تو رو در تمام اطرافم حس ميكنم با وجود اينكه تو ديگه توی اين فضا نيستي
تو جايي نيستي كه پيدا بشي
يك نفس از تو اينجا وجود نداره
ما رو پشت سر جا ميذارن
من نميتونم تنهايي از پسش بربيام
و هيچ چيز نميتونه احساس رقصيدن با اين درد رو وصف كنه
من غلت ميزنم و برميگردم و بعد
روي تخت به سمتت ميچرخم
صورت پنهانت رو لمس ميكنم
هيچ اشكي هرگز تو رو برنمیگردونه
من از درون شكستهم
و آرزو ميكنم كاش ميشد به جايي برم كه تو رفتي
من تا زماني كه تو رو توی یه پایان دیگه ببينم
میخوابم
من چطور ميتونم فقط با نيمی از زندگي زنده بمانم؟
چطور ميتونم فقط با نيمی از قلب به شدت عشق بورزم؟
از اينجا به كجا ميرم؟
چطور اينجا نفس بكشم؟
فکر میکنم درسته
من توسط تو
سرمست (از خود بي خود) شدم
Intoxicated – Lara Fabian
***
" جیمین"
شیار باریک بین پلک هام نشون میداد هنوز میتونم نفس بکشم، و این دردناکترین تولد دوباره ای بود که باید به امید مرگ تحملش میکردم. صدا هایی رو میشنیدم اما اینبار مطمئن بودم هیچ کدوم از اون پچ پچه های نا آشنا متعلق به زن مشوشی نیستن که توی کلبه ی تاریک و ویرانه ی ذهنم محبوس شده و به در و دیوار میکوبه، و هر بار با کلماتی خاطره انگیز بهم التماس میکنه در رو به روش باز کنم. هر دو از هم فراری بودیم، هم من از مهمان ناخوانده ای که توی سرم لونه کرده بود، هم روح نا آرامی که عروس سیاه بخت دفتر خاطراتم شده بود و روی مزار آرزو هام مویه میکرد.
چشم های کم سو و ناتوانم رو توی اتاقی که امید هام رو به دار کشیده بود چرخوندم و گذشته ی خودم رو دیدم. مردی کت و شلوار پوش کنار جین ایستاده بود و من به این فکر میکردم، هیچوقت نتونستم استحکام شونه های اون مرد رو داشته باشم، به خاطر همین توی تمام لباس هایی که متعلق به مین یونگی بودن، هیچوقت نتونستم یه اسم محکم از پارک جیمین بسازم.
در مورد یونگی، حتی صدای زمزمه هاش اونقدر قوی بودن که منِ معلق مونده بین بیهوشی و مستی رو هشیار کنن و به یادم بیارن، مردی بالای سرم ایستاده که روزی کلماتش رو به دنبال پیدا کردن نقطه ضعف هاش میبلعیدم.
چشم هام رو بستم تا فقط بشنوم، فرار از واقعیت در توان جسمم که داشت آخرین تقلاهاش رو میکرد نبود. شاید دیدن و شنیدن نفس کشیدن یونگی به وجدانم کمک میکرد تا با عذاب کمتری توی حنجرهم جون بده و با هر نفس به بغضی تبدیل نشه، که قرار نبود هیچوقت من رو به گریه بندازه. حس میکردم عاجز ترین موجودِ دنیام، حتی دیگه از چشم های بیمار و خشکم اشکی جاری نمیشد تا تارعنکبوت بغض هایی که هر لحظه بیشتر در هم میتنیدن رو پاره کنه و به آهم راهی برای فریاد شدن بده.
- چند وقته اینجایی؟ فکر میکردم محکومیتت طولانی تر باشه.
- سه ماه پیش آزاد شدم و حالا... باید همین جا باشم، به خاطر اون.
"حالا وقت گریه کردنه، معطل چی هستی؟ نمیخوام از این به بعدش رو بشنوم... فریاد بزن، بهم بگو که میخوای بری و از کنار من بودن خسته ای. "
زنی که توی سرم اسیر شده بود رو التماس میکردم تا چیزی بگه، نمیخواستم بشنوم اونقدر رقت انگیز و ضعیف شدم که جین هم برام دلسوزی کنه، پسری که گذشته و آینده ی من رو با دروغ هاش مهره ی سیاه بازی شطرنجی کرد که برد شاه سفید از قبل توش مشخص شده بود.
نمیخواستم بشنوم تمام روز هایی که به هوش سرشارم مغرور شده بودم، شیار های مغزم رو تقدیم آدم های منفوری کردم که کینه و بغض رو توی اون رودخانه ی طغیان گر به جریان بندازن، و بعد از اون، هیچ سدی از احساسات نتونست جلوی سیلابی رو بگیره که ذهنم رو متلاشی میکرد؛ سیلابی که خاک سست شده ی وجدانم رو شُست و سنگ ریزه های عشق نابی هم نتونست سرعتش رو کم کنه. حالا پیکره ی غرق شده و گل آلود من و خانوادهم تنها قربانی بازی کثیفی بودن، که توش هیچ نقشی فراتر از یک مهره ی بی اراده نداشتیم.
میتونستم با وضوح بیشتری صدای یونگی رو از جین تشخیص بدم، غرش های مین چیزی نبود که بتونم فراموشش کنم.
- منو نخندون کیم... اون... اون یعنی جیمین؟! اصلا دلت براش میسوخت؟ حتی یه بار به بلایی که سرش آوردی فکر کردی؟
" میشه حرف بزنی... قول میدم اینبار بهت گوش بدم ، فقط اجازه نده صداشون رو بشنوم... جیغ بزن، پروانه رفته..." اما اون زن ساکت شده بود، شاید از تاریکی کلبه خفه شده و جون داده بود که حتی تکون نمیخورد. ذهنم مثل یه پرده ی سفید خالی شده و انگار قرار بود دوباره با سم سیاهی که از واژه های جین چکه میکرد پوشیده بشه.
- تو چی میخوای بشنوی؟ پشیمونم... آره هستم، به اندازه ی تک تک لکه های کبودی که روی دست هاش میبینم، به اندازه ی تمام باری که جونگها روی دوشم گذاشت و من نتونستم بلندش کنم، نتونستم مراقب جیمینش باشم...
" مراقبت... خیانت... بازیچه و اسلحه... کی رو زخمی میکنی جیمین؟ اینبار به کی شلیک میکنی؟ "
خودم... خودم، اینبار فقط خودم...
عروسم بیدار شده و دوباره ضربه هاش رو شروع کرده بود. نمیدونستم اون زن حسرت دیدن جوانی جیهیوئه، یا طراوت زنده به گور شده ی جونگها... اما دلم نمیخواست اون عروس سیاه بخت پروانه ی آبیم باشه، نمیخواستم اون دختر حتی توی توهماتم روی خاک سرد خاطراتم نشسته باشه. دنیای توهمات من مه آلود و دلمرده بود، بال های اون دختر توی گورستان امیدم پژمرده میشد، من تحمل این رو نداشتم که سقوط جنازه ی بی جون عشقم بین انگشت هام رو تماشا کنم.
- تو نابودش کردی! تو جیمین رو کشتی... چیزی رو تقدیمش کردی که کوچکترین نیازی بهش نداشت. اون میتونست توی یه وضع دیگه باشه، اگر تو سر راهش قرار نمیگرفتی.
هیچ وقت نتونستم حسی رو از بین واژه ها و لحن سرد جین تشخیص بدم، شاید چون همه ی حرف هاش دروغ بود و اون نمیتونست قلبش رو به نفع مغزش به کار بگیره تا به واژه هاش انعطاف بیشتری برای باور پذیر بودن بده. اما کسی مقابلش ایستاده بود، مین یونگی بود، و انگار جین نمیتونست گولش بزنه.
- جیمین گم شده بود... اون تمام عمرش دنبال یه مقصر برای بلا هایی بود که سر خانواده ش اومده.
دوست داشتم فریاد بزنم که دارم صداشون رو میشنوم، دوست داشتم گوش هام رو بگیرم و بگم دارن زودتر از چیزی که باید سر مزارم اشک میریزن و همدیگه رو متهم میکنن. من حتی اگر مثل زمین هم محکم بودم، زیر ضربه های بی رحمانه ی اون کلمات میشکستم، حتی اگر کوه بودم زیر پتک واژه هاشون خورد میشدم، داشتم زیر پای کسایی که مثل یه مرده ازم حرف میزدن دفن میشدم و اون ها جون دادنم رو نمی دیدن.
از اینکه توی زندگی بعدیم صدای گریه های حسرت آلود پروانه ی عاشقم توی ذهنم منعکس بشه میترسیدم، بی رحم بودم اگر آرزو میکردم با هم بمیریم؟.... آغوش آخر نابی بعد از بستن چشم هام به کی میرسید؟!
" حالا وقتشه... بال هات رو باز کن نابی، منو بغل کن تا با هم سقوط کنیم... بیا با هم بپریم. تو پرواز رو بلدی؟"
" نه، ولی خوب بلدم به خاطرت سقوط کنم"
صدای نابی رو شنیدم ولی حرف هاش کش اومدن و به ناله های عروس رقصان رسیدن که دامنی از اشک پوشیده بود و توی سرم میچرخید.
"پروانه... پروانه... سقوط؟.... نه جیمین، نابی رو رها کن، بال هاش رو ببوس و بذار تنهایی پرواز کنه... تو سنگینی..."
" دست از سرم بردار، حالا برو... بذار صداش رو بشنوم"
من عروسم رو پس میزدم و یونگی دروغ های جین رو :
- و تو یه مترسک رو به جای قاتل اصلی به دستش دادی تا تیکه تیکهش کنه، یه مترسک که به جای کاه از سوزن پر شده بود... حالا اینجایی تا جای اون سوزن های سمی رو مرهم بذاری؟ نه جین... وجود اون پسر آش و لاش ضربه هاییه که تو با دروغ به پیکره ی نحیف امیدش کوبیدی...
یونگی نفس عمیقی کشید و هوای مسموم اون اتاق رو جوری توی ریه هاش فرو داد که انگار بوی خاک بارون خورده رو زیر رد پاهای آسمون حس کرده، اما اون اتاق فقط یه خرابه بود که بوی اشک های مرده ی من رو میداد.
- بو بکش... توی این اتاق فقط مرگ و ناامیدی نفس میکشن و این تمام چاره ایه که تو برای جیمین گذاشتی. تمام چاره ای که تو برای خواهرم گذاشتی...
- من نمیدونستم... خیلی دیر همه چیز رو فهمیدم، اونقدر دیر که دیگه هیچ راه برگشتی نداشتم.
میشنیدم و بیشتر خودم رو میباختم، یعنی رگ های بدنم اونقدر مسموم شده بودن که دیگه هیچ چاره ای برای برگشتنم نبود؟ یعنی اونقدر مرده بودم که بوی تعفنم یونگی رو بالای جنازهم کشیده بود تا برام دل بسوزونه؟
- تو یه بزدل بی هویتی که خودت رو پشت جیمین قایم کردی... قاتل تمام آرزو های اون پسری، آرزو هایی که بر خلاف گذشته ی ترسناک و سوزانش، میتونست یه جبران باشه، جیمین میتونست بهشت خودش رو پیدا کنه اما تو توی جهنم سرگردونش کردی.
- آره من ترسیدم... اون یه هیولا شده بود، فکر کردی میتونستم جلوش رو بگیرم؟ تو ام ازش ترسیده بودی مین.
من با چشم های خودم ترس یونگی رو دیده بودم، وقتی که بوسیدمش دیدم که بیشتر از همیشه از حیوونی که توی وجودم نفس میکشه وحشت کرده و خودش رو باخته، وقتی به نابی گفتم عروسک چینی و شکستمش، هر لحظه ترس یونگی رو مرور کردم و حالا اگر میشنیدم که اون پسر هیچوقت نترسیده چشم باز میکردم و بهشون میفهموندم جنازه ای که روی تابوتش رو با گناهان بخشیده شده پوشوندن و دارن تقصیر هاش رو مثل یه میراث بی ارزش بین خودشون تقسیم میکنن، هنوز زنده ست...
صدای کشیده شدن لباس و بعد لحن هشدار آمیز یونگی، نشون میداد باهاش دست به یقه شده. ای کاش انگشت های من هم اونقدر توان داشت تا دوتاشون رو از اتاق بیرون کنم، پرستار ها کجا بودن؟
- خیلی... ولی نه به خاطر خودم، من به خاطر نابی ترسیدم که تحمل نکرد و هزار بار شکست، به خاطر هوسوک ترسیدم که بار ها زیر مشت و لگد انتقامی خورد شد که کوچکترین نقشی توش نداشت، به خاطر جونگ کوکی ترسیدم که داشت خودش رو می انداخت وسط صحنه ی نمایش دلقک هایی که سیرک رو با خونه ی وحشت اشتباه گرفته بودن و خودشون بیشتر از همه ترسیدن. تو بیشتر از من ترسیدی کیم سوکجین... بزن به چاک...
سکوتی که نشونه ی مکث جین بود اتاق رو در بر گرفت، میتونستم سنگینی نگاهش رو روی یونگی حس کنم. از گوشه ی چشم نگاهی بهشون انداختم و دوباره چشم هام رو بستم.
یونگی حالا مسلط تر از تمام روز هایی که جین برای زمین خوردنش نقشه میکشید دست توی جیب هاش کرده و به منظره ی حیاط بیمارستان خیره شده بود. داشت گذشته ی خودش توی آسایشگاه رو مرور میکرد؟ گذشته ای که من، حالش بودم.
قدم های بلند جین که صحنه رو برای یونگی و عروسم خالی تر میکرد توی اتاق طنین انداخت، و باز هم صدای بم و سرد یونگی بود که جلوی تنهایی وحشت انگیزم رو گرفت.
- اونی که توی انگلیس بهم زنگ زد ... تو بودی مگه نه؟ چرا؟
- من به خاطر تو یه گلوله توی سر ادوارد کاشتم، وجدان من جون میکَند که زنده بمونه، حقیقت رو فهمیدم و خواستم برگردی تا دوباره... فراموشش کن مین، تو فکر کن من به نبرد تن به تن علاقه ی زیادی دارم، منم این ذهنیت رو دوست دارم.
پوزخند یونگی توی صدای کوبیده شدن در گم شد. پلک هام رو بیشتر به هم فشردم، اما سایه ی کوهی که تنم رو پوشوند و بعد نفس های گرمی که پرده ی گوشم رو لرزوند نشون میداد با کسی توی اون اتاق تنهام که منِ گم شده رو بهتر از هر کسی میشناسه. اون پسر کسی بود که مدت ها توی باتلاق گندیده ی نفرت من نفس نفس زد اما غرق نشد.
- چشم هات رو باز کن... چیزایی که باید رو شنیدی جیمین! حالا نوبت توئه.
طولانی ترین مسیری که پلک های سنگینم توانش رو داشتن طی کردم و دوباره از شیار باریکی که تصویر تار یونگی رو توی لایه ی اشک خشک شده روی چشم هام می شکست بهش چشم دوختم.
لب های بی رنگی که مثل یه شوره زار ترک خورده بودن رو با زبونم تر کرد و لب زدم:
- برای...چی این...اینجایی؟ کوبیدن جین یا ... تمسخر من؟
- برای حرف زدن... برای دیدنِ...
با یه قیافه ی جمع شده روی صورتم خم شده بود. حتما زردی چشم های شفافم دلش رو میزد، حس میکرد داره پاییز عشق بی بهار خواهرش رو میبینه...
حدس میزدم دیگه هیچ حسی جز دلسوزی و تاسف برای منی که روزی تصور میکرد عاشقمه نداشته باشه. حالا اون هوسی که با عجله به سمتش دویده بود توی تشنگی های سیراب شدهش از وجود هوسوک سوخته و دیگه سرابی برای گول زدنش وجود نداشت.
حالا من معشوقه ی بیمار پروانه ای بودم که یونگی میخواست پروازش رو ببینه اما بدون من؟.. فکر نمیکنم، من میدونستم اون دختر چقدر دوستم داره، من آسمون زندگی نابی بودم و یه پروانه بدون آسمونش پرواز رو از یاد میبرد.
- پس خوب ببین... پارک جیمین الآن انعکاس تصویریه که سال ها قبل توی آینه بهش زل زدی... اون ویلچیر کج شده که روی زمین افتاده، بوی گند این اتاق و... منی که نابی رو ندارم. جانشین شایسته ای برات نیستم؟
- هیچوقت اونقدر قوی ندیدمت که حتی یه لحظه دلم بخواد جای من باشی!
خیلی محکم بود، موج صداش بلند تر از مُرس ها روی سرم فرود میومدن و من رو میشکستن. نگاهم رو از چشم های سرد و بی حس یونگی گرفتم و به سرمی دادم که قطره قطره توی رگ هام سرازیر میشد تا خون خشکیده رو توی بدنم به جریان بندازه. اما هیچ پزشکی نمیتونست ریشه های آفت زده ی من رو درمان کنه، ریشه هایی که زیر خاک پوسیدن و حالا جای خالیشون سوز بی کسی رو برام چند برابر سیاه تر از هر زمستونی تداعی میکرد.
- تو با درد های من زندگی نکردی مین یونگی... نا امیدی ای که تو، توی اون چند ماه تجربهش کردی، حسی بود که من باهاش بزرگ شدم... تو هیچ وقت به اندازه ی من تنها نبودی، هیچوقت سرگردان و خالی از عشق نبودی، تو هیچوقت پارک جیمین نبودی... پس واسه ی چی اینجایی؟
- تو یکی از مهم ترین آدم های زندگی مین یونگی بودی... اومدم تا ببینمت.
- برای آخرین بار؟
- فکر نمیکنم اینقدر خوشبخت باشی پارک جیمین...
لب گزیدم تا صدای خنده هام یونگی رو یاد گذشته ها نندازه، نمیخواستم حالا که قدرت دست اون پسره، تحریکش کنم استخوانی که توی قلبم فرو رفته رو بی ملاحظه ی حال مریضم بیرون بکشه و جای خالی حفره ای که باقی میموند رو توی سینهم تماشا کنه. هر چقدر هم که سرکش و عصیانگر بودم، اما هنوز عشقی داشتم که از باختنش بترسم.. نابی هنوزم پروانه ی یونگی بود و اگر اون نمیخواست، من حتی نمیتونستم با خیال داشتنش روز های باقی مونده ی عمرم رو بسوزونم و به دود غلیظی که آرزو های مردهم پشتش گم میشدن خیره بمونم.
- من هیچوقت نفهمیدم خوشبختی چه شکلیه... فکر کنم اون تکه از وجودم که شانس رو باهام به همراه میاورد گم شده.
- خوشبختی با خوش شانسی فرق داره.. تو خیلی خوش شانسی چون نابی عاشقته... ولی خوشبخت نیستی چون نتونستی کنارش بمونی. همه چیزو میدونی؟
با صدای تکون خوردن ویلچیرم به طرف یونگی برگشتم و اون پسر رو در حال بلند کردن چرخم دیدم، پاهام فلج نشده بود اما بیماری اونقدر تحلیلم برده بود که به محض ایستادن روی پاهام، از ضعف و سرگیجه زمین بخورم و دیگه نتونم بلند بشم.
بزاقی که از تاثیر دارو ها و غذا های بی مزه، تلخ و زهرآلود شده بود رو بلعیدم، اما اونقدر درد داشتم که دستم رو روی گلوم بذارم و از فشار انگشت هام برای فرو دادنش کمک بگیرم.
چرا اون زن دیگه چیزی نمیگفت؟ نکنه از مین یونگی میترسید؟!
- همه... همشو. اومدی بگی که بی گناهی؟ حداقل بگو که اومدی تلافی کنی! داری حالمو به هم میزنی مین...
توی همون حالت خمیده از گوشه ی چشم هاش نگاهی بهم انداخت و نیشخند زد. براش مسخره بودم چون اون نیازی به انتقام نداشت، من خیلی خوب به نفع مین یونگی با خودم جنگیده بودم. مجازات کردن من مثل این بود که یه مرده رو از قبر بیرون بیاره و دوباره بکشه.
- انتقام؟... کل وجودت همینه... منم ازت کینه دارم ولی یادت نره بین کینه های من و تو یه بال پروانه فاصله ست! تا وقتی نابی بین من و تو ایستاده، به هم نزدیک نمیشیم.
انگار هر چی که از حرف زدن در مورد نابی طفره میرفتم، یونگی محکم تر جای خالیش رو توی صورتم میکوبید، اون همیشه به شیوه ی خودش بهم نشون میداد برنده ی بازیه، حتی روز هایی که توی اون بارِ تاریک مجبور میشدم ساعت ها خفگی رو برای همبازی شدن باهاش تحمل کنم.
اومدن اسم نابی هم باعث میشد حسرت بزرگی وجودم رو در بر بگیره و آغوشم رو برای بغل کردن تنهایی هام تنگ تر کنه. چرا پا به پای درد هام بزرگ نمیشدم؟ چرا دیگه انگیزه ای برای مبارزه با سرنوشتم نداشتم و برای خودم چاره ای جز تسلیم شدن باقی نگذاشته بودم؟
- اینجاست؟
- اینجاست ولی اینجا نمیمونه.
قلبم هنوز هم با نزدیک شدنش بهم حمله ور میشد تا قفسش رو بشکنه. به اون فاصله میگفتم نزدیکی!.. چقدر دوریش رو تحمل کرده بودم که وقتی توی بغلم نبود حس میکردم بهم نزدیکه.
من همون جیمین بودم؟ قسم میخورم دوری از نابی بدترین مجازات دورانی بود که به پشیمونی محکوم شدم.
توی همون لحظه که من انگشت هام رو روی قلبم گذاشتم تا دهنش رو ببندم که اینقدر بلند خواستن اون دختر رو فریاد نزنه، یونگی ویلچیرم رو کنار تخت گذاشت.
دستش رو جلو آورد تا پتوی چروکیدهم رو مرتب کنه. ازش متنفرم بودم که همچین آتیشی رو به جون ته مونده ی نفس هام انداخته، سینهم، حنجرهم و از همه بیشتر قلبم از نزدیکی نابی میسوخت.
حالا میفهمیدم برای چی اونجاست؟ اون اومده بود تا پایان من و نابی رو رقم بزنه.. اومده بود تا همون فرشته ی مرگی باشه که نفس هام رو زیرسنگ حماقت عاشقانهم آسیاب کنه و دیگه چیزی از من جز خاطره ی یه طوفان توی ذهن خواهرش باقی نذازه.
دستش رو پس زدم و با اینکه چونهم از شدت عصبانیت میلرزید سوالم رو پرسیدم، سوالی که جوابش توی تاریکی بی انتهای ذهنم مثل روز روشن بود.
- چرا آوردیش؟ که از برگشتنم نا امید بشه؟
با خونسردی دوباره دستش رو روی لبه ی پتوم گذاشت و مرتبش کرد. نگاهش رو بهم نمیداد اما من که میدونستم تمام ذهنش درگیر یه جواب تاثیر گذاره تا به جدایی از کسی قانعم کنه، که قرار بود از عطش رسیدن بهش روح از تنم پر بکشه.
- آوردمش تا برای یکبار هم که شده ثابت کنی لیاقتش رو داری، ثابت کنی عاشقشی... تا برای یکبار هم که شده قلبش رو نشکنی! بذار نگاهت کنه جیمین.
- بذار نگاهش کنم..
بغض توی گلوم گلوله شد و راه نفس های بی جونم رو بست. بالاخره نگاهش رو بهم قرض داد. اون درکم میکرد که دوست داشتن نابی و نداشتنش چه دردی داره، این تنها وجه اشتراک من و یونگی بود.
فرشته ای که توی دست های اون بزرگ شده بود، تنها آرزوی برآورده شده ی پسر دخمه نشین بوسانی بود، آرزویی که من تبدیلش کردم به یه خاطره ی دردناک. یونگی میدونست خواهرش چقدر برای من نفسگیره؟ میدونست نابی چطور میتونه بنیان من رو بلرزونه؟ میدونست وقتی دریا داشت برای خفگیمون نقشه میکشید اون دختر و نگاه شیفتهش تنها حسرت قلب تاریک من بود؟
- ای کاش دوسِت نداشت... ای کاش تو اونی نبودی که عاشقشه جیمین، ای کاش اینقدر منتظرت نبود تا میتونستم ازت دورش کنم.
- ای کاش اینقدر عاشقش نبودم مین!
تک تک فراز و نشیب های صدام پز از عجز و التماس بود، یونگی اون بیچارگی رو میشناخت که نگاهش لرزید؟ بیچارگی از سر عشق، بیچارگی از سر دلتنگی.. من خودم بار ها اون حس درماندگی رو بهش دادم، بار ها با دست های خودم التماسش رو قبل از بیان شدن توی گلو خفه کردم.
باید التماسش میکردم که عشقم رو خفه نکنه؟ نه...
این قلبم بود که باید من رو التماس میکرد تا خودخواه بمونم، تا دوباره نابی رو ببوسم و به موندن و تماشا کردن سوختنم وادارش کنم. چقدر باید بی رحم میبودم که همچین آینده ای رو برای پروانهم بخوام؟ من نمیخواستم توهم عروس سیاهپوشم به واقعیت تبدیل بشه.
- چقدر دوستش داری؟
مسیر نگاهم رو عوض کردم تا شاید اشک هایی که به پلک های خشکم هجوم آوردن توی خودم باریدن بگیرن نه روی صورتم.
- اونقدر دوستش دارم که کنارم نگهش ندارم، اونقدر دوستش دارم که تنهایی بیفتم، اونقدر که نخوام برام سوگواری کنه... میخوام تنها بمیرم یونگی، همونطور که تنها زندگی کردم... مرگ آدمایی مثل من تفاوت چندانی با زندگیشون نداره.
چقدر گفتن از مرگ وقتی یه وابستگی بزرگ توی دنیا داشتم سخت بود. دلم میخواست آخرین نفسم یه آه بلند باشه، شاید اینطوری خستگی قلبی که هر بار یه گوشهش توی آتیش سوخت، در میرفت. آخ...درد داشت، قلب من حتی برای آه کشیدن هم زیادی بی کس و تنها بود، کسی صدای آخرین ضربانش رو میشنید؟ کسی بود که پشت در اون اتاق برای آروم گرفتن پلک های همیشه پر از اشکم گریه کنه؟!
کنار تختم نشست و زبونش رو روی لب هاش کشید. اون خیلی شبیه نابی بود، قبل از ترکیدن بغضش لب هاش خشک میشدن و احساس تشنگی میکرد.
- میدونم تازه به هوش اومدی و سخته ولی اگر یه قدم به سمتت اومد... دستت رو به طرفش بگیر... البته اگر میخوای بمونه، اگر نه... حتی به طرفش برنگرد، بذار فکر کنه عشقی که اینطور از پا درت آورده یه دروغ بوده. بذار ازت متنفر بشه جیمین.
لبخندم چه طعمی داشت؟ نمیدونم اما صورتش وا رفت و روش رو به طرف دیوار برگردوند. چقدر غصه روی لبام تلنبار شده بود که حتی بالا نمیرفتن؟ سرزمین رویا های من همینقدر بی آب و علف بود، اونقدر که توش حتی یه هلال برای کشیدن دروغ روی صورتم پیدا نشه، اونوقت یونگی ازم میخواست نابی رو به این باور برسونم عشقی که من رو توی خودش غرق میکرد، یه باتلاق دروغ بوده؟
پنجه ی دست هاش رو گرفتم، اون پسر تنها کسی بود که برای فهمیدن دردم به راه رفتن توی زندگی سنگ بارون شدهم نیاز نداشت، ما هر دو از یه مسیر گذشته بودیم.. کی بهتر از اون میدونست من ته جاده ی کینه هام از دره ای سقوط کردم که یونگی رو وادار کرد بالاخره بال هاش رو باز کنه و برای پرواز کردن از گناهش رها بشه.
- وقتی برای اولین بار دیدمش روحم از تنم خارج شد و رو به روم ایستاد...بهم هشدار داد که سمتش نرم؛ چون اون یه میوه ی ممنوعه بود. به حرفش گوش نکردم... یه خنجر روی سینم گذاشت و اون رو روی قلبم تنظیم کرد. همین که دلم با دیدنش به تپش افتاد، اون خنجر توی قلبم فرو رفت...هر بار که لبخند زد، اشک ریخت و با هر بار دور و نزدیک شدنش اون خنجر عمیق تر قلبم رو شکافت... من چشم هام رو از درد بستم و وقتی که بازشون کردم تا اعتراف کنم حالا دیگه عاشقش شدم، اون خنجر تا دسته توی قلبم بود! اما همین که از دستش دادم، حس کردم قلبم سوخت، به جای اون خنجر یه شکاف عمیق بود، جای خالی یه تیکه از روحم ... اون تیکه دیگه هیچ وقت بر نمیگرده و اگر نابی بره، من تا آخر عمرم جای خالیش رو احساس میکنم. قلبم خاک می گیره و با هر بادی که از اون شکاف واردش بشه احساس سرما میکنه و میمیره... تو هیچوقت نمیفهمیم، چون اون خنجر هنوز تو قلبته...
دستش رو بالا آوردم و روی سینهم گذاشتم.
- درست همین جا...
وحشت زده دستش رو عقب کشید و حتی بهم فرصت نداد به ترسش بخندم. به طرف در رفت و بعد از نگاهی که بوی گند خداحافظی ازش بلند شده بود، از اتاق بیرون زد.
پس اون نگاه برگه ی آخر دفتر خاطرات خون آلودی بود که با مین یونگی رقم زدم، قربانی ای که ازش توقع نداشتم ناجی من باشه.
حالا باید منتظر میموندم تا پروانه ای که اونجا بود اما قرار نبود اونجا بمونه به دیدنم بیاد، تا نگاهش کنم اما اجازه ندم نگاهم کنه...
پروانه... آسمون... سقوط...
KAMU SEDANG MEMBACA
Kiss my wings
Misteri / Thriller• Name: Kiss my wings • Couple: Sope, Yoonmin, Vkook، boyxgirl & ... • Writer: Polaris • Summary: شروع تاریکی زندگیش ساده به نظر می رسید. رسوایی یونگی در مطبوعات و برملا شدن رازی که به نظر بزرگترین پنهان کاری زندگیش بود، مقابل چشم هزاران تماشاگر...
