بعد از تموم شدن کارم با سولار، دوباره تونستم کنترلِ خودم رو حفظ کنم. به اتاق برگشتم اما با خالی بودنش مواجه شدم. پس سریعا دوش گرفتم و با پایین رفتن از پله ها امگای کوچولوم رو در حالیکه با لباس های ساده ی پسرونش پشت میز نشسته بود و با غذاش بازی میکرد دیدم.
یکم بی حوصله بنظر میرسه اما توجهی نکردم. اینکه بفهمم چه چیزهایی داخلِ ذهنش میگذره آسون نیست. قبل از اینکه بخوام چیزی ازش بپرسم سولار به جمع ما پیوست.
به وضوح دیدم که با لمس شدنِ شونش توسطِ سولار خودش رو عقب کشید و عضلاتش منقبض شد. این من رو سردرگم کرد، فکر میکردم سوکجین سولار رو دوست داشته باشه.
بعد از اون با یک تصمیمِ ناگهانی از جاش بلند شد و بدونِ اینکه نگاهم کنه مارو برای دیدنِ برادرش ترک کرد. نگاهِ خیرم رو به سمتِ حالتِ زیبایِ سولار که با اخم مخلوط شده بود کشوندم.
"لطفا فراموش نکن که اشپزخونه رو تمیز کنی و همینطور کت و شلوارِ سوکجین رو برای مراسم اماده کن."
بعد از اینکه به نشونه ی احترام بدنش رو خم کرد مشغولِ تمیز کردنِ میز شد. برای سر زدن به جفتِ کله شقم اونجارو ترک کردم. به محض اینکه صدای نرمش که مشغولِ صحبت با جیمین بود رو شنیدم مکث کردم. هرچند قصدِ پنهانی گوش دادن به حرف هاش رو نداشتم. امد...
"هرچند که انجام دادنش برای من سخته جیمین...اما فقط بخاطرِ محافظت از تو هرکاری که لازم باشه انجام میدم. هیونگ قول میده که همیشه ازت محافظت کنه..."
با باز کردنِ در سوکجین رو در حالیکه با چشم های خیسش پیشونیِ برادر کوچولوش رو میبوسید دیدم. صحنه ی شیرینیه. شاید یک روز برسه که اون، من رو هم به همین نرمی ببوسه...
"وقتش رسیده، کوچولو. گفتم کت و شلوارت رو آماده کنن. سوالی درباره ی جشنی که در راهه نداری؟"
با احتیاط پرسیدم. بدونِ جواب دادن مشغولِ بازی کردن با انگشت هاش شد.
"پارک سوکجین. با من حرف بزن...چه مشکلی پیش اومده؟ از امروز میترسی؟ فقط به این فکر کن که امروز مثل بقیه ی روز هاست و قرار نیست در حال حاضر چیزِ خاصی تغییر کنه."
قصد داشتم اون رو آروم کنم اما بنظر میرسه که کلماتم فقط اون رو غمگین تر کرده بود.
"هیچوقت فکرش رو نمیکردم که روزِ ازدواجم نسبت به بقیه متفاوت و بی اهمیت باشه. همیشه تصور میکردم ازدواج چیزیه که با به دست اوردنش احساسِ غرور بهت دست میده...احساسِ خاص بودن میکنی و همه ی نگاه ها روی توعه."
آهِ عمیق و سنگینش رو رها کرد.
"متاسفم، آقا. به حرف هام اهمیت نده."
آقا؟
"متاسفم. قصدِ آسیب زدن به احساساتت رو ندارم. امروز روزِ خاصیه و توهم یک فردِ خاصی. و من رو آقا صدا نکن. من از این به بعد پارتنرِ تو هستم، جفتت. یا آلفا صدام کن و یا اسمم رو، کوچولو."
BINABASA MO ANG
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)