25.Kim Namjoon

3.9K 690 87
                                        


در طول پرواز سوکجین سرش رو روی شونم گذاشته بود و استراحت میکرد.
کیوت.

به حالتِ بی نقصِ صورتش خیره شدم و دلم خواست یواشکی ببوسمش.
بهرحال خودم رو کنترل کردم و تمرکزم رو روی مسیرمون گذاشتم.

مسخرست که بابا کل اون جزیره رو بهمون هدیه داده. میدونم که پولداره، اما زیاده روی کرد.

"اقای کیم. در حال حاضر به مقصدمون نزدیکیم. لطفا برای فرود کمربندهاتون رو ببندین."

کمربند خودم و سوکجین رو بستم و با آرامش به صندلیم تکیه دادم.

بعد از فرود، با کمکِ خلبان وسایلمون رو داخلِ ویلایِ کوچیکی که سمتِ راستِ ساحل قرار داشت بردیم. مطمئنم که پدرم به محضِ شنیدنِ خبرِ ازدواجم اقدام به آماده کردن اون ویلا کرده بود.

پسر کوچولوم رو روی دستام بلند کردم و از هواپیما بیرون اومدم. خلبان به سمتِ اتاق خوابِ بزرگمون هدایتم کرد و به آرومی سوکجین رو در حالیکه هیچ تکونی نخورد روی تخت خوابوندم.
اون رو برای تشکر از خلبان تنها گذاشتم.

"همه چیز خوبه. اقای کیم. در حین اقامتتون هوای اینجا عالیه و هر وقت که بهم نیاز داشتید با این شماره تماس بگیرید."

بعد از اون کارتی که شماره ی کاری و اسمش رو روی اون نوشته بود به دستم داد.

"ممنون. ما سه روز دیگه برمیگردیم. لطفا اون ساعت اینجا باشید."

"حتما اقا. از ماه عسلتون لذت ببرید."

هواپیما کم کم از مقابل دیدم محو شد.
من و جفتم در حال حاضر کاملا تنهاییم!
اون هم داخل یک جزیره ی خصوصی.
با امکاناتِ زیاد.

 با امکاناتِ زیاد

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

برای چک کردن سوکجین به اتاق خواب برگشتم

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

برای چک کردن سوکجین به اتاق خواب برگشتم. با دیدنش در حالتی که خودش رو بین ملافه ها پیچیده بود پوزخند زدم. پیراهنش بالا رفته و میتونم شکمِ کوچولوش رو در حالیکه با نفس هاش بالا و پایین میرفت ببینم.

هم زمان که نسیمِ ملایمی از طریقِ پنجره داخل اتاق پیچید، عطری با رایحه ی توت فرنگی به مشامم رسید.
اون عطر به طرزِ عجیبی قویه!

اتاق رو ترک کردم و بعد از تعویضِ لباس هام با مایو، تصمیم گرفتم تا زمان بیدار شدن سوکجین مدتی رو شنا کنم.

بعد از یک ساعت شنا کردن متوجه ی تغییرِ هوا شدم. با اخم مکث کردم و خودم رو از استخر بیرون کشیدم.

نسیم رو بو کشیدم. عجیبه!
میتونم شدتِ بویِ توت فرنگی رو احساس کنم. هم زمان که دنبال پیدا کردن منبع اون عطر بودم صدای گریه های سوکجین از اتاق خواب به گوشم رسید.

به طرفِ اتاق دویدم. امگایِ کوچولوم در حالیکه هنوز خواب بود به آرومی اشک میریخت‌. بدنش عرق کرده و خیس بنظر میرسه.

حدس زدم که شاید کابوس میبینه...
به نرمی دستم رو روی شونش گذاشتم و تکونش دادم. از جاش پرید و اطرافش رو از نظر گذروند.

"حالت خوبه کوچولو؟ چیزی نیست."

سعی کردم با نوازش کردنِ موهایِ خیسش آرومش کنم. دستش رو روی شکمش گذاشت و آهسته ناله کرد.

"مریض شدی؟ بدنت داغه."

در حالیکه اخم هام رو توهم کشیدم به این فکر کردم که باید یک سری دارو براش فراهم کنم.

"م-من باید برم دستشویی."

به عقب هلم داد و بعد از اینکه به طرف دستشویی دوید در رو پشت سرش قفل کرد.

نمیدونم باید چیکار کنم.
میتونم صدای گریه هاش رو بشنوم و اهمیت نداره که چند بار صداش زدم تا مشکلش رو بهم بگه. جوابی نشنیدم.

بالاخره، به این نتیجه رسیدم که اون فقط به یکم تنهایی نیاز داره. پس یک سری دارو برداشتم و اون هارو از زیر در بهش رسوندم.

بعد از اون مستقیما به اشپزخونه رفتم تا غذاش رو آماده کنم. حدس میزنم که خیلی گرسنه باشه.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now