اون لحظه که با تعلل قلم رو توی دستانش میچرخوند تا این فصل جدید از داستان زندگیشون رو با درد قلبش آغاز کنه، مطمئن بود تحمل این روزها برای خودش سختتر از هر زمان دیگهای خواهد بود.
تمام این مدت مغز منطقی تهیونگ هر لحظه خشمگینتر میشد و این رو همکارانش توی محیط کار بیشتر از هر کسی حس میکردن، مخصوصاً پنج نفری که در بدترین زمان ممکن خطای محاسباتیشون لو رفت و اینبار بدون هیچ بخششی اخراج شدند.
تهیونگی که اصولاً بعد از بررسی محاسبات، اگر خطایی پیدا میکرد، پروژه رو به گروه برمیگردوند تا مشکل رو حل کنند، اینبار بدون هیچ چشمپوشی، هر پنج عضو گروه رو اخراج کرد.
خبر این جریان به سرعت توی شرکت پیچید و تمام کارمندان با احساس خطر مشغول بررسی مجدد پروژههاشون بودند.
اما این خشم بعد از خروج از شرکت به رنج تبدیل میشد.
تو این مدت به خاطر ترس از رها شدگی که کوک داشت، تهیونگ تمام رفتارهاش با کوک مثل گذشته بود و تنها اجازه نمیداد کوک بهش دست بزنه و از لمس کوک، جز در مواقع خاص، دوری میکرد.
مثلاً در روز پنجم تنبیه، وقتی وارد خونه شد، کوک که دیگه طاقت این دوری رو نداشت، به محض ورودش به سمتش دوید و بغلش کرد.
تهیونگ که ترجیح میداد وانمود کنه که غافلگیر شده، پس از چند ثانیه کوتاه، دستهای کوک رو از دور کمرش باز کرد و پسرش رو از خودش فاصله داد و با اخم به صورت گر گرفتهی کوک نگاه کرد و اولین جملهای که بینشون رد و بدل شد این بود
-دستهات رو بیار جلو
در همون حال که کراواتش رو از دور گردنش باز میکرد، با همون نگاه سرزنشگر ادامه داد
-بهت چی گفته بودم عزیزم؟
اجازه نداری بهم دست بزنی....
حالا دستهات که تا وقت شام بسته موندن، میفهمی که حق نافرمانی نداری
و گره کراوات رو روی دستهای کوک سفتتر کرد
کوک که ناامید شده بود، تنها دلش رو به کلمه "عزیزم" که شنیده بود خوش کرد.
هیچ ایدهای نداشت که الان تو این اوضاع چطور میتونه خودش رو برای تهیونگ لوس کنه ، کلی حرف داشت که دلش میخواست به تهیونگ بگه، حس بدی که از تحت نظر بودنش تو این چند ماه داشت و براش آنقدر احمقانه بود که همش پسش میزد تو این چند روز دوری از ددی براش پر رنگ تر و ترسناک شده بود ، اما کوک نیاز داشت تا وقتی که تو آغوش ددی در حال ذوب شدن بود، اینها رو به زبان بیاره تا ترسی که رفته رفته گوشه ذهنش لونه کرده بود هم از بین بره.
تو اقدام بعدی وقتی روز دهم وارد خونه شد کوک رو ندید ، پسرکش این چند روز عادت کرده بود در حالی که این پا و اون پا میکنه و دستهاش و پشت سرش نامحسوس مهار میکنه به استقبال ددی بیاد و اون هم با خوشرویی و باهاش حرف بزنه ولی همچنان از لمسش دوری کنه
DU LIEST GERADE
My housemate
Fanfiction« عنوان Mature ( محتوای بزرگسالان) به دلیل نیاز آموزش به تمامی رده های سنی افراد علاقه مند به نوع رابطه بی دی اس ام حذف شد » جونگکوک دانشجوی سال اول معماری تصمیم میگیره برای تأمین مخارج زندگی و دانشگاهش یکی از اتاق های خونه رو اجاره بده و همخونه جد...
