هروقت فكر ديروز ميومد تو سرم سرمو تكون ميدادم و حواسمو به يچيزي پرت ميكردم
انقد سرمو تكون دادم كه داشتم سرگيجه ميگرفتم
شير كاكائومو بدون توقف سر كشيدم و با حرص انداختم تو سطل آشغال
خواستم برم كه دستمو كردم تو موهام دست به كمر شدم و با عصبانيت زل زدم به سطل آشغال.
برگشتم و با پا زدم بهش و دوباره راهمو گرفتم كه برم
^به سطل آشغال بيچاره چه؟
بكي كه ابروهاشو داده بود بالا با لبخند دستمو كشيد كه بشينيم رو صندلي
^همه چي مرتبه عزيزم؟
-هيچي مرتب نيست بكي
^اه سهون
سهون كه پشتش به ما بود وايساد ولي برنگشت
^حالا ديگه مارو ميبيني راتو كج ميكني
بدون اينكه برگرده با صداي آروم و تند گفت
+كار دارم
و با قدماي تند دور شد
^شما دوتا چتونه؟ اولا كه ديروز تصميم داشتم باهات قهر كنم چون بدون هيچ حرفي گذاشتي رفتي تلفنتم جواب ندادي، ولي بعد ديدم من نميتونم باتو قهر بمونم
با لبخند دستشو گرفتم، هيچ توضيحي نداشتم
^ولي شما دوتا خيلي عجيب رفتار نميكنين؟
ديروز داشتم از شاش ميمردم ولي سهون يه ساعت تو دسشويي بود نميومد بيرون بعدم كه درو باز كردم ديدم زل زده به آينه اومدم بيرون ديدم تو نيستي الانم كه اينطوري ميكنين، اونروزم كه معلوم نبود قضيه پاستا چيه
يه لحظه مكث كرد پاهاشو از روهم برداشت برگشت سمتم و با يه قيافه ي عاصي گفت
^معلومه چه مرگتونه؟
-بكي ميدوني چقد دوست دارم؟
^ياا منو نپيچون
-و ميدوني چقد با بقيه برام فرق داري
^ياااااااا آريانا
تن صدامو آوردم پايين دستشو فشار دادم و گفتم
-جواب بده
فهميد حالم خوب نيست، چند ثانيه مكث كردو گفت
^آره عزيزم ميدونم منم همين حسو دارم
-پس ناراحت نشو اگه نميتونم بهت بگم، اين كه الان نميگم به معني اين نيست كه بعدا ام قرار نيست بگم
فقط الان خودمم هيچي نميدونم و واسه همين هيچ توضيحي ندارم، ولي خيلي زود بهت ميگم، چون اينجا تو تنها كسي اي كه باهاش حرف ميزنم تو تنها دوست صميمي من اينجايي تو مهم ترين آدم واسه من اينجايي بكي من..
نفس عميق كشيدم تا بغضم نتركه
-اولين نفر و تنها نفر به تو ميگم چون اگه نگم ميميرم
بكي كه رنگش پريده بود بدون هيچ حرفي بغلم كرد
^من هيچوقت نميذارمت تو فشار قسم ميخورم كه فقط ميخواستم اگه مشكلي هست كمكت كنم و اينو بدون من هميشه هستم كه به حرفات گوش كنم باشه؟
سرمو به علامت مثبت تكون دادم
نميخواستم حرف بزنم يا تكون بخورم چون بغل بكي پر آرامش ترين جايي بود كه ميتونستم توش خوشحال باشم و احساس امنيت كنم
***
***
يوووو سلام داداشا
عينكمو دادم پايين و از پنجره ي دفترم بيرونو نگاه كردم كه ديدم بي تي اس دارن با اكسو دست ميدن و سلام ميكنن
مثل هميشه ساختمونو گذاشته بودن رو سرشون
وي برگشت كه چشمش بهم افتاد
با خنده دويد و در دفترمو باز كرد
=سلاااااام اوني
-ميدوني من اونيت نيستم؟مگه پسر نيستي؟ منم سنم ازت كمتره
=نميدونم چرا ولي دلم ميخواد بت بگم اوني
نيششو باز كرد و تو ادامه گفت
=كلي قاقاليلي خريديم كلي بازي ايكس باكس آورديم بيا پيش ما
-الان ميام
=همين الان بيا
عينكمو گذاشت رو ميز و دستمو كشيد و با عربده گفت
=آوردمشسشششششششش
همشون شروع كردن باهم سلام كردن و جيمين طبق عادت شروع كرد يكم لاس زدن و من داشتم از خنده ميمردم كه اينا انقد كيوتن
برگشتم ببينم سهون كجاست ديدم داره با تعجب به بقل پام نگا ميكنه
نگاهشو دنبال كردم تا رسيدم به دستم
وي هنوز دستمو ول نكرده بود
دوباره نگاش كردم و ديدم داره با اخم نگام ميكنه
چشم غره رفت و اول همه رفت تو
فكري به ذهنم رسيد كه شايد نبايد ميرسيد
من اگه..
نه آريانا تو نبايد..!
نفس عميق كشيدم
من اگه با وي يكم صميمي شم شايد بتونم سهونو فراموش كنم ازش دور شم و حرصشو درارم
حتي تو ذهنمم تند گفتمش
آخه سهون چرا بايد حرصش دراد؟
اون اصن منو به تخمش حساب ميكنه؟
ولي از هيچي بهتر نيست؟
من بايد اين جا يكيو دوست داشته باشم ولي اون سهون نيست
وي بهترين گزينه نيست؟
وي متعجب گفت
=اوني خوبي؟بريم تو؟
-بريم
خواست دستشو بكشه كه دستشو گرفتم
فكر ميكردم يه ري اكشن متعجب نشون بده ولي با لبخند دستمو چسبيد و كشوندم به طرف در
بكي با اون قد كوتاه و قيافه ي كيوتش زبونشو داده بود بيرون تا تمركز كنه و سي ديو بذاره تو دستگاه ايكس باكس
كوكي داشت با دقت تمام و مثل هميشه بي سر و صدا (برخلاف بقيه) سيماي گره خورده ي دسته هارو باز ميكرد
جيمين با دهن پر گفت
*يا مام ايكس باكس بدون سيم داريما دسته سانا اه فكر نكنين ما فقيريم
شروع كردم خنديدن كه يادم افتاد وي هنوز دستمو ول نكرده
با لبخند نگاش كردم
=خوراكي ميخواي بيارم؟
-نه تو ميخواي؟
=منم نه
جرئت نميكردم به سهون نگا كنم
خيلي ميترسيدم ازش دور شم
همونقدي كه ميترسيدم بهش نزديك تر شم
وي تا موقعي كه كه نوبت بازيش رسيد دستمو ول نكرد و موقع خداحافظي با يه لبخند كيوت لپمو كشيد
و من تا آخر جرئت نگاه كردن به سهونو پيدا نكردم و آخرش با بغل كردن بكي و يه خداحافظي بلند و همگاني سريع اومدم بيرون
قرار بود بي تي اس فردا ام بيان و حالا كه تابستون بود و كامبك نداشتن مواقع بيكاري سر بزنن
بدون تمايل رامن آمادمو خوردم و سعي كردم بدون فكر بخوابم
ولي نميشد

YOU ARE READING
- 17X -
Fanfictionفك نميكردم يروز ازت ياد كنم نه به عنوان يه طرفدار به عنوان خاطره كه روزي X17 بار قلبم برات بزنه وقتي روز 17 فروردين ميفهمم رمز گوشيتو گذاشتي 1717 و 17 بشه مقدس كدوم طرفداريو ديدي لياقت يه داستان عشقي واقعيو داشته باشه؟ شايد واسه همين از ترس صدام در...