part 03

848 133 39
                                        

حس می کنم دارم توی خودم پیچ و تاب می خورم
می دونم وقت رفتنه
پینوکیو رو می بینم
لباس پانچو پوشیده... این منم، چند وقت پیش
دلم واسه خودم تنگ شده؟
دلم واسه صورت تو تنگ شده؟
می دونم...
زندگی کلمه ایه که گاهی اوقات نمی تونی بگیش
و خاکستر چیزیه که روزی همه‌مون تبدیل به اون می شیم
وقتی فردا بیاد چقدر متفاوت خواهد بود؟
چرا عشق و نفرت برام یکی به نظر میان؟
نمی خوام دلتنگ بخوابم...
Tokyo-RM
***



خودش رو روی کاناپه رنگ و رو رفته انداخت و در حال دراز کشیدن، آه و ناله هاش رو از سر گرفت.
- آه، مامان... چقدر کمرم درد میکنه.
در همین حین ساندویچ حاضریش رو باز کرد و گازی ازش زد.
- هو...م! بدنیست.
از احساس طعم گوشت رو زبونش لبخندی زد. چشمش به تصویر تیره‌ش روی صفحه تلویزیون افتاد؛ خودش رو هدف قرار داد و گفت:
- هی پسر، این چه قیافه ایه؟ باید سریع رو به راه بشی و بری سراغ یونگی.
با یادآوری پسر لب هاش بهم دوخته شد و لقمه ی توی دهنش نیمه جویده باقی موند. روز های گذشته یونگی به دنبال همین غرغرهاش مسخرش می کرد و می گفت" اینقدر از سکوت وحشت داری؟" و هوسوک با دهن کجی جوابش رو می داد" خیر، من فقط در قبال سکوت احساس مسئولیت دارم" . در واقع یونگی درست می گفت؛ هوسوک از همون بچگی از سکوت می ترسید؛ درست از روزی که خونه‌شون از صدای سرفه های پدرش خالی شد. زمانی که صدای خنده هاشون کمرنگ تر شد و به جاش سکوت مرگ خونه نمناکشون رو پر کرد؛ خونه ای که هیچوقت از اون سکوت سر ریز نشد؛ هر کدوم از اعضای باقی مانده خانواده‌ش رو به نحوی توی خودش غرق کرد و دوباره جون گرفت.
هوسوک نتونسته بود برای خانواده‌ش کاری بکنه، ولی حداقل بعد از شروع به کار با یونگی، به خواهرش  توی پرداخت هزینه های تحصیلش کمک می کرد. اما حالا چند روزی بود که تماس های خواهرش رو با جمله هایی مثل " سعیم رو می کنم." و" یکم صبر کن." می داد. نه اینکه شرایط خواهرش براش مهم نباشه ولی تقریبا دیگه یونگی ای نبود که اون رو به عنوان یک برادر دلسوز درک کنه.
هیچوقت پیش بینی نمی کرد، یونگی همیشه ساکت روزی ساکت ترهم بشه و چقدر این سکوت ترسناک تر از قبل بود.
با اینکه همیشه یکی از نقش های فرعی  رو توی زندگی رئیس سابقش داشت، دلش برای اخم های مصنوعی پسر در مقابل شیطنت هاش، داد و هوار هاش موقع کثیف بودن ماشین برای قرار های رسمی، لبخند های لثه ایش به فحش های من درآوردی هوسوک پشت چراغ قرمز و خیلی چیزای دیگه هم تنگ شده بود.
پوف کلافه ای از فکرهایی که تمام تلاششون رو برای گشنه نگه داشتنش می کردن، کشید:
- بجنب پسر... سرد شد.
گفت و همین که دهانش رو برای گاز بعدی باز کرد، تلفنش زنگ خورد. لعنتی به فرد پشت خط فرستاد و دهنش رو بست. بی توجه به اسم مخاطب جواب داد:
- سرم شلوغه بعدا تماس بگی...
- منم هوسوک.
با شنیدن صدای خسته و کلافه نابی دست حامل ساندویچش پایین اومد. می دونست بعد شنیدن این صدای دلگیر دیگه اشتهایی براش نمی مونه.
شک داشت این صدای همون دختری باشه که یک روز به همراهش  تور رستوران گردی سئول رو شروع کردن؛ همون دختری که با دیدن غذا خوردنش اشتهاش باز می شد.
- خوبی؟
سکوت پاسخ منفی رو به صورتش کوبید، طوری که لب هاش حالت لبخند مسخره ای رو به خودش گرفت.
نابی برای احوال پرسی باهاش تماس نگرفته بود، پس پرسید:
- چه خبر؟
- داشتم شکمم رو پر میکردم.
- از یونگی...
پسرتعجب کرد و فکرش به این مشغول شد که نکنه سر دختر به جایی خورده باشه.
- هنوز اونقدر گشنه نشدم که یونگی رو بخورم.
نابی کلافه بود و اصلا دوست نداشت همپای شوخی های هوسوک بشه.
- منظورم این نبود.
- خب قسطی حرف نزن.
آه خسته ی اون دختر رو شنید.
- چه خبر از یونگی ؟
با افتادن نگاهش به جوهر پخش شده کف دستش از کوره در رفت.
- واقعا نگران اون دیوونه نباش.  به نظرم اون همه مسکن برای آروم شدن وحشی درونش لازم بود، ولی متاسفانه جواب نداده و برعکس عمل کرده... اونقدری خوب بود که منو بزنه، سوال بعدی؟
- تورو زد؟
پسر مظلوم نمایی کرد؛ واقعا به دلی نیاز داشت که به حالش بسوزه.
- آره، باید می دیدی وقتی یکم نصیحتش کردم که اون زبون درازشو  تکون بده، چه آتیشی از حلقش بیرون اومد.
سکوت دختر از هر وقت دیگه ای طولانی تر به نظر می رسید و این هوسوک رو بیشتر سوگوار روز های خوش بختیشون می کرد.
- خوب نیستی؟
نمی دونست صدای خنده ی نابی از سرِ درد بود یا مسخره کردن هوسوک ولی بعد مدت ها صدای خنده هایی رومی شنید که بی شباهت به صدای خنده ی اژدهای امروزش نبود.
- الان باید بپرسی بد نیستی، حال خوب از همه‌مون فراریه.
باید از این حال و هوا بیرونش می کشید، کاری که همیشه برای مین ها انجام داده بود.
- گمشو، قطع کن گشنمه.
دختر هم با همون لحن جوابش رو داد.
- کوفت کن.
- نوش جانم...
با تموم شدن جمله‌ش بوق آزاد تو گوشش پیچید. نگاهی مرددش بین تلفن و ساندویچ تو دستاش گردوند، هر دوشون رو روی میز پرت کرد.
-لعنت بهت مرتیکه که همه چیز رو زیر و رو کردی...
از جاش بلند شد و مقابل پنجره ایستاد. با دیدن آسمون که با تموم وجود با ماه و ستاره هاش در حال خودنمایی بود، لبخند تلخی روی لب هاش نشست. به یاد شب هایی افتاد که یونگی به جای اقامت توی هتل، موندن توی ماشین رو ترجیح میداد، و به بهانه ی عوض کردن هوا تمام شب تا صبح رو مشغول تماشای آسمون می شد. نمی دونست حالا اون پسر کجاست و چرا دیگه هیچ اثری ازش تو زندگیش نمی بینه. همین فکر کافی بود تا پرده ی اشک روی چشم هاش رو بپوشونه. دلتنگی برای یونگی ای که روزی مثل خدا می پرستیدش هر روز بیشتر میشد. اون پسرک ویلچیر نشین فقط یه عشق ناکام رو به یادش می آورد. از وقتی یونگی چشم هاش رو روی همه چیز بست، هوسوک دیگه چیزی جز تاریکی ندید. حالا حتی اگر خود ماه رو هم کنار تخت اون پسر می برد، عشقش به چشم نمیومد.
دیگه نمی تونست چیزی به یونگی بگه ولی اون باید می دونست هوسوک هنوز به اندازه ی روز های قبل و بیشتر دوستش داره. هوسوکی که با از دست دادنش به اندازه ی یک زندگی کامل از رویاهاش عقب افتاد.
می دونست عشقش دیگه به یونگی کمکی نمی کنه و حتی بیشتر هم عذابش میده. می دید که اون پسر هر لحظه در حال تلاش برای پس زدنشه. خیلی دوست داشت اون رو رها کنه و بیشتر از این با زنده نگه داشتنش، عذابش نده. یونگی رو بیشتر از چیزی که تو ذهن اون پسر بگنجه دوست داشت و این دوست داشتن نه تنها دیگه نور زندگیش نبود، بلکه داشت توی تاریکی نا فرجام موندن خفه‌ش می کرد. فریاد میزد و به قلبش چنگ می زد ولی عشقش تنها بود. یونگی تنها قطره ی اشکی بود که نباید از چشم هاش می چکید.
فکر اینکه اگر زودتر اعتراف می کرد می تونست اون رو از اون مرگ تدریجی نجات بده، تا مرز جنون رسوندش. روی زانوهاش افتاد و با دست صورتش رو پوشوند. شونه هاش از شدت غم بی سابقه‌ش لرزید و صدای گریه کردنش حتی پرتو های نور ماه رو از اتاقش فراری داد. سوگواری برای قلبی که کنار یونگی توی تابوت خوابیده بود، ماه رو اونقدر ترسوند که پشت ابر ها پناه بگیره و با خجالت از اینکه با وجود سیاهی عشق هوسوک هنوز میتابه، پژمرده و بی فروغ بشه.
وقتشون تموم شده بود و حتی دیگه عشق هوسوک هم نمی تونست یونگی رو به زندگی برگردونه. روز قبل می تونست آخرین روزی باشه که پسر بتونه یونگی رو ببینه، می تونست آخرین خداحافظیشون باشه، این تمام چیزی بود که توی ذهنش چرخید و سرگیجه‌ش رو تا حدی زیاد کرد که به پهلو روی زمین سقوط کنه. اشک هاش بدون پلک زدن رودخونه ای ازغم کنار جنازه‌ش به راه انداخت.

Kiss my wings La tua prossima ossessione. Scoprilo ora