28.Kim Seokjin

4K 663 70
                                        


خجالت و...شهوت؟
این چیزیه که احساس میکنم؟ مطالبِ کتابی که جونی بهم داده بود رو به یاد آوردم...اونجا زیاد درباره ی این حس صحبت شده بود؟

مطمئن نیستم که درست باشه یا نه، اما تموم چیزی که احساس میکنم همینه.
ازش متنفرم.

ولی‌‌‌...جونی باعث میشه تحمل درد آسون تر باشه. شاید آسیب ببینم ولی..‌.احساسِ خوبی دارم. انگار اون دقیقا میدونه که برای آروم کردنِ درد من باید چطور پیش بره.

"سوکجین، ازت میخوام این طوری پاهات رو نگه داری."

پشتِ رون هام رو نگه داشت و اون هارو به سمت بالا برد، همونطور که لب پایینم رو می‌جویدم مردد دست هام رو جایگزینِ دست هاش کردم. رون هام رو بالا نگه داشتم و اون هارو از هم فاصله دادم.

حالا اون کاملا به مشکلم دسترسی داره‌.

هم زمان که انگشت هام به دلیلِ نگه داشتنِ پاهام میسوخت، جونی بقیه ی لباس هاش رو در اورد.

با دیدنِ نگاه متعجبم خندید.

"کوچولویِ شیرین."

روی من خم شد و لاله ی گوشم رو لیسید. احساسِ عجیبی بهم دست داد.

"میدونی که تا چه حد خوشمزه ای؟ مثل توت فرنگی های شیرین."

اون خیلی باهوشه. داره حواسمو پرت میکنه.

"تو این زمان چیزی که بدنت بهش نیاز داره رو دریافت میکنه. بهرحال، باید تا حدودی دردش رو تحمل کنی، اما بهت کمک میکنه."

به نرمی شکمم رو ماساژ داد. درباره ی کلماتش فکر کردم. چه چیزی میتونه از این درد بدتر باشه؟

قبل از اینکه انگشت هام از زیر رون هام به پایین لیز بخوره نگهشون داشت.

"مجبورم نکن که بهت سخت بگیرم...در واقع، فکر میکنم که باید انجامش بدم. اینجوری همه چیز برای دوتامون راحت تره."

بعد از اینکه لب هاش رو لیسید، از تخت پایین رفت. پاهام رو توی بغلم کشیدم، اون دوباره داره ترسناک میشه.

"ن-نه، لطفا نکن! قول میدم پسرِ خوبی باشم!"

وقتی که با دوتا طناب برگشت چشم هام رو گرد کردم. به محض اینکه تصمیم به فرار گرفتم بازوهامو گرفت.

بدنم رو روی تخت بالا کشید و طناب رو دور مچ دست هام پیچید. بعد از اون طناب رو به تخت بست.

"چیزی نیست. بهم اعتماد کن."

جونی کاملا میدونه چطور من رو آروم کنه.

اون یکی طناب رو روی تخت پرتاب کرد و بعد از اینکه وسط پاهام قرار گرفت دوباره اون هارو از هم فاصله داد.

با ورود دوتا از انگشت هاش به داخل بدنم، نگاهم روی سقف اتاق ثابت موند. در واقع بخاطر مایع عجیبی که دائما ازم خارج میشد دردِ زیادی رو احساس نکردم.

حسِ...خوبیه.
انگشت هاش با خشونت به درونم ضربه میزد هم زمان که دستِ آزادش اطراف جایِ خصوصیم رو مالش میداد.

"احساسش میکنی؟ خوبه نه؟ ددی دوباره میخواد تو رو به کام برسونه، کوچولو."

نفسم رو از احساسِ فوق العاده ای که بهم دست داد تو سینم حبس کردم.

برای لحظه ای خودش رو عقب کشید قبل از اینکه توسط پایین تنش، پشتم رو لمس کنه. نگاهِ جدیش رو بهم تحویل داد.

"آروم باش، کوچولو. در حال حاضر میخوام از خودم رو واردت کنم. یکم درد داره ولی به زودی بهت خوش میگذره."

این خیلی بزرگه و جا نمیشه!
اون میخواد منو از هم نصف کنه!
فکر نمیکنم بعد از این زنده بمونم...

> MINE🌙[Completed]Stories to obsess over. Discover now