18.Park Seokjin

4K 750 97
                                        


"نه! متاسفم! ب-بهم دست نزن."

خودم رو کنار کشیدم و در حالیکه چشم هام گرد شده بود ایستادم.
میدونم اون رو عصبانی کردم، ولی بعد از خوندن اون کتاب خیلی ترسیدم.

تموم صحنه هاش پسرهایی مثل من رو نشون میداد که توسط کسی لمس میشدن و درد زیادی رو تحمل میکردن! من این رو نمی‌خوام.
وحشتناک بنظر میرسه.

و به دنیا اوردنِ بچه؟ اون میخواد به زور بچه ای داخلم به وجود بیاره در حالیکه می‌دونه من این رو نمی‌خوام؟! فقط چون من یک امگای بدردنخورم! ازش متنفرم، از زندگیم متنفرم...و...و همینطور از خودم. برای هزارمین بار ارزو می‌کنم که کاش اینجوری به دنیا نمیومدم.

به محض اینکه جونی خوابید از تخت پایین اومدم و به سمت اتاق جیمین رفتم. کنار برادر کوچولوی بیهوشم نشستم.

من باید حقیقت رو در نظر بگیرم. جیمین به من نیاز داره و همینطور احتیاج داره که کیم نامجون ازش مراقبت کنه و یه زندگیِ خوب و معمولی براش بسازیم.

اگه من قوی نباشم اون نمی‌تونه چنین زندگی ای داشته باشه. در اون صورت تنها کاری که میتونم بکنم فرار کردنه.
ولی قطعا زنده نمی‌مونم. یا اون ها پیدام میکنن و یا جهان من رو از بین می‌بره.

حقیقتا من برای هیچ کاری خوب نیستم. مطمئنم نامجون چه فکری راجع بهم می‌کنه. از نظر اون من فقط بدرد حمل کردنِ بچش می‌خورم. نه بیشتر. تو زندگیم قرار نیست به چیزی برسم ولی انگار بانک نگهداری از بچه ها به حساب میام.

وقتی بچه بودم عادت داشتم هرشب ارزو کنم که یه نفر بیاد و ازم مراقبت کنه. من رو از خانواده ای که بخاطر متولد شدنم ازم نفرت دارن دور نگه داره. رویای این رو داشتم که برای خودم مستقل باشم و یه مهارت داشته باشم، مثلا اشپز شم یا یک همچین چیزی.

من عاشق غذا هستم و ما هیچوقت به اندازه‌ی کافی غذا نداشتیم. واقعا دلم میخواست اشپزی کردن رو یاد بگیرم. اون موقع لازم نبود نگرانِ گرسنه شدن باشیم.

وقتی جیسو به دنیا اومد مامان کاملا من و هر چیزی که راجع به من بود رو فراموش کرد و تمام تمرکزش رو برای 'افتخار کردن' به جیسو گذاشت. کم‌کم داشت برای داشتنِ بچه های 'مفید' امیدوار میشد که جیمین به دنیا اومد و امیدش رو ناامید کرد.

دوتا امگای رقت انگیز که هیچوقت نمیتونن از پس خودشون بربیان. خانواده‌ی پارک به یک جوک تبدیل شده بود که من خنده دار ترین و مسخره ترین بخش اون جوک بودم.

حقیقت اینه که...من هیچوقت نمی‌تونم از خودم فرار کنم. مثل وقتی که جونی گفت نمی‌تونه چیزی که هستم و براش به دنیا اومدم رو تغییر بده و کمکی ازش برنمیاد.

نگاهم رو روی صورت اروم جیمین با لبخند کمرنگش چرخوندم...
من تصمیمم رو گرفتم.
هر کاری که بتونم برای جیمین میکنم‌. حاضرم از خودم بگذرم تا مطمئن باشم اون شرایط من رو تجربه نمیکنه.

که مطمئن باشم آينده‌ی بهتر و انتخاب های بیشتری در انتظارشه. میخوام بهش یاد بدم از خودش محافظت کنه و به مدرسه بره.

ازش میخوام تو اجتماع قدم بزاره، دوستای زیادی پیدا کنه و حتی عاشق شه. عشق واقعی، نه عشق زوری.
حقیقتا به درستی عشق واقعی رو نمی‌شناسم اما میدونم که مامان و بابا همدیگه رو خیلی دوست داشتن. میخوام جیمین هم چنین چیزی رو تجربه کنه و مثل من تو 17 سالگیش یک فرد ساده و بی تجربه نباشه.

بهش یاد میدم بهترین تصمیمات رو بگیره و از انتخابی که من کردم دوری کنه. اون لیاقت بهترین هارو داره نه اینکه یک الفا به صورت اتفاقی اون رو بخاطر اینکه هیچ استعدادی نداره برداره ببره.

نه. چنین چیزی براش اتفاق نمیوفته. به همه نشون میدم اینکه یک امگا به دنیا اومدی دلیل نمیشه که برای هیچ چیزی مفید نباشی. اگرچه برای من دیر شده ولی برای جیمین نه. اون هنوز شانس این رو داره که خوب زندگی کنه.

به آرومی به تخت برگشتم و کنار جفتم دراز کشیدم. همین الان تصمیم گرفتم که بهترین خودم رو به نمایش بزارم و هرکاری که لازم باشه انجام میدم تا برای اون بهترین جفت باشم.

یاد می‌گیرم که قدرتمند بزرگ شم تا در حدِ هم-همسر آیندم باشم.
من می‌تونم انجامش بدم...می‌تونم....گمون می‌کنم.

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now