در طول برگشت سوکجین تموم مدت رو خوابید اما از اونجایی که کل دیشب رو بهش اجازه ی خوابیدن نداده بودم نمیتونم سرزنشش کنم.
حقیقتا فکر به اینکه وقتی برگردیم حق نزدیک شدن بهش رو ندارم ناامیدکنندست، اما در حال حاضر اون گاردش رو مقابلم پایین آورده و این مهمه.
میتونم درک کنم که نیاز داره برادرش رو آماده کنه و مهم نیست که این موضوع تا چه حد به من آسیب میزنه.
چطور میتونه بعد از کارهایی که انجام داد هنوز هم زیبا، پاک و معصوم بنظر برسه؟ حالا چطور باید اوضاع رو کنترل کنم؟
آه کشیدم. به یونگی زنگ زدم و برگشتنمون رو بهش خبر دادم تا وقتی که رسیدیم اونجا رو ترک کنه.
همونطور که از پنجره اقیانوس رو تماشا می کردم لحظه های این چند روز رو توی ذهنم مرور کردم.
عالیه.
هیچوقت فکرش رو نمیکردم که پذیرفتن پیشنهاد اون زن خوش شانس بودنم رو تضمین میکنه. اون پیشنهاد سوکجین رو بهم رسوند و قطعا که من تا حد امکان پسر کوچولوی خوبم رو لوس میکنم.
....
"کوچولو، رسیدیم خونه."
در حالیکه اون رو روی بازوهام داخل عمارت بردم نزدیک گوشش زمزمه کردم. خمیازه ای کشید و با سردرگمی اطرافش رو نگاه کرد.
اون رو روی زمین گذاشتم و برای گرفتن چمدون هامون به طرف راننده برگشتم. میتونم صدای داد و فریادهای دوتا برادر رو بشنوم و تصمیم گرفتم خلوتشون رو بهم نزنم.
به اتاق کارم رفتم و تصمیم گرفتم کارهای عقب افتاده رو انجام بدم. به پدرم زنگ زدم و چشم هام رو با شنیدن صحبت های همیگشیش چرخوندم.
اون درباره ی سوکجین سوال پیچم کرد و طبق معمول گفت که میخواد هرچه سریع تر پدربزرگ شه.
"نامجونا."
نگاهم رو به چهره ی خنثیِ یونگی انداختم و یک تای ابروم رو بالا بردم.
به آرومی خودش رو روی کاناپه رها کرد و در سکوت پاهاش رو روی هم انداخت.
صحبت با پدرم رو به پایان رسوندم. تموم توجه و تمرکزم رو روی دوستم که به طرز عجیبی غیرعادی رفتار میکرد قرار دادم.
"مشکلی هست؟ اون پسر چطوره؟"
"خوبه. چطورمگه؟"
شونه هام رو بالا انداختم.
"هنوز باهاش ملاقات نکردم. پس فکر کردم که باید بپرسم."
"اون فقط یکم شوکه شده و به زمان احتیاج داره تا با شرایط کنار بیاد. در کل اطمینان میدم که حالش خوبه."
از اینکه وضعیت روحی جیمین رو بررسی کرده بود غافلگیر شدم.
"بسیارخب. باید به سوکجین هم بگم."
برای مدتی طولانی به زمین خیره شد و بعد از اون سرش رو بالا آورد.
"فقط خواستم فردارو بهت یاداوری کنم، میری دیگه. درسته؟"
"قطعا. بابا ازم انتظار داره و اگه نرم توهین آمیز بنظر میاد."
خندیدم. یونگی پوزخند زد.
"جفتت رو هم میبری؟"
"دلم میخواد اون رو هم ببرم ولی ترجیح میده کنار برادرش بمونه."
"باشه. من دیگه میرم."
"کجا؟ برای شام بمون."
"قرار دارم. با زنی که خیلی وقته دلم میخواد باهاش برم بیرون و اصلا قرار نیست این شانس رو از دست بدم."
بهم چشمک زد و از اتاق بیرون رفت.
آه کشیدم. از پله ها پایین رفتم و جیمین رو در حالیکه اطرافش رو از نظر میگذروند دیدم. اون پسر با دیدن من سریع پشت میز نشست. کنارش نشستم.
"سلام، جیمین. کیم نامجون هستم. از اینکه به هوش اومدی خوشحالم."
سعی کردم به نرمی صحبت کنم تا اون رو نترسونم. به اجبار لبخند زد و سرش رو برام خم کرد.
"از اینکه اجازه دادید اینجا بمونم ممنونم آقای کیم."
صداش به سختی شنیده شد.
"خیلی هم به اینجا خوش اومدی. لطفا راحت باش و اگه دوست داشتی من رو هیونگ صدا کن."
متعجب سرش رو تکون داد. اون کاملا شبیه جفت کوچولوی منه.
"برای اینکه از من و برادرم مراقبت میکنید ممنونم. جین لیاقت بهترین هارو داره."
ضربه ی ارومی به شونش زدم.
"موافقم. هر چیزی که همسرم بهش نیاز داشته باشه رو براش فراهم میکنم."
بهش چشمک زدم و اون خندید. الان احساس بهتری دارم.
به اتاق کناری، جایی که سوکجین در حال شستن ظرف ها بود رفتم و بازوهام رو از پشت دورش پیچیدم.
دلم برای دیدن بدنش تو اون پیراهنای کوتاه تنگ شده. انگشت هام رو نوازش وار روی کمرش حرکت دادم...
"جونی!"
قبل از اینکه من رو به عقب هل بده غر زد و نگاهش رو به جیمین که با غذاش مشغول بود انداخت.
"تو قول دادی! لطفا، نزدیک به اون نه."
به آرومی ازم خواهش کرد.
"بیبی! اون درست نزدیک به ما میخوابه! و تو نمیتونی برای همیشه منو از خودت دور نگه داری!"
چشم هاش رو برای حفظ کنترلش روی هم فشار داد. کیوت.
به نرمی نوک بینیش رو بوسیدم-
"نه برای همیشه. من فقط...اول باید یک سری چیزارو برای اون توضیح بدم. لطفا درک کن."
"مشکلی نیست. فردا مراسم خیریه داریم. دوست داشتم همراهم بیای ولی اگه نیازه کنار جیمین بمونی...درک میکنم."
چشم هاش توسط کلماتم نرم شد.
"ممنونم که متوجهی. فقط اجازه بده اون رو اماده کنم، باشه؟ بعد از اون هرکاری که ازم بخوای رو انجام میدم."
بعد از اون گونم رو بوسید و از چنگم فرار کرد.
"امشب رو کنار جیمین میخوابم!"
قبل از اینکه با اون امگای کوچولو فرار کنه گفت.
تا حدودی ازش رنجیدم...
اما اون رو نادیده گرفتم و برای تموم کردن کارهام به اتاق کارم برگشتم.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
> MINE🌙[Completed]
Kurt Adam-Persian Translation- -زمانی که خانوادهی فقیری مثل خانوادهی پارک این قصد رو دارند که دخترشون رو در ازای گرفتنِ پول، با پسر آلفای بزرگ قبیله معامله کنند، تصورش رو نمیکنن که فرار اون دختر همهی برنامه هاشون رو نقشه بر آب کنه! اون ها در برابر آلفای خ...
![> MINE🌙[Completed]](https://img.wattpad.com/cover/239123396-64-k141162.jpg)