چیزی نیست...
من نباید از رو به رو شدن با اون کوچولو بترسم...
مثلا یک آلفا هستم! پس از چیزی نمیترسم!
مخصوصا از جفت کوچولوی شیرینم...
سر راه متوقف شدم تا برای سوکجین بستنی و بیکن بخرم. علاوه بر اون ها...یه چيز ديگه هم خریدم و بعد از اون مستقیما به سمت خونه رفتم.
باکس ها رو داخل اشپزخونه گذاشتم، سوکجین کجاست؟
از پله ها بالا رفتم و جفتم رو دیدم در حالیکه بدن کوچولوش داخل پیراهن بزرگ من گم شده بود و بعد از پنتی صورتی رنگش، پاهای سفیدش مشخص بود. مثل کوآلا بالشم رو بغل کرده و میتونم بوی خوبش رو احساس کنم.
بی صبرانه به طرفش رفتم و خودم رو بین بازوهاش جایگزین بالشم کردم. کنترل خودم رو از دست دادم و نوک بینیِ کیوتش رو بوسیدم. بعد از اون هم بوسه ی محکمی روی لب های قرمزش گذاشتم.
"همممم، جونی..."
دست هاش رو محکم تر دورم پیچید و سرش رو داخل گردنم پنهان کرد. انگشت هام رو بین موهای نرمش حرکت دادم...تعجب میکنم که چه طور از اون پسر کوچولوی مضطرب و ترسیده به بیبیِ آرومی که بین بازوهای منه تبدیل شد...قطعا که من شکایتی ندارم.
بینیم رو بین موهاش فرو بردم و چشم هام رو بستم...فقط میخوام خودم رو بین عطر موهاش غرق کنم.
یک دفعه سرش رو بالا آورد، مستقیم به چشم هام زل زد و محکم گفت.
"بستنی."
نتونستم خندیدنم رو متوقف کنم. یکم که بهم خیره شد چشم هاش رو چرخوند و با عصبانیت از جاش بلند شد. در حالیکه با نگاهم دنبالش کردم به سمت کمدش رفت و یک جفت جوراب خاکستری رنگ بلند بیرون آورد.
اون هم زمان هم سکسی و هم کیوته.
بدون هیچ کلمه ای من رو تنها گذاشت و به سمت-فکر میکنم آشپزخونه-رفت تا بستنیش رو برداره. دنبالش رفتم. از واکنشش بعد از دیدن چیزی که خریده بودم میترسم...
"جونی!"
میدونم که چه چیزی در انتظارمه. با خونسردی مقابلش ظاهر شدم. جفت کوچولوم پاکت بستنی رو توی یه دستش و کارامل رو توی اون یکی دستش گرفته و دهنش پر از تیکه های گوشت بود.
با عصبانیت و چپ چپ به بسته ی کوچولویی که روی میز بود نگاه میکرد، جوری که انگار قراره توسط اون خورده بشه. بسته ی بیگناه رو برداشتم و اون رو مقابلش قرار دادم. همونطور که خوراکی هاش رو داخل یک ظرف بزرگ باهم مخلوط میکرد بهم خیره شد.
"چرا باید چنین چیزی داشته باشی؟"
"فکر میکنم خودت بهتر بدونی عزیزدلم."
"یعنی چی؟ من خیلی احساساتی و هیجان زده شدم یا یه همچین چیزی؟"
در حالیکه اشک چشم هاش رو پر کرده بود سرش رو چرخوند.
"از من متنفری؟ از نظرت خیلی زشتم؟"
در حالیکه یک عالمه بستنی اطراف دهنش رو احاطه کرده بود ازم پرسید. اگه شروعش این طوره، فکر نکنم بتونم تا 6 ماه آینده زنده بمونم.
"بیبی، تو خوشگل ترینی."
به سمتش رفتم و بدنش رو به آغوش کشیدم.
"من دوسِت دارم، کیم سوکجین."
عقب اومدم و لب های خامه ایش رو بوسیدم.
"واقعا؟"
"معلومه. امگای کوچولوی من."
"جونی؟"
"بله؟"
"من باردارم؟"
با محبت سرش رو نوازش کردم.
"فکر کنم، عزیزدلم."
بوسه ای روی گونه ی لطیفش گذاشتم و بازوهام رو دورش پیچیدم.
"من میترسم."
قلبم براش شکست. برای هردوی ما.
"من کنارتم. هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداره."
سعی کرد لبخند بزنه.
"یعنی یه نفر داره تو وجود من زندگی میکنه؟"
"هنوز باید تست بدی ولی در حال حاضر میتونم بگم آره."
بینیش رو بوسیدم.
"احساس بدی نداشته باش، باشه؟"
سرش رو تکون داد.
بدنش رو روی بازوهام بلند کردم و روی کاناپه خوابوندمش که من رو همراه خودش به سمت پایین کشید. تلویزیون رو براش روشن کردم هم زمان که هنوز مشغول خوراکی هاش بود.
هردوی ما بیشتر روز رو همونجا استراحت کردیم و منتظر جیمین موندیم تا به خونه بیاد و این خبر خوب رو بهش بدیم.
در حال حاضر میتونم بگم که اون تست کاملا الکیه. کاملا واضحه که بیبی من داره فرزندمون رو حمل میکنه. فقط امیدوارم که احساس پشیمونی نکنه و بهم اجازه بده که در طول دوره ی بارداری ازش مراقبت کنم.
اصلا میخوام تا میتونم اون و بچه های آیندمون رو
لوس کنم.
YOU ARE READING
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)