part 26

397 79 68
                                        

مثل اون برگ های مرده که اونجا افتادن و دارن پرواز میکنن
عشق من سقوط بدون قدرته
قلب تو فقط دورتر میره، من نمیتونم به دستت بیارم
من نمیتونم تو رو بیشتر و بیشتر و بیشتر به دست بیارم
من نمیتونم بیشتر نگهت دارم، آره
اونجا، برگ های پاییزی که انگار تو خطرن
به نظر میاد دارن بهمون نگاه میکنن
اگه دستامون لمسش کنه، حتی اگه کلا یک بار باشه
جوری به نظر میاد که داره خورد میشه
من فقط با باد پاییزی نگاهش میکنم
گفتار و حرف های چهره که ناگهانی رنگ میگیرن
من میتونم ببینم ارتباطمون از بین میره
مثل آسمون پاییزی، بینمون خالیه
یه تفاوت مبهم که با قبلا فرق میکنه
یه شب که آرامشش از امروز بیشتره
یه برگ پاییزی که به شاخه متصله
داره میشکنه، من میتونم چیزی رو ببینم که اسمش پایانه
برگ های مرده دارن خشک میشن
سکوت درون قلب گوشه گیر تو
لطفا نیفت
لطفا نیفت، برگ مرده که خورد میشه
من میخوام با من ارتباط چشمی برقرار کنی
لطفا نیوفت
لطفا سقوط نکن
هرگز هرگز نیوفت
دور و دورتر نرو
عزیزم دخترم من نمیتونم نگهت دارم
عزیزم دخترم من نمیتونم تسلیم بشم
BTS- Autumn leaves
***

باز هم محوطه ی اطراف بیمارستان رو زیر و رو کرد، بعد از بار ها بالا و پایین کردن سالن ها و زمین خوردن تو راه پله های بیمارستان هنوزم نمیخواست باور کنه نابی تنهاشون گذاشته و اونطور بی خبر رفته، یعنی اونقدر ازشون نا امید و دل شکسته بود؟
میپرسید ولی تا وقتی کسی که باید میشنید کنارش نبود، فریاد زدن سوالشم فایده ای نداشت.
دستش رو روی نرده های راه پله گذاشت، عضلاتی که دیگه نای سرپا موندن رو نداشتن به حال خودشون رها کرد و همونجا نشست، امکان داشت دیگه نابی رو نبینه؟

حتی دو سال قبل که داشت تنهاشون میگذاشت قلبش اینقدر بی حوصلگی نمیکرد ، حدس میزد بلا بهشون نزدیک شده و محروم شدنشون از نابی هم یه چشمه از درد هایه که جیمین قراره بهشون نشون بده.

تمام جونش بهونه گیر شده بود و انگار به ازای هر عضوش دهانی روی تنش بود و آه میکشید، بعد از اون همه تلاش حالا تماما حسرت بود و دلتنگی، بین گمشده های زندگیش خودش رو پیدا نمیکرد و مثل شهاب سنگی که بعد از رسیدن به اقیانوس سرد و تبدیل به سنگ بشه، بعد از رسیدن به سئول هر لحظه در حال سخت شدن بود و گرما و نور خودش رو از دست میداد.

سرش رو به نرده ها تکیه داد، باید با کسی حرف میزد چون تنهایی از پس ترس هاش بر نمیومد و ذهنش هم مثل چراغ کم سویی شده بود که فقط با افکار در هم پیچیده بیدار نگهش میداشت ولی اونقدر نمیدرخشید که بتونه راهی بهش نشون بده.

هنوز چند دقیقه نبود که شوک و اضطراب تشنج نابی رو پشت سر گذاشته بود، چند دقیقه ای که امید داشت فرصت عذرخواهی از پروانه رو داشته باشه، نه یه عذر خواهی برای رها کردنش تو تب، نه اینکه بابت تشنجش معذرت بخواد، میخواست بابت بلایی که ناخواسته سر زندگیشون آورده بهشون محبت کنه.
جونگ کوک به ازای تمام روز هایی که  هیون وو خودش رو مقصر ندونست عذاب وجدان داشت، تا حدی که با کوچکترین واکنش نابی و یونگی حس میکرد حق نداره دلشون رو بشکنه یا بهشون خرده ای بگیره، مهر ورزیدن به اون ها کار سختی نبود اگر پسر با وزنه ای به اسم دِین تحت فشار قرار نمیگرفت و میتونست بدون توجه به اون برای نجاتشون هر کاری بکنه.

Kiss my wings Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora