7

379 36 4
                                    

سنگاپور نگين آسيا؛ واقعا اسمي بود كه به جا و درست بهش داده بودن
هتلمونو نميتونم جوري كه بايد توصيف كنم
ساختمون هتل معماري جالبي داشت
شيشه هاي مشكي كه با نور پردازياي اونجا ميدرخشيدن
انگار كل نماي ساختمونو با جواهراي مشكي ساخته بودن
لابي هتل خودش به اندازه ي يه هتل بود
از همه جا بهم پله داشت، داخل همه جاش سفيد و مرمري بود
كلي مجسمه ي سفيد و بزرگ اونجا بود
فواره ي بزرگي وسط سالن بود كه آب توش ميخورد به آب راهاي كوچيكي كه دور سالن جريان داشت و از پشت فواره به آسانسورا راه داشت
و جالب ترين قسمتش اين بود كه كل اونجا براي يه هفته دست ما 20 نفر بود!
علاوه بر همه ي اين داستانا هتل سينما، ميز بيليارد، استخر ، ساحل اختصاصي و كلي چيز ديگه داشت
تو لابي نشسته بودم و با تعجب به سقف كار شده ي هتل نگاه ميكردم
-آنيييونگ
بكهيون يه بشكن جلوي صورتم زد كه باعث شد خيلي بترسم
+اومووو اوپا زهرمو تركوندي
-قشنگه؟
+خيلي، تاحالا تو همچين هتلي نبودم
بكهيون كه يه پاشو انداخته بود رو اون پاشو ليوان مشروبشو تو دستش ميچرخوند يه آه كوتاه كشيدو با صداي آروم صورتشو گرفت روبه سقفو گفت:
-از دور قشنگه
+چي؟
-ستاره بودن، ستاره بودن از دور قشنگه
+ولي من اينطور فك نميكنم
-آره خب. اگه همين الان از من بخوان كارمو ول كنم تا صبح گريه ميكنم، ما آدما تو هرشرايطي از شرايطمون ناراضي ايم
+پس چرا ميگي سخته؟
-اينكه كل روزو يا بايد تمرين كني يا عكس بگيري يا امضا بدي يا... هيچ جايي نميتوني تنها بري بي اينكه صد نفر نريزن سرت.. شايد خيلي خنده دار باشه ولي خيلي وقتا هوس بستني ميكنم و دلم ميخواد خودم لباس بپوشم برم با دوستام بشينم بستني بخورم. ولي خيلي ساله كه نميتونم
+خيلي سخته..
-آره خب! مثل ماشين شديم ديگه. هميشه بايد مرتب باشيم هميشه بايد الگو باشيم هميشه.. خيلي وقتا دلم ميخواد ژوليده با يه لباس راحت برم بشينم رو چمناي يه پارك...
صورتشو برگردوند رو بهم و يه لبخند خيلي خوشگل زدو با صداي خيلي آروم گفت:
ولي من بيون بكهيونم
فاصلم خيلي با صورتش خيلي كم بود، واسه همين سريع صورتمو برگردوندم رو به سقفو گفتم:
+آره! تجملات آدمو خيلي زود خسته ميكنه
-خيلي زود..
يه آه بلند كشيد. يه لحظه دلم براش سوخت. برام عجيب بود دلم واسه كسي ميسوخت كه هميشه زندگيش واسم مثل رويا بوده
-رفتي تو فكر؟ ولش كن اونقدام بدبخت نيستما! حداقل تا وقتي اينجاييم انقد ميخنديمو خوش ميگذرونيم كه نگو! تازه فقط خودمون اينجاييم ،ميتونم با لباس خواب برم برات بستني بخرم
بلند بلند شروع كردم به خنديدن، بكهيون انقدر شيرين بود كه خنده هام از سر صميمت حرف زدنش بود ، نه صرفا خنده دار بودن حرفاش
***
آفتابش نه اونقد داغ بود كه حالتو بهم بزنه و نه اونقد بلاتكليف كه ندوني سردته يا گرمته
يه تاپ سفيد گشاد كه بقلاش باز بود پوشيده بودم با يه نيم تنه ي مشكي زيرش، ونس مشكي ساده و يه شلوارك جين روشن، موهامم گوجه بالاي بالا بستم و يه آرايش يك دقيقه ايه ساده كردم
واسه صبحونه وارد سالن شدم ولي نميدونستم كجا بشينم
صداي سوت زدن بكهيونو از دور شنيدم
-راتو كج نكن رئيس
با خنده دويدم سمت ميزشون
+سلام آقاي بيون
-سلام جوجه. واسه كي اينهمه تيپ زدي؟
+گارسونا
يه راست رفتم كنار بكي نشستم و شروع كردم به لقمه گرفتن
كاي رو بهم گفت:
وايسا الان خرچنگ ميارن
سوهو با يه بشقاب پر تخم مرغ اومد بقل صندليمو روبه كاي گفت:
شايد به ضاعقش نخوره، اگه دوست داشتي بخور
شيو توت فرنگياي شكلاتيشو گرفت جلومو گفت:
با اينكه خوراكيام خيلي برام مهمه ولي با تو تقسيمشون ميكنم
چانيول ظرف معجونشو خم كرد جلومو گفت:
تو دوست بكهيوني ،پس منم دوست دارم
و خنديد كه لپاش چال افتاد
-چالت-
+هوم اينو ميگي؟ نازه؟
-خيلييي! خيلي خوشگل ميشي
بكهيون با دهن پر با خنده داد زد:
يااا ياااااا قبول نيست چاني ،من ندارم
چاني يه چشمك بهم زدو روبه بكي گفت:
دلت بسوزه كوتوله
بكي با ملاقه ي سوپ افتاد دنبال چان
-به من ميگي كوتوله زشته دراز؟
كريس كه مثل هميشه با ابهت تمام نشسته بود فنجون قهوشو آروم گذاشت روميزو گفت:
-ببخشيد اگه اين دوتا زيادي شلوغن
+من دوسشون دارم ، ممنون كه به فكرمين
سرمو برگردوندم كه نگاهم رو نگاه سهون قفل شد
روي صندليش لم داده بود، تو يه دستش روزنامه بود و تو اون يكي فنجون قهوه . داشت قهوشو ميخورد ولي يه چشمي نگام ميكرد. و انقد ترسناك نگام ميكرد كه تمام مدت فك ميكردم چه كار بدي انجام دادم
فنجونشو گذاشت رو ميزو دست به جيب رفت بيرون
دنبالش راه افتادم، نشسته بود رو صندلي جلوي تلوزيون
+سهون؟
-از كي تاحالا به اسم صدام ميكني؟
يه لحظه خشك شدم. با سهون راه اومدن واقعا سخت بود
-حس كردم بد نگام كردي، اومدم پيشت ببينم اوضاع روبه راهه؟
+تو كه با بكي دوست صميمي شدي! قائدتا بهت خوش ميگذره. به حال من چيكار داري؟
-كار بدي كردم؟
+نه ولي داري زود صميمي ميشي.يادت باشه كي اي!
نميتونم بگم تو اون لحظه چه حسي بهم دست داد. سرم سنگين شده بود
-كي ام؟
+يه طرفدار
پوزخند زدو بلند شد
تو اون لحظه هيچي به ذهنم نرسيد جز حس تحقير
انقدر بهم برخورده بود كه دلم نميخواست بيدار بمونم
بي هيچ فكري خوابيدم.. حتي نميخواستم بدونم چرا انقد باهام بد حرف زد

- 17X -Where stories live. Discover now