55.Kim Namjoon

2.8K 550 43
                                        


"بیبی. برای دیدن جیمین آماده ای؟"

وقتی که ناهارمون تموم شد ازش پرسیدم. با خوشحالی سرش رو تکون داد.
اون واقعا زیباست و من عاشقشم‌. وقتی که اون رو بدون هیچ اعتماد به نفسی میبینم قلبم به درد میاد.

ایستادم و میز رو دور زدم تا برای بلند شدن بهش کمک کنم. پهلوهاش رو ماساژ دادم قبل از اینکه دستش رو بگیرم و اون رو به سمت در خروجی راهنمایی کنم‌.

"جونی...نمیتونم با این پیراهن به دیدنِ برادرم بیام!"

"عزیزدلم، فکر نمی‌کنم اون زیاد به این مسئله اهمیت بده. بهرحال تو بارداری و باید راحت باشی‌‌. میدونم که خودت هم پوشیدنِ این جور لباس هارو دوست داری."

آه کشید.
"گمون میکنم که...احساس عجیبیه‌."

لب هاش رو بوسیدم قبل از اینکه اون رو تا ماشین بغل کنم.

نزدیک به یک ساعت تا رسیدن به خونه ی یونگی طول کشید. بعد از اینکه نزدیک به خونه ی من دو نفر دزدیده شدن، تصمیم گرفتیم جریان رو به سوکجین بگیم و اون به جیمین اجازه داد تا به خونه ی یونگی بره.

اول قرار بود اون رو برای مدتی داخل خونه نگه داریم اما من با این روش مخالفت کردم‌‌. اون با رفتن به مدرسه و دوست های جدیدش خوشحاله. به نظر میرسه که تهیونگ بهترین دوست برای اونه و میتونه ازش محافظت کنه‌. این خیالم رو به اندازه ی سوکجین راحت میکنه.

وقتی به اونجا رسیدیم، جیمین برای دیدنمون به سمت بیرون دوید. تهیونگ هم کنارش بود. تعجب میکنم که یونگی بهش اجازه داده تا دوستش رو به اینجا بیاره...

"هیونگ!"

جیمین به جفتم کمک کرد تا پیاده شه. با دیدن پیراهنش پوزخند زد.

"قضاوتم نکن."

"نمیکنم. اتفاقا بامزه شدی."

اون ها رو تنها گذاشتم و برای پیدا کردن یونگی وارد خونه شدم. اون رو داخل اتاق کارش و در حالیکه مضطرب بنظر میرسید پیدا کردم.

"چی میخوای؟"

"یعنی بهترین دوستت نمیتونه بیاد و بهت سلام کنه؟"

ابروهاش رو بالا انداخت.

"تو یکی نه."

خودم رو روی کاناپه رها کردم و پاهام رو روی میز گذاشتم. پوزخند زدم‌.

"یک سری اطلاعات جدید دارم."

"بگو."

"به صورت خیلی اتفاقی صحبت های تعدادی از کارمند هام رو شنیدم. یکی از اون ها که بهش مشکوکم درباره ی راه افتادنِ یک بازار خرید و فروش غیرقانونی می گفت‌...بنظر میرسه که خیلی محرمانست و شروع قیمت هاشون کمتر از یک میلیون دلار نیست."

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now