میدونستم.
جونی هم قبلا میدونست.
پس چرا این دوتا خط صورتی رنگ استرس و ترس بیشتری رو نسبت به دیروز بهم وارد کرد.
میدونم این تست فقط برای فرمالیته انجام شد اما...شاید از اعماق درونم امیدوار بودم واقعا اتفاق نیوفتاده باشه. من میترسم و هیچ راهی وجود نداره.
من فقط 17 سالمه.
و براش آماده نیستم.
این رو میدونم که جونی ازم مراقبت میکنه اما فکر به اینکه به خاطر کسی که داخل وجود من رشد میکنه باید به طور ویژه حواسم به خودم باشه...ترسناکه.
من فقط یاد گرفتم از جیمین مراقبت کنم...حالا چجوری باید از بیبیمون مراقبت کنم؟!
این وحشت رو تو نگاه جونی هم دیدم، در حالیکه سعی میکرد پنهانش کنه.
این بیشتر منو ترسوند...
این چیزی بود که اون میخواست!
حالا چطور میتونه ترسیده باشه؟ من کلی بهش التماس کردم که باردار نشم ولی نه...اون برای ارث یک بچه میخواست! و حالا که واقعا اتفاق افتاده شرایط رو براش سخت کرده؟
همش تقصیر خودشه!
تست رو داخل سطل انداختم. این زندگیِ منه و آیا میتونم تغییری تو شرایط ایجاد کنم؟ نه.
چیزی نیست...همه چیز خوب پیش میره...
بیشتر نسبت به جیمین احساس نگرانی میکنم.
اون تازه درباره ی رابطه ی من و نامجون فهمیده و حالا ما یک بچه رو هم بهش اضافه کردیم؟ این خیلی زیاده رویه. میدونم.
قصد داشتم بهش کمک کنم تا دوباره خودش رو به دست بیاره، اما در حال حاضر چطور میتونم؟ الان باید نگران بچه باشم و همه چیز رو براش آماده کنم!
"کوچولو؟"
جفتم با نگاهِ دلواپسش پشت سرم ایستاده بود. به چهره ی خستش لبخند زدم.
"جونی."
وارد دستشویی شد و جلوی پاهام زانو زد.
من به معنای واقعی یک جفتِ فوق العاده دارم.
اون خوش قیافه، قدرتمند و مراقبه. فکر میکنم پدر خوبی بشه.
ولی درباره ی خودم مطمئن نیستم...
"حالت خوبه بیبی؟"
به نرمی ازم پرسید. وقتی اینجوری صدام میکنه رو دوست دارم.
بیبیِ اون داره یه بیبی رو حمل میکنه...
فکر بهش باعث خندیدم شد که جونی ابروهاش رو بالا انداخت.
"چیزِ خنده داری اینجا وجود داره؟"
"تو."
"اوه، من؟"
به ناگهان من رو بین بازوهاش به سمت بالا کشید و فریادم رو نادیده گرفت. همونطور که هنوز هم بهش میخندیدم من رو روی تخت خوابوند و تنم زیر بدن خودش قرار گرفت.
"بهت گفته بودم تا چه حد خوشبختم؟"
بوسه هاش روی لب هام قرار گرفت، مچ دست هام رو بالای سرم نگه داشت و داخل گردنم عمیق نفس کشید.
"خیلی خوبه..."
"دوسِت دارم..."
"منم دوسِت دارم، جفتِ...خوشمزه ی...من."
آخرین کلمه رو نزدیک به گوشم گفت، جوری که به خودم لرزیدم. بوسه های آرومش رو از روی زانوهام تا نزدیک به داخل رون هام پیش میبرد.
"برای ساعت 3 برات از پزشک وقت گرفتم."
میدونم که قصد اون چیه. نسبت به واکنشم نگرانه و داره سعی میکنه حواسمو پرت کنه...این روش واقعا هم جواب میده. لعنت بهش.
"ب-باشه. توهم همراهم میای؟"
"معلومه که میام. اون بچه برای منم هست. دوست داری یکم تو وان بازی کنی؟"
دربارش فکر کردم و بعد از مدتی دست هام رو به حالتی که بغلم کنه، به سمتش دراز کردم که به نرمی خندید.
دوباره من رو مثل کوآلاها بغل کرد و در حالیکه بهش چسبیده بودم وارد حموم شد. وان رو از آب پر کرد و شامپوی موردعلاقم رو داخلش ریخت.
با یادآوری اینکه اونجا برای اولین بار تا چه حد برام ترسناک بود لبخند زدم...
"بیبی، باید برای انجام یک سری از کارهام به اتاق کارم برم. قبل از رفتن به مطب یکم استراحت کن، باشه؟"
سرم رو تکون دادم.
"گشنمه."
به طرز عجیبی لبخند زد.
"نظرت درباره ی خوردن اسنک داخل وان چیه؟"
"لطفا!"
جونی رفت تا اسنک هام رو بیاره در حالیکه من خودم رو مشغول لذت بردن از داغی آب و حباب هایی که روی پوستم رو پوشونده بود کردم. جونی واقعا خوب بلده حالم رو خوب کنه.
"بفرمایید!"
با یک سینی پر از خوراکی های خوشمزه برگشت.
"ممنونم!"
"همه چیز برای جفت کوچولومه."
بهم چشمک زد و من رو با اون بهشت تنها گذاشت. تنها چیزی که میتونست این بهشت رو برام قشنگ تر کنه این بود که جونی هم بهم ملحق میشد...
KAMU SEDANG MEMBACA
> MINE🌙[Completed]
Manusia Serigala-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)