فقط یک روز تا رسیدن به جشن ازدواجمون باقی مونده و تو این مدت سوکجین همش ازم فرار کرد.
از اینکه موقع حرف زدن باهاش ملایمت به خرج ندادم تا حدودی احساس گناه میکنم. بخاطر اینکه باعث شد مثل یک شیطان برخورد کنم متنفرم. کسی که اون رو مجبور کرد تا به اینجا بیاد و جایگزین خواهرش باشه من نبودم!
کم کم دارم صبر و تحملم رو از دست میدم. چون هر وقت که اون رو میبینم سعی میکنه به بهونه ای خودش رو ازم پنهان کنه. اگه فکر میکنه که تلاش هاش من رو خسته میکنه سخت در اشتباهه.
مخصوصا از وقتی که در حالتی دیدمش که با اون دامن کوتاهِ لعنتیش داخل خونه میگشت و بدنش رو برای تمیز کردنِ اطراف خم میکرد...
فکر میکنم یک دوش آب سرد به مدت یک ساعت میتونه من رو از افکارم نجات بده. بهرحال میدونم که اون خیلی خودش رو مشغول کرده و ساعت های زیادی رو داخل اشپزخونه میگذرونه.
و همینطور به یکی از خدمتکارها سپردم هر چیزی که نیاز بود رو بهش اموزش بده.
به تازگی پدرم رو ملاقات کردم و اون میخواد عروسش رو ببینه.
درسته، هنوز بهش نگفتم که یه امگای مرد قراره همسرم باشه. میدونم راجع به اون ها چه احساسی داره.
همیشه نقشه میکشید تا من رو کنار یک بتا یا امگایِ زنِ زیبا ببینه. البته که منم تا قبل از اینکه سوکجین رو ببینم همین رو میخواستم.
در حالیکه بین افکارم غرق شده بودم، سوکجین به طرفم چرخید و برای اولین بار من رو در حالیکه بهش نگاه میکردم دید. یکم به عقب پرید و در حالیکه دستش رو روی سینش گذاشته بود داد کشید.
"متاسفم. قصد ترسوندنت رو نداشتم."
پوزخند زدم. اون قابل ستایشه و کاری ازم برنمیاد.
به کانتر تکیه داد و سعی کرد تنفسش رو به حالت عادی برگردونه. بعد از مدتی سرش رو تکون داد.
"مشکلی نیست. باید بیشتر حواسمو جمع کنم."
خندید و صدای خندش باعث شد خوشحالی رو تو وجودم احساس کنم. مثلا بتونم همیشه اون رو بخندونم...
"دوست ندارم مزاحم کاری که انجام میدی شم...ولی باید باهات صحبت کنم."
سرش رو تکون داد و دنبالم به اتاقم اومد. مقابلم روی صندلی نشست.
"انگار همه چیز داره خوب پیش میره، درسته؟"
"بله، خدمتکارها خیلی عالین و بهم کمک میکنن. واقعا از اشپزی کردن لذت میبرم."
لبخند زدم.
"فردا برای خرید عروسیمون میریم بیرون. و شام امشب رو با پدرم میگذرونم. اون میخواد قبل از مراسم ازدواجمون تو رو ببینه."
اخم هاش رو توهم کشید.
"فکر نمیکنم از من خوشش بیاد. قطعا من اون کسی نیستم که انتظارش رو داره..."
YOU ARE READING
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)