15.Kim Namjoon

4.2K 729 56
                                        


امگای کوچولوم با بیچارگی روی زمین نشسته بود. خم شدم و سعی کردم آرومش کنم. چیزی رو بین دست هاش گرفته بود و وقتی دقت کردم متوجه شدم که اون، همون پنتیِ خیسش بود.

افکار کثیفم دوباره بهم هجوم اورد. در حالیکه اون پسر کوچولو فشار زیادی رو تحمل کرده بود من برای بدن کوچولوش تحریک شدم؟ من واقعا هیولام.

موهاش رو به نرمی نوازش کردم و اون رو بین بازوهام کشیدم.

"سوکجین، چیزی نیست. درست میشه کوچولو."

همونطور که توی سینم هق هق میکرد زمزمه کردم.

"م-متاسفم...نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده. کثیف و نفرت انگیز شدم، نباید لمسم کنی."

صورت خوشگلش رو بین دست هام گرفتم، اشک هاش رو کنار زدم و پیشونیش رو بوسیدم.

"تو مریض نیستی. آروم باش."

"نمی‌دونم چی شده. یه مشکلی برام پیش...اومده."

"نه. تو کاملا نرمالی، به من نگاه کن‌."

ازش خواستم و اون انجامش داد. به چشم های زیبای قهوه ای رنگش خیره شدم و انگار خودم رو بین اون ها گم کردم...

"من اینجام تا کمکت کنم همه چیز رو بدونی، خب؟"

سرش رو تکون داد. ایستادم و اون رو هم همراه خودم کشیدم. دستش رو باز کردم، پنتیش رو از لای انگشت هاش بیرون کشیدم و به نگاه خجالت زدش لبخند زدم. اون رو لبه‌ی تخت نشوندم.

بعد از اینکه لباس هارو با صابون و آب گرم خیس کردم بین زانوهای لرزونش قرار گرفتم. با اون لباس شب سفید رنگ به شدت بامزه بنظر میرسه.

"فقط میخوام تمیزت کنم، باشه؟ نترس. دراز بکش و بهم اعتماد کن. میتونی انجامش بدی؟"

چیزی نگفت اما در عوض لم داد و چشم هاش رو بست، دست هاش رو روی چشم هاش گذاشت.

به پوست شیری رنگش که مقابلم قرار گرفته بود خیره شدم و لب هام رو لیسیدم.
بس کن، نامجون...اون فقط یه بچست. این اشتباهه که بخوای پوستش رو مزه مزه کنی...انگار وجدان من تاثیری روی من نداره.

بوی توت فرنگیش رو نفس کشیدم و لباسش رو از زانوهاش بالا بردم.
هم زمان بهش خیره شدم تا واکنشش رو ببینم. لباسش رو تا شکمش بالا بردم. تحمل هم حدی داره! اون به طرز فاکینگی خوشگله. رون هاش رو بهم چسبوند و با دست ازادش سعی کرد خودش رو از نگاه من پنهان کنه.

دستم رو بین زانوهاش گذاشتم و به اجبار اون هارو از هم فاصله دادم.

"انقدر در مقابلم مقاومت نکن. فقط قصد دارم بدنت رو تمیز کنم. پاهات رو باز نگه دار."

"نه! خودم میتونم انجامش بدم."

"فقط چیزی که گفتم رو انجام میدم. قول میدم زود تموم شه."

بدون اینکه برای جوابش صبر کنم دستم رو بین رون های نرمش حرکت دادم. لباس رو روی جاهایی که کثیف شده بود کشیدم و آروم آروم همه ی اون هارو پاک کردم.

قبل از اینکه اون رو بترسونم خودم رو کنار کشیدم و ایستادم. بدون اینکه بهش نگاه کنم دستم رو به دیوار گرفتم تا بهش تکیه کنم. بهش نیاز دارم.

"تموم شد. برو تو تخت."

چیزی نگفت. اما متوجه‌ی این شدم که زیر پتو دراز کشید. بعد از خاموش کردن لامپ چند دقیقه به خودم زمان دادم تا ارامشم رو برگردونم قبل از اینکه از تخت بالا برم و کنارش دراز بکشم.

هیچکدوم از ما حرفی نزدیم تا وقتی که متوجه شدم اون به خواب رفته.
متاسفانه...امشب خواب به چشم هام برنمیگرده!

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now