Meet him again

1.5K 261 16
                                        

دیدن دوباره اش:

ده دقیقه‌ای میشد که کنار هم نشسته بودن و منتظر بودن تا نوبتشون بشه، پسر کوچیک‌تر که حالا خیالش راحت تر از قبل شده بود به اطراف نگاه می‌کرد و از ترکیب رنگ اونجا لذت می‌برد.
تهیونگ نگاه کنجکاو جیمین رو می‌دید که همه جارو با دقت زیر نظر گرفته سمتش خم شد و آروم کنار گوشش گفت:
- چرا اینقدر با دقت نگاه می‌کنی؟
جیمین برگشت سمتش و گفت:
- از ترکیب رنگ آبی آسمونی و سفید خوشم میاد، بهم حس آرامش خاصی رو میده، یه حس خونه یا همچین چیزی؟
تهیونگ سری تکون داد که با خارج شدن بیمار قبلی منشی صداشون کرد، بلند شد و قبل از اینکه جیمین هم بلند بشه رو به جیمین گفت:
- میشه چند لحظه بیرون بمونی؟
جیمین سرش رو تکون داد و گذاشت تهیونگ تنهایی وارد اتاق بشه.
معذب سرجاش تکون می‌خورد و دائم به ساعت مچی توی دستش نگاه می‌کرد.
آهی کشید و با خودش فکر کرد اگه تهیونگ می‌خواست تنها بره داخل چرا اونو با خودش آورده بود؟
دوباره نگاهش رو به اطراف داد و سعی کرد ذهنش رو منحرف افکار دیگه‌ای بکنه.
***
تهیونگ بلند شد و روبه دکتر گفت:
- من میرم همراهم رو صدا کنم.
وقتی از اتاق خارج شد دکتر آهی کشید و مشغول بازی کردن با خودکار توی دستش شد.
با باز شدن دوباره‌ی در از جاش بلند شد و سرش رو بالا آورد.
با دیدن پسر رو به روش که همراه تهیونگ وارد اتاق شده بود نفسش لحظه‌ای بند اومد.
جیمین بعد از اینکه تهیونگ دست‌هاش رو گرفت و داخل اتاق بردتش نگاهش رو منتظر به روبه روش دوخت.
تهیونگ روبه جیمین کرد و گفت:
- آقای مین دکتر روانشناس من هستش.
نگاهش رو به دکتر مین داد و ادامه داد:
- ایشون هم جیمین هستش...
با حس سردتر شدن دست‌های جیمین توجهش بهش جلب شد. حس می‌کرد رنگ جیمین کمی پریده بود، اون دوتا پسر توی سکوت بهم خیره شده بودن و تهیونگ حتی حس می‌کرد چشم‌های جیمین هر لحظه پر تر میشه.
آروم سمتش خم شد و گفت:
- چیزی شده؟ حالت خوبه؟
جیمین سرش رو تکون داد و بعد چند دقیقه سرش رو پایین انداخت و گفت:
- خوشبختم دکتر مین!
و بعد آروم جلو رفت و روی صندلی نزدیکی نشست حس می‌کرد ممکنه هر لحظه حالش بد بشه.
تهیونگ هم کنارش نشست و به دکتر مین نگاه کرد.
یونگی آروم روی صندلیش نشست و با تک سرفه‌ای سعی کرد خودش رو کنترل کنه. حالا که جیمین می خواست انکار کنه که همدیگه رو می‌شناسن پس باید باهاش همکاری می‌کرد.
- من هم خوشبختم، همونطور که به خود تهیونگ هم گفتم بیماریش دوباره ممکنه شدت بگیره.
جیمین با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت:
- چه بیماری؟
تهیونگ بهش گفته بود که جیمین از بیماریش خبر نداره و حالا قرار بود برای جیمین توضیح بده که تهیونگ سال‌ها با چه بیماری دست و پنجه نرم می کرد و البته می‌کنه!
- بیماری روانی اسکیزوفرنی*!
بعد مکث کوتاهی دوباره گفت:
- تهیونگ قبلا درمان شده، حدود ۴ ماه درمانش رو پیگیری کردم و نتیجه‌اش کاملا هم مثبت بوده اما بعد از رفتنم...
نفسی گرفت و ادامه داد:
- به خاطر رفتنم از کره نتونستم پیگیر بشم و تهیونگ هم بعد یه مدت کوتاه تصمیم گرفت درمانش رو کاملا قطع کنه چون فکر می‌کرد که همون زمان کافی بوده برای خوب شدنش‌... الان هم با حرف‌هایی که زده فعلا من نتیجه گرفتم که درمان که متوقف شده باعث برگشت شدید‌تر علائم این بیماری شده و یه جورایی ممکنه تهیونگ رو تحت کنترل خودش بگیره.
جیمین به دور از افکار چند لحظه قبل توی ذهنش که نسبت به اون دکتر داشت با دقت به حرف‌هاش گوش می‌کرد و هر لحظه شوکه‌تر از قبل میشد. انگار تهیونگ سر راهش قرار گرفته بود تا هر روزش رو پر از شگفتی و رازهای جدید بکنه؟
به خودش اومد و گفت:
- خب الان باید چیکار کنیم؟
یونگی به چشم‌های پسر نگاه کرد و فکر کرد که چقدر دلتنگ این صدا و چشم‌ها شده بود.
- کار اصلی رو خود تهیونگ باید انجام بده، من نیازه با جیهوپ و جین هم در این باره صحبت کنم.
به زور نگاهش رو از جیمین گرفت و به پسر کنار دستش داد.
- باید بخوای و تا نخوای نمیتونی به طور کامل درمان بشی!
تهیونگ آهی کشید، انگار هیچ‌جوره نمی‌تونست جیهوپ و جین رو از این ماجرا دور نگه داره!
***
سرش رو بین دست‌هاش گرفته بود، اون هیچ وقت دوست نداشت به جیمین درمورد خودش دروغی بگه و حالا روز به روز که جلوتر می‌رفت دروغ‌های بیشتری ازش برای جیمین رو میشد.
حرف‌های تهیونگ راجب جیمین رو توی ذهنش دوره کرد.
- اون پسر به جیمین علاقه داره!
از پشت میزش بلند شد و با عوض کردن روپوشش و پوشیدن پالتوش از مطب خارج شد، اگه تهیونگ خوب نمیشد می‌تونست به جیمین صدمه بزنه؟
با افکار درهمش سوار ماشینش شد و راهی خونه‌اش شد.
***
جیمین و تهیونگ توی سکوت کنار هم راه می‌رفتن که جیمین از تهیونگ پرسید:
- کیا درمورد این موضوع خبر دارن؟
تهیونگ ضربه‌ای به سنگ زیر پاش زد و جوابش رو داد:
- جین و نامجون هیونگ، جیهوپ و کوکی...
جیمین کلافه بود، نمی‌دونست چرا دوست داشت خود تهیونگ راجبش باهاش زودتر از این‌ها صحبت می.کرد.
- حالا میخوای چیکار کنی؟
تهیونگ ایستاد و پسر کوچیک‌تر هم به تقلید از اون ایستاد.
- من دلیلی نداشتم برای ادامه‌ی درمانم، درسته هیونگ‌هامو دارم درسته کوکی رو دارم اما اونا دلیل کافی‌ای برام نبودن برای من مهم این بود که دیگه خانوادم رو نداشتم جیمین...
دست‌هاش رو بالا آورد و دور صورت جیمین حلقه کرد و گفت:
- اما فکر می‌کنم حالا یه دلیل خوب دارم، یه دلیل برای اینکه ادامه زندگیم رو سالم جلو ببرم و اون دلیل هم تویی!
لغزش چشم‌های جیمین رو دید.
گونه‌هاش رو نوازش کرد و ازش فاصله گرفت.
جیمین اما نمی‌دونست باید به فکر تپش‌های قلب چند ساعت پیشش توی مطب دکتر باشه یا جا انداختن چند ضربان قلب چند لحظه پیشش؟ اونم با اعتراف کوچیکی از سمت تهیونگ؟
اون شب بعد اینکه تهیونگ رسوندش خونه سمت آشپزخونه رفت و با برداشتن قرص خواب آوری از اونجا خارج شد و داخل اتاقش رفت.
بعد از خوردن قرص لباس‌هاش رو عوض کرد که با حس گوله‌ی پشمالوی بین پاش سرش رو پایین آورد.
خم شد و شوگر رو بغل گرفت.
گوش‌هاش رو نوازش کرد و آروم گفت:
- دلت برای صاحبت تنگ شده؟
روی تخت دراز کشید و شوگر رو روی شکمش گذاشت و بین خواب و بیداری گفت:
- امروز دیدمش، باز هم دروغ، هر دفعه دروغ‌های بیشتری ازش کشف می‌کنم...
________________________
بچه ها بیماری تهیونگ انواع مختلف داره که جلوتر متوجه میشین تهیونگ دقیقا کدوم نوع از این بیماری رو داره...
* اسکیزوفرنی (شیزوفرنی) یا روان گسیختگی یک بیماری روانی است که در آن مرز میان خیال و واقعیت مخدوش می­شود.
بخش کوچیکی از توهمات:
توهمات ممکن است شامل همه‌ی حواس باشد. معمولی ترین آنها عبارت از توهم صوتی یعنی شنیدن صداهایی است که حاوی اظهار نظرند یا به شخص بیمار فرمان می­­دهند که کارهایی را انجام دهد. هنگامی که شخص مبتلا به اسکیزوفرنی شروع به اطاعت از این فرمان ها می‌کند ممکن است وضع خطرناکی پیش آید و کمک فوری را ضروری سازد.

مرسی از هفت کا سین^-^
از ووتا راضی نیستم
پس توقع آپ سریع نداشته باشین.
عاشقتونم و اینم پارت جدید :)💜

Snooker | Vmin +18Donde viven las historias. Descúbrelo ahora