"عزیزم! تموم مشکلاتمون حل شد!"
از بازی کردن دست کشیدم و با جیمین به طرف مامان که با سروصدا وارد خونه میشد چرخیدیم. این چند ماهِ اخیر با مشکلات مالیِ زیادی رو به رو شده بودیم. هدفم این بود که یک شغل پیدا کنم اما اون ها این اجازه رو بهم ندادن.
بر اساس اعتقادات خانوادهی من دنیای بیرون برای امگاها امن نیست. به همین دلیل من و جیمین مجبوریم که داخل خونه بمونیم و همینجا هم درس بخونیم.
هیچوقت کسی رو به جز خانوادم ملاقات نکردم، جیمین و جیسو تنها دوست های من محسوب میشن.
جیسو نسبت به ما مهارت های بیشتری داره با وجود اینکه ازش بزرگترم.
اون میتونه به مدرسه ی عادی بره و برای خودش دوست پیدا کنه.
اگرچه هیچوقت اعتراف نکردم، ولی بهش حسادت میکنم. نسبت به آزاد بودنش و این حقیقت که میتونه از پس خودش بربیاد.
ولی من و جیمین گیر افتادیم، تا وقتی که پدر و مادرم جفت مناسبمون رو برای محافظت از ما پیدا کنن. بعد از اون هم توسط اون ها اسیر میشیم و هیچوقت ازادی رو تجربه نمیکنیم.
"منظورت چیه ساندرا؟"
بابا در حالیکه مامان رو توی بغلش میکشید پرسید، مامان با خوشحالی بالا و پایین میپرید و میتونم امید رو توی چهرش ببینم.
"من برای دیدن خانوادهی کیم رفتم، اون ها قبول کردن که بهمون کمک کنن تا بدهی هامون رو برگردونیم!"
بابا با شوک و نگرانی به جفت خستش نگاه کرد.
"خانواده ی کیم هیچوقت در ازای 'هیچی' کمک نمیکنن، چه شرطی باهاشون بستی ساندرا؟"
من و جیمین مسیر نگاهمون رو تغییر دادیم، میتونم تنش فضا رو احساس کنم در حالیکه مامان نگاهش رو دزدید و به سمت ما چرخید.
"جین، جیمین- برید بخوابید، هردوتون!"
قبل از اینکه مکالمشون رو ادامه بدن از ما خواست و ما به جز پذیرفتنش چارهی دیگه ای نداشتیم.
به جیمین برای بلند شدن کمک کردم و به اتاق کوچیک و مشترکمون رفتیم.
روی تخت نشستیم و سعی کردیم حرف هاشون رو بشنویم.
"عزیزم! ما تقریبا هیچ غذایی نداریم و نمیخوام ببینم بچه هام بخاطر گرسنگی در حال نابود شدنن!"
بعد از اون صدای گریه هاش از اتاق نشیمن شنیده شد. جیمین خودش رو توی بغلم انداخت و من محکم به خودم فشارش دادم.
"ولی ما نمیتونیم این کارو کنیم! دختر کوچولومون! تا الان هم چیزهای زیادی از دست دادیم! من با این موافق نیستم!"
"دیگه دیره. یک میلیون دلار! میتونیم با این پول هرکاری بکنیم! در واقع میتونیم آيندهی پسرهامون رو تأمین کنیم. واقعا میتونی از این پول بگذری؟"
YOU ARE READING
> MINE🌙[Completed]
Werewolf-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)