اولين جايي كه رفتيم پارك جنگلي بود، كه انقد بزرگ بود نزديك بود گم شيم، ولي بهمون يه محدوده ايرو دادن تا اونجا بمونيم و طرفدارا نبيننمون چون مطمئنا همشون حمله ميكردن سمت من
يوجو و پوني هم اومده بودن، پوني رو كه ديدم چشمام از خوشحالي برق ميزد
از دخترايي بود كه عاشقش بودمو هميشه كاراشو تحسين ميكردم وهرروز چنلشو تو يوتيوب چك ميكردم
اولش كه ديدمش و سلام كرد گفتم:
سلام اوني، دورو دودو ، گوپس
كسايي كه ويديو هاي پونيو تو يوتيوب ميبينن ميفهمن چي ميگم
با خنده لپمو كشيدو گفت: -
تعريفتو شنيده بودم، كاوايي💕
+منم هميشه شمارو دوست داشتم و دلم ميخواست بيام مغازتونو ببينم و خريد كنم
-واقعا؟ ميبرمت،حالا كه اين مدت گريمر اكسوام هروقت ميكاپ داشتي هستم
خيلي مهربون تر از چيزي بود كه فك ميكردم، فكردم خودشو خيلي بگيره، ولي نصف روزو باهم حرف زديمو آخرش تقريبا خيلي صميمي شده بوديم
چندتا معبد قشنگ رفتيم، مسجد ديديم و من براي همه چندتا توضيح دادم. خيلي دلم ميخواست با افتخار از چيزايي مثل اين حرف بزنم، مخصوصا حالا كه انقد از ايران دور بودم
تقريبا شب شده بودو ما تصميم گرفتيم اول بريم چرخ و فلك معروفو بعد تا صبح كنار دريا بمونيم
چرخ و فلك معروف سنگاپور كه 30متر بالاتر از چشم لندنه با كابيناي خيلي بزرگ و شيك دايره اي شكل تمام شيشه اي با سرعت كم تو نيم ساعت از بالا نماي سنگاپورو نشونت ميده
از قصد توي شب اومديم چون با نوراي پارك جنگلي از بالا همه چي معلوم بود و خيلي قشنگتر از روز
يادحرف سهون افتادم ، سريع دويدم سمتش
-سوار شيم؟
+باهم؟
-خودت گفتي
+من!كي؟
يادم افتاد اون شب مست بوده، سرمو انداختم پايينو با صداي خيلي آروم گفتم:
-فراموشش كن
+ولي منم ميخواستم بگم باهم سوار شيم
***
نما اون بالا عالي بود، با كلي چيپسو خوراكي نشسته بوديم، چون زير پامون شيشه اي بود خيلي ميترسيدم ولي سعي ميكردم حواسم به ويو باشه
سهون با صداي بي حوصله گفت:
-يچي بگو حوصلمون سر نره
+مثلا چي؟
-بيا ازهم سوال كنيم
+باشه.. مثلا چندتا دوسدختر داري؟
با خنده تكيه داد عقب
-ندارم، همشون واسه يه روزن
+اوه اون دخترا اون شب يعني..
-اونا مدلاي معروف اينجان، ميام اينجا يه شبو پيش اينام
+يه صبحو نه ها.. به شبو😐
-آره ديگه صبح كه نميشه. يسري كارا ماله شبه
چيپسو پرت كردم طرفش
+ياااا خجالت بكش
-توچي؟ تو ايران كسي بود؟
+نه من كلا تنها فنگرلينگ ميكنم
صورتشو اونوري كردو آروم خنديد
+چيه خوشحال شدي
-خوشحال واسه چي بابا،حالا حال ميده عين فيلما اين بالا بمونيم
+ نگو.. دريا ميخوام من
-دوس داري؟
+عاشقققق دريام،ولي سهون تاحالا انقد صميميو بدون دعوا حرف نزده بوديما، اخم نكردي امشب
-يه شبايي مهربون ميشم. نهايت استفادرو ببر
سرشو گذاشت رو شونمو گفت:
-خيلي گشنمه
بوي عطر تلخش ميزد تو دماغم، عين بچه كوچولوآي گرسنه صداي نفساي تندتندش ميومد
***
كلي ماهي ريز و درشت و مشروب و مخلفات پشت يكي از ماشيناي حمل بار كمپاني بود تا كنار دريا تو ساحل اختصاصيمون بهترين شبو تو آخرين شب سنگاپور داشته باشيم
حدود ساعت يك بود، تاريك تاريك، خنك خنك، صداي فوق العاده ي موج توشب، كلي خوراكي، ماهي كبابي، و از همه مهمتر كنار خوش گذرون ترين آدمايي كه ديدم
چي ازين بهتر؟
بكي كيسه هاي ماهيو گرفته بود و ازونجايي كه نيم وجب بيشتر نداره هر پنج ديقه يبار وايميسادو نفس ميگرفت
+اين كوتولرو ببين با چه اعتماد بنفسي اينارو گرفته.كمر درد ميگيري خو
چانيول ماهيارو از بكي گرفت ، با دست مخالفش دست بكو گرفتو گفت:
+خيلي دردت گرفت؟
بك كه منتظر بود خودشو لوس كنه با لب و لوچه ي آويزون گفت:
-خعلي :'(
چاني دستشو انداخت دور گردن بكي ،پيشونيشو بوس كردو گفت:
+مگه من مردم بيبي اسمورف؟
نميتونم بگم چه حالي ميشدم وقتي اين چيزارو ميديدم، هرچقدر زمان ميگذشت من بازم يه اكسوال بودم و هيچي اينو عوض نميكرد
^چرا داري خودتو خفه ميكني؟
سهون دست به سينه با تعجب داشت نگام ميكرد
-چانبك مومنت ديدم
^اوه
-اهمم..خيلي خوش ميگذره امشب.. ، هواام عاليه يكم سوز مياد فقط. چرا نميري مشروبارو بياري؟
^ساعت يك وسط تاريكي ولت كنم برم مشروب بيارم؟
-سهونا اينجا ساحل اختصاصيه ، كسي جز ما نيست كه
*ما داريمش
تائو و كريس از پشت سرمون دست تكون دادن
سهون با اخم زير لب گفت:
^مزاحما..
*چي؟
^هيچي. برين منم سريع ميام
دم دريا كنار آتيشي كه سوهو درست كرده بود و روش چوباي افقي بود تا ديرتر ماهي كباب كنيم ، نشسته بوديم
هممون باهم ميگفتيم و ميخنديديم و به شدت احساس خوب و احساس راحتي خاصي داشتم ، هنوزم كه يادش ميفتم واقعا به هممون خيلي خوش گذشت
دي او كه با پتويي كه كل هيكلشو پوشونده بود روبهم گفت:
-قول دادي لب دريا بخوري
+زياد نميخورم هيچوقت ولي اينجا واقعا ميچسبه
بكهيون خودشو كشيد سمت ما ليوانشو گرفت بالا و گفت:
+پس به سلامتي آريانا، دوست صميميه جديدم كه نميتونم بگم چقد كنارش خوشحالو راحتم
نميتونستم دربرابربكهيون لبخندمو جمع كنم
هممون ليوانامونو زديم به هم، عجب چيزي بود، خيلي تند و تيز بود معلوم بود جنسش عاليه
بكي با صورت جمع شده بخاطره تندي شرابش گفت:
-حالا يچي بگم سورپرايز شي، شراب شيرازه
+واي جديييي؟
-آره خيلي ام قيمتيه، جنسش فوقولادست
+من برم يكم راه برم بعد بيام بازي كنيم؟
-برو عزيزم مراظب باش فقط تاريكه
سوهو كه نگران بنظر ميومد مچ دستمو گرفتو گفت:
^بيام باهات؟
-نه مامان ، خوبم

YOU ARE READING
- 17X -
Fanfictionفك نميكردم يروز ازت ياد كنم نه به عنوان يه طرفدار به عنوان خاطره كه روزي X17 بار قلبم برات بزنه وقتي روز 17 فروردين ميفهمم رمز گوشيتو گذاشتي 1717 و 17 بشه مقدس كدوم طرفداريو ديدي لياقت يه داستان عشقي واقعيو داشته باشه؟ شايد واسه همين از ترس صدام در...