنهام نزار!"
هم زمان با فریاد بلندش ناخن هاش رو تو پوستم فرو کرد.
"باشه. همراهم بیا."
به سمت پایین پله ها-جایی که منبع برق بود-قدم برداشتم.
جیمین فقط یک پسر بچه ی ساده و سرگرم کنندست که برخلاف میلم ازش مراقبت میکنم.
باشه، برخلاف میلم نیست.
به دلایلی بیشتر وقت ها خودم داوطلب میشم.
دلیل مهربونی هام نسبت به اون پسر بچه اینه که از نظر روانی شرایط مناسبی نداره.
شاید بدجنس باشم ولی بی عاطفه نیستم و میدونم چه وقت باید ظالم بود.
بهرحال فکر میکنم باید قبل از اینکه به روح بی گناهش آسیبی بزنم ازش فاصله بگیرم.
CZYTASZ
> MINE🌙[Completed]
Wilkołaki-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)