Nothing

1.5K 287 37
                                        

• هیچی:

کنار تهیونگ وارد اتاق شدن و هردو باهم به یونگی سلام کردن.
جیمین پشت تهیونگ حرکت کرد، تهیونگ منتظر شد تا جیمین روی صندلی بشینه و وقتی مطمئن شد که همه چیز از سمت جیمین خوب به نظر میرسه کنارش نزدیک‌تر به یونگی نشست و لبخندی زد.
یونگی نگاهش رو بین اون دو نفر می‌چرخوند و تمام حرکاتشون رو زیر نظر گرفته بود. تهیونگ به شدت از جیمین مراقبت می‌کرد و نگرانی خاصی هم توی چشم‌هاش دیده میشد.
یونگی حدس میزد که جیمین درمورد خودشون به تهیونگ چیزی گفته باشه که حالا با نگرانی و حواس دقیق‌تری به جیمین نگاه می‌کرد و گاهی با دستش انگشت‌های جیمین رو نوازش می‌‌کرد و علاوه بر اون بیشتر بهش لبخند می‌زد.
نگاهش رو روی تهیونگ متمرکز کرد و گفت:
- تهیونگ من میخوام برای جلسه ی بعد حتما جین یا کسی که این مدت بهت نزدیک‌تر بوده رو با خودت بیاری...
نگاهی به پرونده‌ی زیر دستش انداخت و ادامه داد:
- توی روند بهبودی دوره‌ی قبلت جین خیلی تاثیر مثبتی داشته فکر می‌کنم باید باهاش حتما صحبت کنم.
تهیونگ سرش رو تکون داد و گفت:
- فکر می کنم با هوسوک هم حرف بزنید بد نباشه اما متاسفانه ما یه مدت نمی‌تونیم زیاد جایی با همدیگه دیده بشیم مشکلی نداره اگر جدا بیاد ببینتتون یا خارج از مطب همدیگه رو ببینید؟
یونگی چرخی به خودکارش داد و جدی به تهیونگ نگاه کرد.
- مشکل جدی پیش اومده که همچین حرفی رو میزنی؟
تهیونگ آهی کشید و نگاه زیر چشمی به جیمین انداخت و گفت:
- هیونگ فکر میکنه یه سری از حرف‌هایی که براش تعریف میکنم درواقع در اثر این بیماری هستش و حرفام رو باور نداره...
یکم مکث کرد و یونگی گفت:
- خودت راجبشون چی فکر میکنی؟
تهیونگ سرش رو بالا آورد و به چشم‌های جدی یونگی نگاه کرد.
- نمیدونم، زمانی که اون اتفاق برای پدرم افتاد من هیچ چیزی رو به یاد نداشتم اما تمام جزئیاتی که برای هیونگ تعریف میکنم رو یادمه انگار واقعا خودم بودم که اون کارهارو انجام دادم...
یونگی آه بی‌صدایی کشید و چیزی‌ توی دفترش یادداشت کرد.
- باشه پس شماره‌ی هوسوک رو بهم بده تا باهاش هماهنگ کنم، چون این میتونه نشون دهنده‌ی پیشرفت و قوی‌تر شدن بیماریت نسبت به قبل باشه.
و بعد دوباره سرش رو بالا آورد و نگاهی به اون دو نفر انداخت و گفت:
- یه سری قرص برات می‌نویسم و باید مصرفشون رو دوباره شروع کنی اما...
نفسی کشید و گفت:
- اما تا وقتی که واقعا خودت نخوای این قرصا هیچ تاثیری روت ندارن تهیونگ!
تهیونگ دستی به صورتش کشید و بعد با لحن جدی گفت:
- ایندفعه فرق داره من مطمئنم که میخوام حالم خوب بشه.
یونگی سرش رو تکون داد و مشغول نوشتن نسخه شد.
- و لطفا کمتر توی خونه تنها بمون این‌کار به روند خوب شدنت کمک بزرگی میکنه.
***
وقتی از ساختمون بیرون اومدن جیمین دستش رو بالا کشید و خودش رو کش آورد.
- آخیش داشتم از استرس میمردم.
تهیونگ خنده‌ی آرومی کرد و گفت:
- مجبور نیستی باهام بیای بهت که گفتم!
جیمین اخم کرد و گفت:
- منم بهت گفتم که میخوام باهاش رو به رو بشم و باید خیلی چیزها هم برام این وسط روشن بشه!
تهیونگ خواست چیزی بگه که صدای زنگ تلفنش نذاشت حرفش رو بزنه.
با دیدن اسم جونگکوک روی اسکرین سریع جواب داد.
- سلام کوک خوبی؟
صدای هیجان زده‌ی کوک که سعی می‌کرد هیجانش رو مخفی کنه گفت:
- سلام هیونگ خوبم، میگم آاا میشه امشب خونه‌ی یکی از هیونگ‌ها بمونی؟
تهیونگ از تعجب ابروهاشو بالا داد.
- خونه‌ی هیونگ‌ها؟ چرا؟
کوک با من و من گفت:
- آخه... آخه امشب وویانگ رو شام دعوت کردم و گفتم شاید دوست نداشته باشی باهاش روبه رو بشی.
تهیونگ آهی کشید و با اخم گفت:
- باشه مشکلی نیست میام سریع چندتا وسیله برمیدارم و میرم.
و بعد از خداحافظی کوتاهی گوشی رو قطع کرد.
جیمین کنجکاو نگاهش کرد اما ترجیح داد سوالی نپرسه به نظر می‌رسید چیزی که کوک پشت تلفن گفته زیاد به مزاجش خوش نیومده.
باهم سوار ماشین شدن و تهیونگ گفت:
- من اول باید برم خونه سریع یه سری وسایل بردارم بعد می‌رسونمت خونت مشکلی نیست؟
جیمین پنجره‌ی ماشین رو پایین کشید و گفت:
- نه مشکلی باهاش ندارم.
تهیونگ نگاهی بهش کرد و دوباره حواسش رو به جلوش داد.
- سردت نمیشه؟
جیمین سریع گفت:
- سرد شد میکشم بالا نگران نباش.
و بعد نگاهش رو به نیمرخ تهیونگ داد و گفت:
- میشه منو جای خونه ببری کلوب؟ چند روزه نرفتم.
تهیونگ سرش رو تکون داد و چیزی نگفت در هر صورت خودش هم باید یه سر اونجا می‌رفت.
***
وسایل ضروریش رو توی کوله‌اش ریخت و بعد برداشتنش بیرون اومد و در اتاق رو بست و قفلش کرد.
کوک با استرس از دور به رفتار و حرکاتش نگاه می‌کرد.
تهیونگ آروم سمت در رفت و مشغول پوشیدن کفشش شد و توی همون حال گفت:
- نگران نباش ناراحت نشدم ولی اگه اتفاقی افتاد سریع بهم زنگ بزن.
نگاهش رو به کوک داد، دوست داشتن لبخند دلگرم کننده‌ای به کوک بزنه اما نمی‌تونست بخاطر نگرانی که براش داشت اینکارو انجام بده و بعد از واحدشون بیرون رفت و در رو آروم پشت سرش بست و آروم گفت:
- امیدوارم هیچ وقت دوباره از انتخابت پشیمون نشی...
***
جین کنارش نشست و دستش رو پشت کمرش کشید.
- امشب میای خونه‌ی ما؟
تهیونگ شاتش رو بالا داد و گفت:
- نه نمیخوام مزاحمتون بشم، یا کلوب میمونم یا میرم هتل...
جین اخمی کرد و تقریبا با صدای بلندی گفت:
- تو قرار نیست اینجا یا هتل بمونی با ما میای!
جیمین، مارک و نامجون که مشغول حرف زدن باهم بودن با شنیدن صدای بلند جین ساکت شدن.
نامجون نزدیکشون شد و گفت:
- چیزی شده؟
جین پوفی کشید و گفت:
- وویانگ امشب خونه‌ی تهیونگ و کوک شام دعوته و کوک ازش خواسته اگه میخواد امشب رو خونه‌ی ما بمونه اما خود احمقش قبول نمیکنه!
بعد رو به جیمین کرد و گفت:
- خیلی حالا اعصاب خوبی داشت رفتی کله‌اش رو قرمز کردی بیشتر رو اعصاب ما راه بره!
همشون با این حرف جین خندیدن که جیمین گفت:
- فکر کنم بهتر باشه امشب تهیونگ بیاد خونه‌ی من باید یه سری صحبت جدی با هم بکنیم.
تهیونگ نگاهش کرد و خواست مخالفت کنه که جین گوشش رو گرفت و کشید.
- دوتا گزینه بیشتر نداری خونه‌ی ما یا خونه‌ی جیمین؟
تهیونگ آخی از درد گفت و نالید:
- آی هیونگ آخر گوشم رو میکنی باشه باشه میرم پیش جیمین ولم کن.
جین گوشش رو ول کرد و انگشت اشاره‌اش رو سمت جیمین گرفت و گفت:
- برای اطمینان شب به خونت زنگ می‌زنم و مطمئن میشم که اومده پیشت!
نامجون خندید و چند بار با دست پشت کمر تهیونگ زد و گفت:
- اگه امشب میومدی خونه‌ی ما می‌تونستی یکم فیض ببری.
با تموم شدن جمله‌اش جین سمتش حمله کرد و عربده زنان گفت:
- می‌کشمت مرتیکه‌ی منحرف!
سه تا پسر دیگه با حرکت جین بلند بلند شروع کردن به خندیدن و نامجون هم سعی کرد جین رو از خودش جدا کنه که تهیونگ گفت:
- فکر کنم برنامه‌ی فیض امشبت پرید هیونگ!
مارک اما با شیطنت گفت:
- ماله اونا پرید اما شاید امشب شوگر تو خونه‌ی جیمین فیض ببره هان؟
***
ماری دوتا ماگ پر از هات چاکلت رو روی میز گذاشت و بعد جیمین گفت:
- میتونی دیگه بری، خسته نباشی.
دختر زیر لب ممنونی گفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
یکی از ماگ‌هارو سمت تهیونگ که توی فکر بود هل داد و خودش هم مشغول فوت کردن هات چاکلتش شد.
تهیونگ نگاهش رو به ماگ داد و گفت:
- از کی فهمیدی که گرایشت چیه؟
جیمین قلوپی از هات چاکلت خورد و گفت:
- از اوایل ترم اول دانشگاهم، البته فکر می‌کردم بایسکشوال باشم اما وقتی با دوست دخترم به جایی نرسیدم فهمیدم کاملا گی‌ام!
تهیونگ هومی کرد و به صندلیش تکیه داد و چشم هاش رو بست.
- راستی چرا به جین هیونگ راجب دکتر رفتنت چیزی نگفتی؟
تهیونگ توی همون حالت گفت:
- میگم بهش امشب فکرم درگیر بود نتونستم حرفی بزنم.
جیمین نگاهش رو به چهره‌ی درهم تهیونگ داد.
- فکر میکنی وویانگ به کوک از نظر احساسی آسیب می‌زنه؟
- نه فکر نمی‌کنم راجبش مطمئنم، قبلا اینکار رو به راحتی کرده و این‌دفعه راحت‌تر از گذشته می‌تونه قلبش رو بشکونه. جونگکوک آدمی نیست که زیاد احساسات شکست خوردش رو نشون بده اما اگه ایندفعه هم وویانگ بشکنتش ضربه‌ی بدی بهش می‌خوره و مطمئنم برای بهتر شدنش از دست ماها هیچی برنمیاد.
دستش رو روی صورتش گذاشت.
- بعضی مواقع واقعا حس می‌کنم بین من و وویانگ فاصله‌ی خیلی زیادی هست اما خیلی‌ وقت‌ها هنوز برام اون برادریه که دوست دارم به آغوشش پناه ببرم اما...
دستش رو برداشت و لبخند غمگینی زد.
- اما این فقط حس منه اون هیچوقت واقعا من رو به چشم برادر ندیده و مرگ پدر فقط براش یه بهونه‌ی خوب بود تا با من دشمن بشه‌‌...
جیمین دستش رو روی شونه‌ی تهیونگ گذاشت و گفت:
- میدونی که به جز وویانگ میتونی روی بقیه هم حساب کنی؟ میدونم میدونی اما می‌خوام مطمئن شم چون این طرز فکر می‌تونه توی روند بیماریت تاثیر بذاره و زودتر خوب بشی.
تهیونگ لبخندی زد و دست جیمین رو گرفت و سمت لبش برد و بوسیدش.
- میدونم تازه علاوه برهیونگ‌هام مطمئنم می‌تونم روی بودن تو هم حساب باز کنم.
و بعد مشغول خوردن ادامه‌ی هات چاکلتش شد.
_________________________
اسپند دود کنید که من زود آپ کردم😂🔥
شرط مثل پارت قبل
چطور با فیک آشنا شدین؟
چقدر فیکو دوست دارین؟

Snooker | Vmin +18Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang