• بازی کردن:
• بازی کردن:
به شدت دودل بود، آهی کشید و موبایلش رو در آورد. نگاه دیگهای به پسرا انداخت که داشتن دور هم بیلیارد بازی میکردن.
نگاهش رو به موبایلش انداخت و بعد اخم کرد اگه یک ثانیه دیگه تنها میموند مطمئنا بهش زنگ میزد پس بلند شد و سمت میز بیلیاردی که پسرا دورش جمع شده بودن رفت.
جین دستش رو دور کمر تهیونگ انداخت و گفت:
- بازی میکنی؟
فقط سرش رو به معنی نه تکون داد و به جیمینی که ژست گرفته بود و حسابی روی نشونه گذاریش تمرکز کرده بود نگاه کرد، موبایلش رو توی دستش چرخوند مطمئن بود که اگه یک میلیمتر سر کائوچویی چوب توی دستش رو تکون نده بردش رو از دست میده پس با نیشخند به ضربهاش نگاه کرد و بعد طبق انتظار تهیونگ با داخل سوراخ نرفتن توپ نارنجی رنگی که جیمین نشونهاش گرفته بود سرش رو با تاسف تکون داد و بلند گفت:
- یک میلیمتر فقط! اشتباهت یک میلیمتر بود.
بعد دوباره نگاهش رو به موبایلش داد و فکرش سمت افکار قبلیش برگشت.
نمیدونست باید به اون زنگ میزد یا با یکی از پسرا میرفت؟
برای جلوگیری از وسوسهاش موبایل رو به جین داد و گفت:
-اینو نگه دار میخوام بازی کنم!
جین با تعجب موبایل رو ازش گرفت، تهیونگ به سمت میز رفت و بلند گفت:
- کدومتون میخواد باهام بازی کنه؟
پوزخندی چاشنی صورتش کرد و شروع کرد به مرتب کردن شارها وقتی رک رو برداشت نگاهی به جمع انداخت و گفت:
- کسی نبود؟
نگاهش رو روی تک تک چهرهها چرخوند که جیمین زودتر گفت:
- من هستم...
چوب رو به سمتش پرت کرد و گفت:
- پس شروع کن.
عادتش بود ضربه ی اول رو به حریفش بسپاره...
***
صدای داد جمع بالا رفت، اونا همیشه عقیده داشتن وقتی تهیونگ بازی کنه هیجان خاصی توی بازی جریان پیدا میکنه.
تنها دلیلش اعتماد به نفسی بود که تهیونگ کاملا به خودش داشت.
تهیونگ کامل روی میز خم شد و یکی از چشمهاش رو بست و توی دلش گفت " اگه این بازی رو ببرم بهش زنگ نمیزنم! " و بعد با دقت کامل توپ سفید رنگ رو زیر نظر گرفت اگه یکم خطا میکرد توپ سفید هم همراه آخرین توپ باقی مونده داخل سوراخ میرفت.
چندبار چوب رو عقب جلو کرد و با آخرین حرکت ضربهی نسبتا محکمی به توپ سفید رنگ زد.
آروم بلند شد و به شاهکار رو به روش نگاه کرد.
با اون ضربهی دقیق و محکمش فقط توپ رنگی داخل افتاده بود و توپ سفید رنگ سرگردون داخل میز میچرخید و کم کم سرعتش کم میشد، با ایستادنش رسما اعلام کرد که تهیونگ بازی رو برده.
تهیونگ میدونست بازی رو میبره و اصلا هم دوست نداشت به اون شخص مدنظرش زنگ بزنه.
اخم روی صورتش نشست، پسرا بعد خوشحالی کم کم از میز دور شدن و تهیونگ رو تنها گذاشتن.
تهیونگ خم شد و دوتا توپ سفید و مشکی رو از سوراخ در آورد بین دستهاش گرفت و چرخوندشون، همیشه اینکار بهش حس خوبی میداد. آروم با خودش زمزمه کرد:
-چیکار باید بکنم؟
چوب رو سرجاش گذاشت و تکیهاش رو به میز داد و اجازه داد باز فکر خستهاش درگیر افکار بیخودش بشن.
سعی میکرد منطقی افکارش رو کنترل کنه اما منطق و احساساتش قاطی شده بودن و بهش اجازهی هیچ کاری رو نمیدادن. مرز بین منطق و احساسش اینقدر باریک شده بود که نتونه بفهمه کدوم تصمیم منطقیه کدوم احساسی!
با شنیدن صدایی از فکرش بیرون اومد.
- چی فکرت رو درگیر کرده؟
برگشت و به چشمهای قهوهای رنگ و شفاف جیمین نگاه کرد.
- چرا همیشه وسط افکارم میای؟
جیمین شونهای بالا انداخت و گفت:
- شاید نمیتونم جلو خودم رو بگیرم که نیام و ازت نپرسم یا شاید هم مثل بقیه عادت نکردم همیشه تورو غرق افکارت ببینم.
کنارش اومد و خودش رو یکم بالا کشید و روی میز بیلیارد نشست.
- نمیخوای افکارت رو بلند بگی؟
تهیونگ نگاهش رو ازش گرفت، میتونست از اون بخواد که باهاش بیاد؟
چون نمیخواست جیهوپ رو با خودش ببره یا نمیخواست به جین و نامجون بگه که الکی پیش از مرگ نگرانش بشن...
جونگ کوک هم که باید فعلا بخاطر پرونده ارتباطشون رو کمتر میکردن.
یا حتی نمیخواست به اون زنگ بزنه که باهاش بیاد!
- هنوزم دلم میخواد موهات رو رنگ کنم!
جیمین گفت و به موهای مشکی رنگ تهیونگ خیره شد.
- بنظرم با رنگ قرمز جذابتر بشی.
تهیونگ خندهای کرد، انگار اون پسر واقعا اینکار رو از ته دلش میخواست انجام بده!
برگشت سمتش و توپها رو روی میز ول کرد و گفت:
- هی جیمین اگه ازت یه چیزی بخوام انجام میدی؟
و بعد به چشمهاش نگاه کرد.
نگاه جیمین سردرگم شد و کنجکاو بهش خیره شد.
- فردا میتونی باهام تا یه جایی بیای؟
جیمین مشکوک نگاهش کرد و گفت:
- کجا میخوای بری؟
تهیونگ نمیخواست الان چیزی بگه و فقط گفت:
- اگه باهام بیای قول میدم بذارم موهام رو رنگ کنی، هر رنگی که بخوای!
باورش نمیشد برای درخواست به این سادگی همچین شرطی گذاشت و معلوم بود جیمین حتی اگه تهیونگ شرطی نمیذاشت هم باهاش میومد اما میخواست ناراحتی که ازش داشت رو با این کار از بین ببره و یکم جو بینشون رو بهتر از قبل بکنه.
جیمین خندهای کرد و گفت:
- واقعا؟من این فرصت رو از دست نمیدم مستر کیم!
تهیونگ لبخندی زد و گفت:
- پس فردا ساعت ده میام دنبالت...
جیمین سرش رو تکون داد و قبل اینکه تهیونگ بره پرسید:
- حداقل بگو چجور تیپی باید بزنم که مناسبش باشه؟
تهیونگ ایستاد و گفت:
- فرقی نداره جای مهمی نیست یه تیپ ساده و اسپرت هم کافیه.
جیمین باشهای گفت و تهیونگ سمت جین رفت تا موبایلش رو بگیره، حالا دیگه از خطر زنگ زدن به شخص مد نظرش در امان بود.
***
وقتی جلوی اون ساختمون ایستادن جیمین هنوز هم کنجکاو بود که تهیونگ اینجا چیکار میکنه؟
باهم وارد ساختمون شدن و سمت آسانسور حرکت کردن، جیمین پشت تهیونگ راه افتاده بود و اطرافش رو دید میزد. به نظرش اونجا ساختمون شیک و تمیزی میومد.
با ورودشون به آسانسور دست از دید زدن برداشت و خودش رو توی آیینه نگاه کرد، دستی به موهاش کشید و گفت:
- هنوز هم نمیخوای بگی چرا اینجاییم؟
با ایستادن آسانسور و باز شدن درش تهیونگ گفت:
- الان خودت متوجه میشی.
سمت یکی از درهای سفید رنگ اون طبقه رفت زنگ واحد رو آروم فشار داد.
جیمین شوکه نوشتهی بالای در رو خوند. اونا اومده بودن به مطب دکتر اونم یه روانپزشک؟
اینقدر درگیر کلمه روانپزشک شده بود که متوجهی باز شدن در نشد و با کشیده شدن دستش به خودش اومد.
پشت تهیونگ وارد شد و کنارش روی صندلی نشست.
منشی دکتر گفته بود که یه چند لحظه باید صبر کنن چون مریض قبلی هنوز داخل اتاق بود.
جیمین سرش رو پایین انداخت، فکر کرد نکنه تهیونگ اون رو آورده اینجا برای بیماری که داره؟ اما جیمین هنوز آمادگیش رو نداشت!
تهیونگ که ساکت شدن و تو هم رفتن جیمین رو حس کرد آروم خم شد سمتش و گفت:
- برای خودم اومدیم افکار منفی رو از خودت دور کن!
جیمین لبخند ناخودآگاهی رو لبهاش شکل گرفتن و سرش رو آروم تکون داد.
________________
و بالاخره قبل ۱۲ گذاشتمش😎🔥
پارت بعد ووت بالای ۳۰تا بشه..
کامنت هم بالا ۲۵ تا...
مرسییییی بوص😂💜
YOU ARE READING
Snooker | Vmin +18
Fanfictionکاپل اصلی: ویمین [ اسنوکر در فرهنگ لغت انگلستان به معنی زیرک، مارموز و... هست و معنی آن در بازی بیلیارد پنهان کردن، از دسترس دور کردن، سد کردن و ماسک کردن است... ] ژانر:جنایی،معمایی،انگست،رمنس،اسمات - هیچی نگفت و رفت... همیشه همین بود خودش بهم گفته...
