سلام با شرمندگی فراوون به تک تک ریدر هایی که اسنوکر رو درحال پخش میخوندند و الان شاید به پارت آخر هم سری بزنن.
من این مدت آمادگی به پایان رسوندنش رو نداشتم و از خیلی جهات هم تحت فشار بودم.
و ممنونم از ریدر هایی که تا اینجا خوندن امیدوارم از فیک خوشتون اومده باشه و راضیتون کنه، زیاد حرف نمیزنم بریم باهم آخرین پارت رو بخونیم :)♡
• داستانِ عاشقانه:
با خنده به دستهاش که داخل دستهای تهیونگ قفل شده بود نگاه کرد و بعد نفس عمیقی کشید که عطر خنکی که اخیرا به تهیونگ هدیه داده بود داخل بینیش پخش شد و باعث شد لبخند ریزی بزنه.
- چرا یهو ساکت شدی و مرموز میخندی؟
جیمین خندهی دیگهای کرد، سمت تهیونگ خم شد و بوسهی سبکی کنار گوشش گذاشت و آروم گفت:
- فقط امروز زیادی خوشحالم.
تهیونگ با شصتش انگشتهای جیمین رو نوازش کرد و دوباره نگاهش رو به جمعیت حاضر در سالن انداخت.
چهارماه از اتفاقاتی که زندگی همشون رو تغییر داده بود می گذشت و الان همشون به آرامش نسبیای رسیده بودن البته با فاکتور گرفتن جیهوپ،جونگکوک و مینگهائو که بخاطر شغلهاشون مجبور بودن هیجانات زیادی رو همچنان تجربه کنن.
در کنار همهی این اتفاقات اخیر مارک با یکی از دخترها که به کلوب میومد وارد رابطه شد و تقریبا سه ماهی میشد که رابطه داشتن و به قول خودشون تنها زوج استریت بین اونها بودن اگرچه با دیدن نگاههای اخیری که سوهو به بکی از دخترهای کارآموز دفترش میانداخت و جیمین با هیجان براش گفته بود حدس میزد اون دو نفر هم به زودی یکی از زوجهای استریت جمع بشن.
این وسط جیهوپ و مینگهائو از سینگل به گور شدنشون می نالیدن و جمع رو با چس نالههاشون پر میکردن و یونگی و جونگکوک هم تنها سینگلهایی بودن که هیچ اعتراضی نمیکردن و در سکوت به اونها نگاه میکردن. شرایط روحی و روانی همشون درحالِ بهت شدن بود و این وسط یونگی کمک بزرگی به جونگکوک کرده بود تا بتونه با مرگ وویانگ راحت تر کنار بیاد.
مناسبت جشن امشب هم موفقیت بزرگی بود که به لطف تهیونگ و نامجون توی شرکتشون به دست آورده بود برگزار شده بود و تقریبا خیلیها درش حضور داشتن.
این بار تهیونگ غرق افکارش شد و با یادآوری ۴ ماه پیش خندهی آرومی کرد.
فلش بک چهار ماه پیش:
تهیونگ جیمینِ اخمالو رو در حال آشپزی دید میزد و حدس زدن دلیل ناراحتی و اخم های جیمین کار آسونی بود و میدونست بخاطر چی هستن. تقریبا سه هفتهای می شد که بعد از مرگ وویانگ جیمین بدون هیچ حرفی کنارش مونده بود و فقط گاهی درگیرِ بوسههای یهوییشون میشدن اما نه تهیونگ نه جیمین پاشون رو فراتر از بوسه و لمسهای گاه به گاهشون نمیذاشتن. میدونست جیمین داره به این فکر میکنه که الان اسم رابطشون چیه؟ و تا کی میخوان بلاتکلیف بمونن. تهیونگ میدونست که دیگه الان باید جیمین رو برای خودش کنه اما تو این مدتِ سه هفتهای میترسید ولی بالاخره بعد کلی فکر کردن تصمیم گرفته بود دیگه دست به کار بشه و عین ترسوها از دور اخمهای پسر مورد علاقش رو تماشا نکنه و کاری کنه اخمهاش از بین برن و جاشون خندههاش روی لب هاش بدرخشن.
حالا جیمین روی یکی از صندلیهای آشپزخونه نشسته بود و ساکت به رو به روش خیره شده بود و دیگه حتی خبری از اخمهاش هم نبود با این حال که نگران حال روحی جیمین بود و میترسید رابطشون به حال روحیش بیشتر صدمه بزنه با یونگی صحبت کرده بود و یونگی بهش اطمینان داده بود که اگه واقعا این رابطه رو میخواد این رابطه میتونه مثل یه مرهم برای زخمهای نه تنها جیمین بلکه خودش هم باشه و اگه بلاتکلیفی رو ادامه دار کنه ممکنه بیشتر از اینها به جیمین صدمه بزنه و در این صورت بهتره که فقط از همدیگه دور بشن...
نفس عمیقی کشید، قلنج دستهاش رو از روی استرس شکوند و برخلاف استرس درونیش با نگاه مصممی جلو رفت و صندلی کنار جیمین رو عقب کشید و روش نشست، حالا جیمین نگاهش رو بهش داده بود و به تهیونگ توجه میکرد. سرفهی ریزی کرد و دستهای جیمین که روی میز بودن رو گرفت و به چشمهاش نگاه کرد و گفت:
- میدونم یکم واسه این حرفا دیره اما جیمینا میشه قلبِ پسرِ رو به روت رو قبول کنی؟ قول میدم اگه قلبِ این پسره بیچاره رو قبول کنی دیگه هیچوقت کاری نکنم که احساس درموندگی کنی!
نفسش رو بعد از پایان حرفش حبس کرد و با استرس به لبهای جیمین و بعد دوباره به چشمهاش نگاه کرد، با حرکت یهویی جیمین یکم به جلو خم شد و بعد صدای هیجان انگیز و در همون حال بغض دار پسر داخل گوشهاش پیچید، جیمین دستهاش رو از دستهای تهیونگ در آورده بود و دور گردن تهیونگ گره کرده بود و سمت خودش کششده بود و داخل گوشهای تهیونگ حرف میزد:
- خیلی احمقی، خیلی هم کندی که سه هفته طول دادی تا این پیشنهاد فاکی رو بهم بدی!
سرش رو آروم روی شونهی تهیونگ گذاشت و اشکهاش سرازیر شدن و حالا از چند دقیقه پیش آروم تر شده بود اما هنوز شونههاش میلرزیدن.
- کل این مدت ترس از دست دادنت عین یه زهر تو کل بدنم پخش شده بود و با هر بوسهای که بهم میدادی و بعد خودت رو ازم دریغ میکردی بدتر و بیشتر میشد اما...
سرش رو بیشتر به شونهی تهیونگ فشار داد و حالا تهیونگ دستهاش رو دور جیمین حلقه کرده بود و پشتش رو نوازش میکرد.
- اما توی آشغال حق نداشتی موهات رو مشکی کنی!
و بعد دماغش رو بالا کشید که صدای خندهی تهیونگ بلند شد. جیمین مشت آرومی بهش زد و بعد حالا که آروم تر شده بود با صدای خفهای گفت:
- با اینکه میدونم خودخواهیه که درخواستت رو بعد اون همه حرفای بدی که بهت زدم قبول کنم اما من قلبت رو قبول میکنم کیم تهیونگ تو هم قلب من رو قبول میکنی؟
تهیونگ از جیمین فاصله گرفت و بوسهای رو چشمهای جیمین زد و آروم گفت:
- من از خیلی وقت پیش قلبت رو قبول کردم پارک جیمین قول میدم ازش خوب مراقبت کنم.
دستهاش رو زیر چشمهای جیمین کشید و آروم نجواکنان گفت:
- دیگه نمیذارم گریه کنی از این به بعد فقط باید بخندی چه کنارم باشی چه نباشی، پارک جیمین از این دقیقه و ثانیه به بعد دنیا فقط باید خندههات رو ببینه، فهمیدی؟
جیمین سرش رو تکون داد و دوباره توی بغل تهیونگ خزید، حالا بعد مدتها میتونست با آرامش بهتری از اون آغوش گرم لذت ببره و ترس از دست دادنش رو با خودش به دوش نکشه.
YOU ARE READING
Snooker | Vmin +18
Fanfictionکاپل اصلی: ویمین [ اسنوکر در فرهنگ لغت انگلستان به معنی زیرک، مارموز و... هست و معنی آن در بازی بیلیارد پنهان کردن، از دسترس دور کردن، سد کردن و ماسک کردن است... ] ژانر:جنایی،معمایی،انگست،رمنس،اسمات - هیچی نگفت و رفت... همیشه همین بود خودش بهم گفته...
